چند برخورد مختلف با سه شعر از عبدالصابر کاکایی

(1)

پرندگان در آسمان می میرند

ماهی ها

            در آبشارها

پشت این میزهای رنگ و رو رفته؛

                                         ما

 (2)

نه باران و بهار

نه سپیدی بی انتهای زمستان

ترمز شدید اتومبیلی

                       شاید

                       ما را کنار پنجره بیاورد!

(3)

کودک

سنگی در حوض انداخت

چهلستون      ویران شد

 

 

 

برداشت اول: در هر سه شعر، شعریت با تعاریف قراردادیِ اخیر ممکن شده است. پیش از اینها مردن در پشت میزهای اداری و مطالعه و حسرت خوردن به پرندگان و ماهی ها که در طبیعت می میرند، شعر محسوب نمی شد. بی اعتنایی ما به طبیعتِ پشت پنجره و در ازای آن، مهم تر بودنِ ترمز شدید اتومبیل، شاعرانه نبود. به هم ریختن تصویر در آب و ساده اندیشی در ویران کردنش، اهمیتی نداشت. و اگر هم گاهی چنین می بود، باید از موضوع مطرح شده به نتیجه ای منجر می شدند. و البته به دلایلی که استحضار دارید در این سالها، نتیجه و تصمیم و حکم و ... رنگ باختند و نهایتن بخش اول باقی ماند.

 برداشت دوم: در هر سه شعر، روزمرگیها و آنچه دیده نمی شود برای کاکایی به چشم آمده و اهمیت آن خاطر نشان شده است.

 برداشت سوم: تقابل، ویژگی اصلی این شعرهاست. مردن در آسمان و آبشار خوب است اما در پشت میز بد است. تماشای باران و بهار و برف لازم است اما صحنه ی تصادف جالبتر است. چهلستون، چهل ستون دارد؛ پس ویران نمی شود اما کودکی که نشانه های ضعف و ناچیزی را در خود دارد، می تواند آن را به گونه ای دیگر از انتظار ما، ویران کند. این ذهنیت اگرچه با دایره واژگانی هم عصر با شاعر، سر و کار دارد، اما لاجرم کلاسیک است.

 برداشت چهارم: مضامین ساده، امکان شعر شدن دارند و صابر کاکایی در این وضعیت، کارآزموده و موفق است.

پنجم: چقدر می توان یک چیز را در آنِ واحد، مثبت یا منفی ارائه کرد. امیدوارم صابر عزیز، هیچ وقت گرفتار نامرد جماعت نشود. در این روزگار هم که کسی دنبال این نمی رود که فلان نظر چه درجه از صحت را دارد یا ندارد. بگذریم.

 

 

شعر هرقدر هم که بخواهد از معنا (به قولی : پیام) دوری کند، به هر حال از آنجا که از زبان به عنوان "نشانه" برای انتقال چیزی (به قولی : معنا) استفاده می نماید، ناچار به معنا رسانی است.

در شعرهای بلندتر، معنا می تواند با فرم یا عناصر دیگر از جمله صور خیال و صنایع ادبی و جریان سیال ذهن و دانای کل و رابطه علّی معلولی و ساخت و ساخت شکنی و ... چنان درگیر شود که کمتر به چشم بیاید.

آرمان کشور شوروی، با شعارهای تساوی محورانه ی خود که پیام رسانی از شعر و داستان و فیلم و موسیقی و تاتر و نقاشی و ... را نیز شامل می شد، بالاخره از هم پاشید. این پاشیدگی، فقط به مرز بندیهای جغرافیایی و برگزاری انتخابات جدید ختم نشد.

معنا رسانی، سالها بود که از آثار هنری انتظار می رفت؛ اما با دامن زدن این آرمان کشور به این انتظار، جهان معاصر، شناسنامه ی پیام رسانی را به نام شوروی عزیز(!) به ثبت رساند.

بله، آنچه تا به حال خواندید را یا هرگز نشنیده اید یا با آن مخالفت خواهید کرد؛ مهم نیست.

 

***

 

به هر حال معنا رسانی، یا دست به خودکشی زد و یا دچار سرخوردگی شد. البته همان طور که ذکر گردید به همان علت که ما ناچار به معنا (پیام) هستیم، خودکشی ناموفق بود. اما سرخوردگی و اقدامات مکرر به حبس کردن نفس، ادامه دارد.

شعر کوتاه، هرقدر هم که به فرم و سایر امور بپردازد، محکوم به ارائه ی مستقیم معناست. و نسبت آشکاری با شعار دارد : قاصدک بدقول نیست / باد نمی وزد

شعار طبیعت گرا : قصد قاصدک، خبر خوب آوردن است. اگر این روزها خبر خوبی نمی شنویم، تقصیر با پستچی نیست.

شعار انسان دوستانه : هیچ نجات دهنده ای در راه نیست. حتی باد نمی آید که بوی پیراهنش را با خود داشته باشد.

نمونه شعار : اگر دیر آمدم مجروح بودم / اسیر قبض و بسط روح بودم

 

***

 

آیا "پیام، معنا، شعار، رسانه" به خودی خود، بد است؟

تاثیر تجربیات تاریخی در موضع گیری ما نسبت به مفاهیم گوناگون، تا چه اندازه می تواند، میزان ارزشگذاری آنها را در دوره های مختلف، تغییر دهد؟

گرایش محض به هنر، فارغ از توجه به دلایل ساخت و ایجاد نشانه {برای "چیزی گفتن و چیز دیگری اراده کردن" مثلن " بوسیدن گفتن  و       اراده کردن"} خیلی ناشیانه نیست؟

 

***

 

اکبر فرهنگ، تعداد قابل توجهی شعر کوتاه دارد و چند باری میزان علاقه ی او به بخش کوتاهی از شعر بلند دیگران را شاهد بوده ام. اگر یکی از تعاریف "زیبایی شناسی" را در ایجاد جذابیت برای مخاطب بدانیم و اگر اکبر فرهنگ را کسی بشناسیم که مدتها شعر شنیده و شعر خوانده (پس آنقدرها نیز از معرکه دور نیست)، این علاقه را می توان به عنوان شاهد مثالی نسبت به مهم جلوه دادن شعر کوتاه برای گروهی از مردم تلقی کرد.

 

***

 

نمونه هایی از شعرهایش :

۱)

دردهایم که تمام شد

                       مردم

۲)

کاکتوس ها عاشق می شوند

کاکتوس ها مریض می شوند

کاکتوس می میرند

درست مثل من

عاشق شدم

مریض شدم

...

۳)

قاصدک بدقول نیست

باد نمی وزد

۴)

با کلاغ ها که دوست شد

مغزش را به باد دادند

(مترسک بی عقل)

 

 

سیروس نوذری کتابی به نام "کوته سرایی" از نشر ققنوس دارد که در آن، شعر کوتاه فارسی را مورد بررسی قرار می دهد. او معتقد است کتاب "هایکو" که توسط شاملو و پاشایی ترجمه شد، عامل اصلی توسعه ی شعر کوتاه فارسی از دهه ی 60 بوده است.

او در کتابش معتقد است که این روند بیست و چند ساله، اندازه و وزن و بایدِ مشخصی ندارد و مهمترین مشخصه اش "اعجاز" است. {شاید همان "آن" در پیشینه ی فرهنگ فارسی که مخاطب را به طور از قبل تعیین شده ای، مجاب می کند.}

این کتاب طبق معمول از دوره ی ساسانیان شروع شده و با یدالله رؤیایی، م.آزاد، منصور اوجی و بیژن جلالی به پایان رسیده است.

 

***

 

سید علی میر افضلی نیز در "ماهنامه مهر 1387 «شعر» حوزه ی هنری" شعر کوتاه در ادبیات کلاسیک فارسی را به اعتبار سطرها به سه بخش تقسیم کرده است: اشعار دو سطری، سه سطری و چهار سطری که برای هریک نمونه هایی آورده و دلایل خود را مستند سازی نموده است.

 

***

 

شعر کوتاه، قبل از اسلام با اندک نمونه هایی که حاصل فرهنگ شفاهی آن دوران بوده و همچنین بخشی از سرودهای مانوی به نام "مَهر" یا "باشاه" قابل ردگیری می باشد که بعدها در فهلویات، اشعار عامیانه، دوبیتی ها و رباعی ها ادامه یافته است.

 

***

 

شعر کوتاه در گونه های مختلف خود، جایگاه های متفاوتی را سپری کرده و ارزشگذاریهای مختلفی داشته است. از جمله اینکه :

1-     اگر شاعری درباری، تک بیتی، دوبیتی یا رباعی سروده باشد، کمتر پیش آمده که در بارگاه امیر، آن را بخواند.

2-      در فرهنگ رندانه ی عرفان فارسی، کنایات، شطحیات و مناجات نامه ها، عجیب به کوتاهی پهلو می زنند.

3-     فرهنگ دینی با احادیث بسیار و آیات قرآنی («پاره کردن قرآن به سی پاره و صد و بیست حزب و شش هزار و ششصد و شست و شش آیه» از یک سو ، «قرآن ز بر خواندن با چهارده روایت» از سوی دیگر) اهمیت کوتاه خواهی کلام را گسترش داده است.

4-     چیزی به نام ایجاز. گونه ای که همیشه می خواسته دریا را در استکان جای دهد. یا لااقل چیزی از دریا را بردارد و بقیه را کنار بگذارد {البته اگر دور نریزد}. چیزی شبیه زمین را برگزیدن و سایر سیارات و کرات و کهکشانها را خالی از سکنه گذاشتن {همه ی چیزها را فقط برای یک چیز آفریدن}.  

5-     تاثیر خط فارسیِ به جای مانده بر روی کتیبه ها و قابها که جای زیادی برای درشت نوشتن نداشتند.

6-     ...

 

***

 

در کارگاه های ادبی، شعرهایی با یک تا ده سطر را با عنوان شعر کوتاه می خوانند و منظور داشتن یکی از مشخصه های ذیل را برای شعر شدن کافی می دانند:

1-     تصويرسازي

2-     بازي‌هاي زباني و ايجاد تضاد یا ارتباط ميان صورت‌هاي واژگاني

3-     غافلگيری

4-     گزارش از وضعیتهای فردی و پنهان انسانی

5-     بیان اندیشه

6-     تیتر نویسی

7-     مهم جلوه دادن طبیعت، حیوانات و اشیاء

8-     ...

البته هر کدام از موارد مذکور از اهمیت قابل توجهی برخوردار هستند که در شعرهای بلندتر، شناسایی نمی شوند، بنابراین مشخصه ی شعر، صنایع ادبی یا معانی و بیان نخواهد بود و شعر در کل شنیده می شود و مواجهه می کند. {فارغ از شعرهای بلند غیراستاندارد (استاندارد یک معنای جعلی است)}

 

***

 

در داستان نویسی، به فوندانسیون و اسکله ی فلزی داستان، پیرنگ می گویند. این موضوع را در سینما و تاتر به نام طرح می خوانند، مثلن طرح از فلانی و نمایشنامه و فیلمنامه از دیگری. در شعر، گاهی این بخش را Data نام گذاشته اند. اما شاید همانند حکایت انگور مولانا جلال الدین بلخی، تفاوت، تنها در زبانها باشد و همه یک چیز را بگویند، همه یک چیز را بخواهند.

اما در ادامه ی روند نام گذاری برای مصداقهای ادبی، با واژه ای به نام "طرح" نیز روبه رو بوده ایم. با این تفاصیل اگر شعرهای کوتاهی را که با این عنوان می شناسند، پیرنگِ شعر خطاب کنیم، باید منتظر شعر شدنش در قبل یا ادامه باشیم.

در ادامه تر، نامهای دیگری مانند کاریکلماتور یا هایکوواره های فارسی، تا کنون سرنوشتهای محفلی و برخوردهای جانبدارانه یا مخالفی داشته اند که آنها را نیز در بررسی شعر کوتاه فارسی می توان در نظر گرفت.

 

***

 

شعرهای کوتاه (!) از جمشید جلیلی

 

۱) تب می کنم

با چشم های به راه راه مانده پشت پنجره

چند زمستان؟

چند چایی؟

خودت بگو، چرا همیشه هوا سرد است؟

چرا سرد شدی؟

چطور یک آدم

 برفی می شود؟

 
۲) بی جهت

گوشه ی نیمکت

در سرمای پاییز نمی نشیند

مرد تنها


۳) ما کودکانه

بازی هایمان بزرگ شد

 

۴) نامش را با خود دارد

در قفس هم که باشد

پرواز خواهد کرد

پرنده

 

 

معنا در شعر عروضی ممکن است قبل از نوشته شدن وجود داشته باشد . اما تمایل شعر منثور، به خلق معناست. شعر منثور، اول بار، بر شعرهایی که امروز سپید نامیده می شوند ، خطاب می شد. اما شاید کمتر بدانند که روزگاری نه چندان دور ، به هرچه وزن و قافیه نداشت ، شعر منثور می گفتند و بعدها فرم پلکانی و سپید نویسی در این نوع از متون، نام دیگری را از آن خود کرد.

----------------------------------------

شعر نیمایی: حذف وزن عروضی ـ توجه به کاکرد وصفی و روایی نثر

شعر شاملویی: حذف وزن عروضی ـ حذف عروض نیمایی(تکیه بر وزن درونی یا آگوستیک کلمات) ـ گردن نهادن به قیودی که شعر را از اتهام نثر بودن برهاند

از انواع شعر پساشاملویی: حذف وزن عروضی ـ حذف عروض نیمایی ـ توجه به کارکرد وصفی و روایی نثر ـ  استفاده از امکانات فرم و مدل نثر

----------------------------------------

نیما وزن را وجه تمایز نثر با غیرنثر نمی دانست. اگر چنین بود او هرگز نگفته بود : "هدف من از آغاز جوانی نزدیك ساختن نظم به نثر بوده است" درحالیکه بر رعایت وزن به عنوان شرط خلل ناپذیر شعر استوار باشد.

كسی كه می خواهد بدون حذف وزن، شعر را به نثر نزدیك كند طبیعتا می خواهد شعر را به چیز دیگری از نثر نزدیك كند. چیزی كه در طبیعت نثر وجود دارد و شعر قدیم از آن بی بهره بوده است.

----------------------------------------

اگوستیک به معنی محفظه پخش و بازگشت صداست.

آواشناسی آکوستیک از شاخه ها یی است که تا حدودی ناشناخته مانده است اگر چه تحقیقات و بررسی های زیادی از طرف زبانشناسان و غیر زبانشناسان بر روی آن انجام شده است .شاید این امر بدین خاطر باشد که آواشناسی آکوستیک تا حدودی ناملموس است وقابل مشاهده نیست.

آواشناسی مطالعه صداهای گفتار است که شامل آواشناسی تولیدی، آواشناسی آکوستیک و آواشناسی شنیداری می شود.آواشناسی تولیدی به این مساله می پردازد که چگونه صداهای گفتار تولید می شوند و اینکه چگونه صداهای صوت را باید طبقه بندی کرده و آوانگاری کنیم .آواشناسی آکوستیک به مطالعه مشخصات آکوستیکی صداهای گفتار می پردازد و آواشناسی شنیداری به این می پردازد که چگونه صداهای گفتار دریافت و درک می شوند .

آواشناسی آکوستیک به بررسی مختصات فیزیکی امواج گفتار به عنوان بازده بازخوان می پردازد. حرکات اندام های صوتی تولید امواج می کند که توسط هوا به گوش شنونده منتقل می شود .

----------------------------------------

زندگی را می کنیم تا به مرگ برسیم. مثلن دریا را کاویدیم و به ته آن رسیدیم و ناشناخته ترین آبزی را یافتیم و آن را به آکواریم بزرگ خود اضافه کردیم. آخرش که می میرد. آخرش که می میریم. با پدر بزرگم حرف نمی زدم فکر می کردم یک نهنگ وقتی دهانش را باز کند فقط فرصت داری چگونگی بلعیده شدنت را انتخاب کنی. یا در میان آب دریا و حبابهای بی شمار و ماهی های رنگارنگ بلعیده شده و به آرامی و در آغوش زندگی با آن وداع می کنی یا آنقدر برای رهایی تلاش می کنی که سهم دندانهای پیشتر بیکار نهنگ می شوی و می توانی سرت را بالا بگیری و بگویی من تلاشم را کردم. بعد هم دیگران می پرسند برای چه؟ برای زودتر مردن!؟ و تو که از غافلگیر شدنت غافلگیر نشدی می گویی : شاید زنده می ماندم. زنده می ماندی که چه؟ که بو می گرفتی؟

روزانه مردم زیادی در جهان برای پنهان کردن بوی مرگ به خود عطر می زنند یا در معبدی به نام حمام، آیین مرگ زدایی را می نمایانند. مرگ اما آرام و بی صدا بر ما سایه می اندازد و در یک لحظه ارتباط دم و بازدم را می بلعد، پدر بزرگ دهانش را می بندد و مرگ در انتظار پایان خدمت وظیفه اش می میرد.

میلاد شکرآبی

----------------------------------------

زندگی را می کنیم : کارکرد دوگانه (دیشب به خواب شیرین فرهاد رفته باشد) / لحن اعتراضی  

پاراگراف داری یا پاراگراف نداری!!! (آخرش که می میریم / با پدربزرگ حرف نمی زدم)

انتخاب دریا، غرق شدن و آبزیان برای تعریف کردن زندگی

وجه شبه میان پدربزرگ و نهنگ : بلعنده بودن / پدر بزرگ به مرگ نزدیک است / نهنگ به مرگ نزدیک می کند / حرف زدن از مرگ

پذیرفتن مرگ : زیبایی (دریا + حبابهای بی شمار + ماهی های رنگارنگ + در آغوش زندگی با زندگی وداع گفتن)

نپذیرفتن مرگ : زشتی (تلاش برای رهایی + سهم دندانهایی از نهنگ شدن که قبل از روی هم یا نزدیک به هم جفت بوده اند و خشکشان زده بود)

تلاش کردن : برای زودتر مردن + عطر نزدن

جعل علت برای بوی بد متصاعد شده از اندام عروقی انسان : مرگ همراه با زندگی

نامگذاری برای حمام : معبدی که در آن از آلودگی ها (بوی بد مرگ) پاک می شوند

 

 

بررسی کتاب سربازی با گلوله برفی

مجموعه شعر

 

مجید سعدآبادی ، شاعر منتقدها

تا کنون (31 شهریور 1389 ، مصادف با هفته دفاع مقدس) برگزیده :

جشنواره كتاب سال شعر فجر ، جشنواره كتاب سال گام اول ، جشنواره كتاب سال زاگرس ، جشنواره كتاب سال شعر جوان ، جشنواره شعر شب هاي شهريور ، دو دوره جشنواره شعر جوان حوزه هنري ، دو دوره جشنواره شعر دفاع مقدس و جشنواره بين المللي شعر رضوي ، دو دوره جشنواره شعر علوي ، جزو پنج كانديدای قلم زرين ، كانديدای مرحله نهايي كتاب فصل ، و كانديدای مرحله نيمه نهايي جشنواره كتاب سال جمهوري اسلامي

 

واکاوی های ابتدایی

متولد دهه شصت شمسی ، شاعر ، نویسنده ، دانشجوی رشته تاریخ ، کارمند پاره وقت حوزه هنری و انجمن شعر ایران 

ویژگیهای شعری

سپید نویسی ، دوری از فخامت زبانی، کثرت "معانی" به نسبت "بیان" ، تکیه بر صنعت تشخیص

 

درون مایه های شعری

مرگ اندیشی ، پرداختن به وقایع اجتماعی از قبیل جنگ و مذهب ، نگرش کودکانه ، واگویه کردن روزمرگی ها و تجربه های زیستی ، مرجوع به عشق های برباد رفته

 

تعریف ادبیات ژورنالیستی

ادبیات ژورنالیستی ادبیاتی است كه از سبك روزنامه ای برای نوشتن استفاده می‌كند؛ اما محصول آن ضرورتاً روزنامه نیست . می‌توان رمان ، شعر و حتی فلسفه را به سبك ژورنالیستی نوشت . ادبیات ژورنالیستی گاه در نقطه مقابل ادبیاتی كه متعالی‌تر و ماندگارتر به نظر می‌رسند ، به كار می‌رود .

از آنجا كه سطح وسیعی از مخاطبان ، عامه مردم هستند، سبك روزنامه‌ای به دنبال آن است كه كار خواندن و فهمیدن را برای خواننده عادی ، آسان سازد ، و معنا را به سرعت منتقل کند . اصول سادگی، واقعیت و زنده بودن از قواعدی است كه این شیوه ی نگارش را برای عموم مردم جذاب كرده است.

ارزش‌گذاری آثار ژورنالیستی کار ساده‌ای نیست و بسته به منظر ، رویکرد و جایگاه افراد و نهادهای مختلف ، می‌تواند ارزیابی شود و در حالی که جامعه علمی ، ادبیات ژورنالیستی را عامه‌پسند و غیرقابل اتکا می‌دانند، توده‌ها از جذابیت‌های آن بهره‌مند هستند .

مجید سعدآبادی از جمله شاعرانی است که ویژگیهای شعر ژورنالیستی را می توان در کتاب اخیر و سایر کتابهایش جستجو و یافت کرد.

آن سوی خط / سربازی فندکش را / مثل منوری / در تاریکی های آسمان روشن می کند / من این سو / کفش دوزکی را / روی قنداق تفنگم / به خواب می برم / ...

 

جانشینی عناصر در شعر

معمولن براي جایگزین کردن کلمات در جای طبیعی خود توجيه و تعليل منطقی مورد نظر است اما منطق در شعر تعریف دیگری دارد لذا اگر علت در اثري لطيف نباشد يا جنبه علمي داشته باشد، نمي توان آنرا ادبي دانست. چرا که خالی از جنبه اقناعي و استحساني خواهد بود .

الف : علت حقيقي :

با بوق رادیو / با اعلام وضعیت قرمز / نزدیکترین پناهگاه / آغوش مادرم می شد / ...

شاعر به این علت در وضعیت قرمز ، به آغوش مادرم پناه می برد که آغوش مادر پناهگاه است اما پناهگاه شامل مستحدثاتِ منجر از آهن و سیمان می باشد ، با این وجود در رفتاری ناآگاهانه چیزی جای چیز دیگری را می گیرد که همان کاربرد را نشان می دهد . این ناآگاهی که کاملن آگاهانه صورت می پذیرد به شعر منجر شده است .

ب : علت ادعايي :

هر دو آرزو می کنیم زمستان شود / و آسمان دستمال سفیدش را / به نشانه صلح ریز ریز کند و / روی سرمان بریزد / ...

دستمال سفید نشانه صلح است . اما برف فقط سفید است و جنگ جای خود را با آن عوض نمی کند . اما ادعای شاعرانه ، آن را پذیرا می کند .

 

جنبش ضد جنگ

به حرکت‌های اجتماعی که علیه جنگ صورت می پذیرد ، اطلاق می گردد . که اغلب با برگزاری تظاهرات و اعتصابات همراه است . در جریان جنگ ویتنام در ایالات متحده آمریکا جنبش ضد جنگ توانست بر تصمیم سیاست‌مداران کاخ سفید و شخص ریچارد نیکسون رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا تأثیر بگذارد و آنان را در نهایت به خاتمه جنگ وادار نمایند . در طول جنگ عراق نیز جنبشهای گسترده ای در مقابل جنگ انجام گرفت .

حال سوال اینجاست که آیا تلقی شعر ضد جنگ ، پس از پایان جنگ ، درست به نظر می رسد ؟ کتاب سربازی با گلوله برفی که با نامگذاری کنایه آمیز خود چیزی شبیه تفنگ آب پاش را به خاطر می آورد ، درصدد ارائه شعرهایی در مضمون مخالفت با جنگ و توصیف پیامدهای آن می باشد . و بر خلاف سایر کتابهایی که با این نسبت به سراغ جنگ می روند ، به یادآوری و برخورد نوستالژیک با سالهای دفاع مقدس بسنده نمی کند . شنیده ها را تحلیل می کند و فارغ از تاثیر حسی از حوادث ، جنگ را تخیل می کند و در دسته بندی دیگری از شعر قرار می گیرد . شعری اجتماعی که بر خلاف تصور قبلی ، ابدن میهنی نیست و انسان بر خاک برتری دارد .

تا چند ساعت دیگر / در اتاق من / سربازهایی با لباس های پلنگی / قدم می زنند ! / ممکن است آنقدر خوب / این اتاق را تصرف کنند / که همچون من / بی احتیاط باشند و شعر بنویسند / ...

پس حتی شعر می تواند به نفع دشمن عقب نشینی کند . و یا بلافاصله تغییر مسیر دهد و اسباب بازیهایش را از جلوی چشم پسر همسایه دور کند .

پیت بنزین را بر می دارم / می پاشم / روی لبخندهای قاب شده مادر بزرگ / روی پشتی های از کمر افتاده اتاق / روی این شطرنج کیش و مات شده / و هر چیزی که ممکن است / دشمن به غنیمت بگیرد

شاید این کتاب ، کتاب جنگ ، صلح ، یا دفاع نباشد و با هیچ کدام از این مقوله ها ضدیت نکند اما به خوبی با استفاده عناصر مربوطه و با زیرکی در عدم استفاده از دایره زبانی معهود که دارای بسامد بالایی می باشند ، توانسته است چهل و دو شعر را به اتمام برساند . شعرهایی که قصد تاثیر در هیچ سیاستی را ندارند و صرفن به یکسری اعتراضات بی نتیجه منجر نمی شوند .

 

پایان بندی و خوش فرجامی

دانته در جایی گفته است : پایانِ آخرین ابیات از زیبایی ِ ستایش بر انگیزی برخوردارند اگر به همراه قافیه ها در سکوت فرو روند.

ماهیت این "در سکوت فرو رفتن" شعر چیست؟

اگر بگوییم در شعر چند ردیف موازی حضور دارند، شاید ساده اندیشیده باشیم . چیزی وجود ندارد جز یک سطر که به با جریان معنایی و یا جریان نشانه شناختی قطع می شود . و دوباره سطری دیگر آغاز می گردد .

پایان هر سطر با توقیف معنی و به عبارتی دیگر با از حرکت ایستادن شکل می پذیرد . حرکتی که گاه در ذهن مخاطب ادامه پیدا می کند و بعید است که بتوان جایی از آن را سپید خوانی کرد و در شعر لحاظ نداشت .

در تعدادی از شعرهای این کتاب با چند سطر و در نتیجه چند پایان بندی مواجه هستیم .

شعر شماره نه :

سطر اول ) ضربدرهای قرمز / نگذاشتند شیشه خورده ها / چون اشک / قطره قطره / از چشمان پنجره پایین بریزد / وقتی بمب / دست کشیده همسایه را / در خانه انداخت

سطر دوم ) می دانی ؟! / اگر این دست / هنوز به فرمان بود / بلند می شد / احترام نظامی می گذاشت / لباس ضد گلوله اش را تن می کرد / و ماهی های شناور در قلب حیاط / تیر نمی خوردند

سطر سوم ) من ساعت ها در کمد / با لباس ها زندگی کردم / بیرون که آمدم / رنگبندی دنیا عوض شده بود

و در اکثر شعرهای این کتاب سعی بر بستن شعر با تصویری قابل توجه که یا در ارتباط روایی و یا در غیر از آن هستند ، نمود بسیاری دارد . از جمله :

6) .../ بچه ها صبر کنید ! / دستم را در جا میزی جا گذاشتم

11) خودش شهید شد / و نامه در جیب پیراهنش اسیر / هنوز منتظریم به دست ما برسد / گره کور پایین امضایش را باز کنیم / و با اثر انگشتش / تطبیق دهیم

 

شعر نویسی

سعد آبادی با وجود تجربه و توانایی های خود در سرودن شعر ، گاهی کاملن کم حوصله است و صرفن به شعر نویسی روی می آورد . شاید شعر نویسی تغییر وضعیت از رنگی به رنگ دیگر باشد بدون تغییر حالت و شاید نامگذاری اشیا باشد بدون کارکرد و یا فرم نویسی های معمول .

به عنوان مثال ، تمایز قرار دادن میان این دو ترکیب ، در شعر بیست و پنج مورد نظر است .

شعر نویسی) دشمن اگر از دریا بیاید / باد ناخدای موج ها می شود

شعر سرایی)  دشمن اگر از خشکی بیاید / درختها سربازهایی می شوند / بدون برگ های مرخصی

 

جنگ و مقابله به مثل

آنچه جزء لاینفک جنگ یا دفاع محسوب می گردد ، مقابله به مثل خوانده می شود . و خلاقیت در مقابله از روشهای جنگی محسوب شده است . در جنگ میان نظامیان تا دندان مسلح و مردم بی دفاع ، گاهی کوزه های پر از عقرب که از کوه در قرارگاه دشمن می افتد نقش استراتژیک دارد و گاهی شعار نویسی روی در توالت ، در مقابل شلیک گاز اشک آور قرار می گیرد .

در شعر شماره 14 ، شاعر سیگارش را روی صورت رودخانه ای که تمام آدمهایش را برده است ، خاموش می کند .

 

شعر

... /خشکی می بینم / خشکی ! / جزیره ای با درختهای سیب و انار / رودخانه های شیر و عسل / و فرشته هایی که / اجسادمان را از آب بیرون می کشند / ...

 

 

خواندن شعری از فرهاد کربلایی

 

مرغابی ها روی سقف

مرغابی های واقعی

و مرغابی های خمیری از نانی که خورده نشده

روی میز

در اتاقی که کسی نیست

و پنجره ای که بی جهت در باد

باز و بسته می شود.

 

گاهی چند تایی در حیاط جمع می شوند

صدایشان بالا می گیرد

و این طور به نظر می رسد

که به زبان آدم های آن طرف مرز با هم حرف می زنند

گاهی می شود که در هوای ملایم زمستانی

روی این سنگ های سرخ به خواب بروند:

خواب سقف های شیروانی

خواب شهرهای سردسیر و دودکش های گرم

خواب بهار

وقتی در ساحل یخ ها پس می کشند

و خرچنگ های براق قهوه ای همه جا هستند

خواب دنیایی که هر روز جور دیگری به نظر می رسد

خواب فرشته هایی که آن بالا

                                    در آسمان دیده اند.

 

مرغابی ها نزدیک به هم پرواز می کنند

همین هم شکارشان را راحت کرده است.

بالا و پایین رفتنی مدام

و زمانی که همچنان پیش تر می رود

و زمینی که از ارتفاع های مختلف دیده می شود.

 

***

 

1-      مرغابی های واقعی روی سقف / مرغابی های خوراکی روی میز

منقار مرغابی ها روی سقف و خوراکی روی میز آدمها / دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

2-      در اتاقی که کسی نیست ، پنجره بی جهت در باد ، باز و بسته می شود .

پنجره بی جهت باز و بسته نمی شود ؛ باد می آید / کسی مرغابی های خمیری را درست کرده و رفته است . کجا رفته ؟ چرا رفته ؟ شخصیت گم شده ی روایت کیست ؟  

3-      چند مرغابی در حیاط جمع شده اند و صدایشان بالا می گیرد . به نظر می رسد به زبان آدمهای آن طرفِ مرز حرف می زنند .

چرا این طور به نظر می رسد ؟ آیا صدای آدمهای آن طرف مرز بلند است ؟ آیا آدمهای آن طرف مرز وقتی حرف می زنند ، گویا چیزی را بلغور می کنند ؟

4-      گاهی در هوای سرد زمستانی روی این سنگ های سرخ به خواب می روند و خواب سقف شیروانی می بینند .

روی کدام سنگهای سرخ ؟ سنگ سرخ شبیه رنگ سرخ برخی شیروانی هاست ؟ رنگ سرخ مشخصه ی شیروانی کدام شهر یا کشور است ؟

5-      خواب دیدن سقف شیروانی

حسرت / آرزو / دو ویژگی که سقف فعلی را سقف شهری می نماید . سقف تبعید . شهری که خشک است . رودخانه و مرداب و دریاچه ی نزدیک ندارد .  مرغابی های این شعر ، اهلی هستند . قبلن وحشی بوده اند چون خاطره ی کوچ با خود دارند . خاطره شهرهای سردسیر و دودکشهایِ گرم بین راه .

6-      خواب بهار / وقتی در ساحل یخ ها پس می کشند

یخ ها {پا} پس می کشند ؟!!! چرا پای یخها حذف شده ؟ چون یخها پا ندارند ؟

7-      خواب دنیایی که هر روز جور دیگری به نظر می رسد / خواب فرشته هایی که آن بالا / در آسمان دیده اند.

خوابها خیلی پریشان و آشفته و درهم هستند / مرغابی ها در این دو سطر مثل آدمها خواب می بینند و در سطرهای دیگر مثل تلویزیونها

8-      مرغابی ها نزدیک به هم پرواز می کنند / همین هم شکارشان را راحت کرده است

اشاره به یکی از ویژگیهای این نوع از حیوانات / می توان فرض کرد که مرغابی های تبعیدی روایت فرهاد کربلایی از ان جه که شکار شده اند ، مورد این اشاره قرار گرفته اند و از سایر ویژگیها صرف نظر شده است . اما چرا هیچ نشانه ای از روح بودن انها دیده نمی شود ؟ شاید چون چنین فرضی درست نیست . پس چرا بدون هیچ فاصله گذاری و پاساژی ، وضعیتی مطرح می شود و بلافاصله رها می گردد ؟

9-      زمانی که پیش می رود / زمینی که از ارتفاع های مختلف دیده می شود

زمان با پرواز مرغابی ها پیش می رود و زمین با چشم مرغابی ها دیده می شود / زمین و زمان را از بند انسانها در آوردن و در اختیار مرغابی ها قرار دادن .

***

الف ) این شعر فارغ از درگیری با زبان و فرم و صنایع و بدایع آن است . به دلیل خیال و حس انگیزی و روایتش ، در حیطه ادبیات محسوب می گردد اما می تواند بخشی از یک نمایشنامه یا داستان هم باشد و فقط به این دلیل شعر خطاب می کنیمش که نویسنده اش به عنوان شعر تولید و ارائه می نماید .

ب) در این شعر ، مرغابی استعاره از چیست ؟ آیا اصلن لازم است که چیزی بگوییم و چیز دیگری اراده کنیم؟ شاید در همین حد که مرغابی را تعریف کنیم کافی باشد . در نقش حمایت از حیوانات یا در نقش انشایی در مورد مرغابی . به هر حال چند خطی درباره اش مرور می کنیم شاید گره ای وا شد و نشانه ای یافت گردید :

به مرغابی ها ” پرندگان آبزی” می گویند چون همیشه در مکانهایی هستند که آب وجود دارد مثل تالاب ها ، دریاچه ها و رودخانه ها. آنها به قوها و غازها نزدیک هستند اما مرغابی از آنها کوچک تر است. همچنین منقار کوچکتر و پرهای مقاوم تری دارد. بستگی به نوعشان می توانند بین 2 تا 12 سال زندگی کنند .

پاهای پرده دار مرغابی در شنا کردن مانند پارو عمل می کنند. راه رفتن با مزه ی مرغابی نیز به خاطر همین پره هاست. پاهای مرغابی ، سرما را احساس نمی کنند حتی اگر در آب یخ زده شنا کند و دلیلش این است که هیچ عصب یا رگ خونی ای ندارند .

مرغابی ها به طور مداوم به آراستگی پرهایشان توسط منقارهایشان می پردازند .

مرغابی صدای خاصی از خودش تولید می کند که به کواک کواک معروف است. اما همه ی مرغابی ها این صدا را تولید نمی کنند . مثلن مرغابی های جنگلی کواک کواک نمی کنند ، در عوض صدایی مانند اسکوا اسکوا از خودشان خارج می سازند.

مرغابی ها در ابتدا وحشی بوده اند تا اینکه صدها سال قبل توسط چینی ها اهلی شدند. البته هنوز هم گونه های زیادی از مرغابی وحشی وجود دارد. بیشتر مرغابی های اهلی از نژادی به نام پکین هستند. تشخیص دادن اینکه یک مرغابی پکین نر است یا ماده ، کار بسیار مشکلی و دشخواری است ، چون خیلی شبیه به هم هستند.

 

 

 

خوانش شعری از داوود ذاکری

 

هاری گرفته ام

فکم سفت شده عزیزم

لبانت را پشت شمشادهای بلند

بین عابران تقسیم کن

من هم روی همین نیمکت هر روزه می نشینم ،

           تا برگردی

من

     که لبانم کف زده

و دیگر نای بوسیدنت را ندارد

 

***

 

هاری گرفته ام

هاری : بیماری ویروسی به شکل گلوله ای

این بیماری هر سال ۵۵ هزار نفر (شامل 31 هزار نفر در آسیا و ۲۴ هزار نفر در آفریقا) را می‌کشد. مرگ در صورت ابتلا به هاری تقریبا قطعی است و در طول تاریخ تنها ۶ انسان از آن جان سالم به‌در برده‌اند.

ویروس هاری در اکثر پستانداران قابل انتقال می باشد اما نمونه ی آن در پرندگان ، فقط در شرایط آزمایشگاهی گزارش شده است .

از جمله راه های سرایت هاری می توان به گاز گرفتن حیوانات و مخاط‌ها (شامل لب، چشم، بینی) اشاره داشت.

این ویروس تاثیر خود را بر سلول های مغزی گذاشته و انسان یا حیوان مبتلا به آن ، هیجان زیادی از خود نشان می دهد. می غرّد، پارس می کند و بزاق کف مانندی از دهانش سرازیر می شود. پس از ظهور چنین علایمی مرگ در طول 3 تا 5 روز حادث می گردد .

در شخص مبتلا اختلالات عصبی و فکری مشاهده شده، مصدوم کم می خوابد، وحشتزده به نظر می رسد. عضلات ناحیه حلق دچار سستی می شود و در بلعیدن غذا و نوشیدن دچار مشکل است. همچنین از آب می ترسد که به این مرحله از بیماری ترس از آب یا "هیدور فوبی" نیز گفته می شود.

خلق و خوی حیوان تغییر می یابد. به عبارت دیگر کسی که فوق العاده مهربان و خونگرم و خجالتی بوده ناگهان بی قرار می شود و حالت تهاجمی پیدا می کند. بسیاری در برابر نور از خود حساسیت نشان می دهند. مردمک چشمانشان باز شده و نگاهشان خیره می گردد.

فکم سفت شده عزیزم

کسانی که در مرحله فلجی هاری قرار می گیرند کنترل عضلات بدن را از دست می دهند. در این حالت فک پایین افتاده و زبان از دهان بیرون باقی می ماند. ممکن است ریزش بزاق و سرفه و چنگ زدن به دهان در این افراد یا حیوانات مشاهده شود. تغییر صدا نیز از علائم دیگر بیماری است.حیوان در نهایت با از دست دادن تعادل وارد مرحله کما شده و سرانجام می میرد. در حال حاضر هیچ درمانی برای این بیماری شناخته نشده است.

من / که لبانم کف زده

از جمله علل کف زدن یا کف کردن در ناحیه دهان و لبها

مسمومیت با سیانید

التهاب گوشه دهان

نامتناسب بودن دندان مصنوعی

فقر آهن

بیماریهای قارچی

 

***

 

فکم سفت شده عزیزم

اگر تو را نبوسد ناراحت نمی شوی

صنعت تجاهل العارف : آیا وقتی معشوقه ات نتواند تو را ببوسد حق دارد دیگری را ببوسد ؟

لبانت را پشت شمشادهای بلند / بین عابران تقسیم کن

هر نفر دو تا لب دارد ؛ پس می تواند هر کدام را به یک نفر بدهد 

شاخ برگ درختان کوتاه ، جای خوبی برای پنهان شدن است ، اما وقتی شمشادها بلند هستند باید تنه ی تنومندی داشته باشند یا شاید معشوقه و آن دونفر باید خیلی لاغر باشند که سه تایی بتوانند پشت شمشادهای بلند بروند و از طبیعت بهره بگیرند .

من هم روی همین نیمکت هر روزه می نشینم ، / تا برگردی

سیستم فکری کلاسیک شامل دو بخش عمده است

تعقیب و گریز

انتظار

با استفاده از این سیستم ، شاعر نوستالژی را در خود احیا می کند .

من / که لبانم کف زده

کف زدن لبها : مثل کف زدن دستها . شاعر دارد با لبهایش لبهای آن سه نفر را تشویق می کند و دیگر نای بوسیدنت را ندارد

 

 

 

شعری کوتاه با وزنِ "هفده هجایی" که در آن "فصل واژه" به کار رفته باشد را "هایکو" می نامند .

به این صورت :

 5 هجا ----- با/د/ب/ها/ری ----- باد بهاری

7 هجا ----- موج/ش/ک/ن/طو/لا/نی ----- موج شکن طولانی

5 هجا ----- خا/نه/در/دور/دست ----- خانه در دوردست

جمع 5و 7و 5 می شود 17 ؛ و ترتیب آن هم باید به همین صورت باشد .

اما علت این موضوع شاید این باشد که : وزن هجایی 5 و 7 تایی از لحاظ شنیداری در زبان ژاپنی بسیار دلنشین و خوشایند است .

***

در شعر سنتی ژاپن ، وزن بر اساس تعداد هجاها می باشد . و اصولن "واکا" یا همان "شعر سنتی ژاپن" از مجموعه هجاهای 5 و 7 تایی تشکیل شده است .

مثلن این "تانکا"

5 هجا ----- ni/ki/ta/u/ni ----- در سواحل نی کی تا

7 هجا ----- fu/na/no/ri/se/mu/to ----- به قایق سوار می شویم

5 هجا -----tsu/ki/ma/te/ba  ----- به انتظار ماه

7 هجا -----shi/ho/mo/ka/na/i/nu  ----- بر دریای بی موج

7 هجا ----- i/ma/ko/gi/de/na/i  ----- پارو نمی کشیم

این تانکا از شاعره ای در قرن هشتم میلادی بوده و جزو اولین تانکاهای کتابت شده می باشد .

***

در اوایل قرن 15 میلادی قالب دیگری به نام "رنگا" نام گذاری شد و رواج یافت و تفاوت آن با گونه ی قبلی در نحوه ی سرایش آن بود . به این ترتیب که "5-7-5" از آن توسط یک نفر و "7-7" از آن توسط نفری دیگر سروده می شد .

***

در قرن 16 میلادی قالب دیگری ایجاد شد که به آن "هایکای" می گفتند و تفاوت آن با "رنگا" در این بود که هر دو بخش "5-7-5" و "7-7" توسط یک نفر سروده می شد و همچنین اینکه "رنگا" صنایع شعری را شامل می شد اما "هایکای" فاقد صنایع شعری بود .

امروزه آنچه به عنوان "هایکو" شناخته می شود ، همان بخش اول "هایکای" است .

***

در شعرهای ژاپنی مذکور به کار بردن "فصل واژه" رایج و واجب بوده است . فصل واژه کلمه ای است که نشان دهنده یکی از چهار فصل سال می باشد . و گاهی نشان دهنده روزهای آغازین سال نو . که از انواع آن می توان به این نمونه ها اشاره کرد :

بهار واژه : تاب ، فارغ التحصیلی درخت گیلاس زنبور عسل

تابستان واژه : چتر آفتابی ، زنجره ، توت فرنگی ، کرم شبتاب

پاییز واژه : باله ماهی ، ماه ، نی ، جیرجیرک

زمستان واژه : مرغ باران ، برف ، علف های پژمرده

***

نوعی از طبقه بندی ادبیات ژاپن به این صورت است :

1-      دوران کهن : تا قبل از شروع اصلاحات میجی

2-      دوران مدرن که خود شامل سه بخش بود

·         دوره حکومت میجی : 1868 تا 1912

·         دوره حکومت تایشو : 1912 تا 1926

·         دوره حکوکت شووا : 1926 تا ورود ژاپن به جنگ جهانی دوم

3-      دوران معاصر : بعد از جنگ تا زمان حاضر

***

در مسیر حرکت هایکو در طول دوران ادبیات ژاپن ، تغییرات زیادی در نوع نگرش به آن اتفاق افتاد که از جمله می توان به کم رنگ شدن یا از میان رفتن "فصل واژه" و همچنین کم رنگ شدن یا از میان رفتن به کاربری "وزن" اشاره کرد . به گونه ای که متون کوتاه نثر هم به عنوان "هایکو" نامگذاری می شوند :

Seki o shitemo hitori  / سرفه هم که می کنم تنهایم

***

کتاب "زنبور بر کف دست بودای خندان" که گزینه ای است از هایکوهای مدرن و مستقیما با ترجمه ی قدرت اله ذاکری از زبان ژاپنی به فارسی برگردانده شده است ، در سال 1386 برای اولین بار توسط نشر مروارید در اختیار مخاطبان شعر فارسی قرار گرفت . شعر هایکو به عنوان اولین گونه ی جهانی شعر ، در سالهای اخیر با ترجمه های مختلفی به زبان فارسی نیز راه پیدا کرد و علاوه بر تعریف خود به ذکر نمونه هایی در تعداد زیاد اشاره داشت .

این کتاب نیز در 25 صفحه توضیح و ارائه 200 هایکو در چهار بخش بهار ، تابستان ، پاییز و زمستان ، در مجموع با 136 صفحه ، مصداق خوبی از نشر اندیشه و فرهنگ ژاپنی در میان ایرانیان محسوب می شود .

همانطور که تا به حال شرح کوتاهی از هایکو بیان شد و کوتاهی و فلسفه اندیشناکی آن به چشم می آید ، بخشهایی از کتاب به صورت فیش برداری جهت آشنایی بیشتر و قضاوتهای شخصی تقدیم می گردد :

1-      ماسا اکا شی کی ، شاعر و نظریه پرداز بزرگ هایکو در سن 35 سالگی درگذشت.

2-      پاول الوار و پاول کلودل ، دو شاعر فرانسوی هم نام هستند که از هایکو الهام گرفتند.

3-      ازرا پوند و تی اس الیوت انگلیسی ، متاثر از هایکو هستند.

4-      اولین شاعر قاره آسیا که جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد ، رابیندرانات تاگور هندی بود.

5-      رابیندرانات تاگور ، هایکو را هنری واقعن راز آلود می دانست.

6-      اکتاویو پاز ، برنده جایزه نوبل سال 1990 ، نخستین کسی است که هایکو را وارد زبان اسپانیولی کرد.

7-      هایکو پایان ندارد .

8-      ذن در هایکو بسیار حضور دارد.

9-      هایکو خاصیت بازی با کلمات و سرگرم کنندگی دارد.

10-   یک ژاپنی : فهم هایکو سخت است ، حتی خود ژاپنی ها نیز معانی مختلفی از هایکو استنباط می کنند.

11-   در طول جنگ جهانی دوم  در دفترچه های خاطرات سربازن اروپایی ، شعرهایی به سبک هایکو یافت می شود.

12-   هایکو اولین بار توسط سهراب سپهری به فارسی زبانان معرفی شد.

13-   یکی از استادان هایکای "ماتسوا باشو" نام دارد که چهار سال آخر زندگیش را به سفر کردن در نقاط مختلف ژاپن و سرودن هایکای پرداخت.

14-   تبدیل هایکای به هایکو در قرن نوزده و در نتیجه نظریه های "ماسااوکا شیکی" شکل گرفت.

15-   در سال 1868 بعد از هفتصد سال حکمرانی طبقه جنگجویان ، قدرت بار دیگر به خاندان امپراطوری بازگشت.

16-   اصلاحات میجی با شعار "کشور ثروتمند ـ ارتش قوی" آغاز شد.

17-   دهه های اول حکومت میجی با تخریب شدید ارزشهای سنتی ژاپن همراه شد.

18-   ظهور ادبیات نوین ، بیست سال بعد از شروع اصلاحات میجی صورت پذیرفت.

19-   در دولت میجی ، تقویم کشور از سال قمری به سال خورشیدی تغییر یافت و این مسبب تداخل در فصل واژه ها گردید.

20-   در ابتدای دوره میجی ، وابستگان آموزش و پرورش ، در منصبهای دولتیِ ساخت هایکو به کار گمارده شدند ، تحت عناوینی همچون : تشکر از خدا ، عشق به وطن ، ولایت امپراطور و اخلاق متعالی.

21-   هایکوی حکومتی در سال پانزدهم حکومت میجی منسوخ گشت.

22-   "تسوب اوچی" به تعلیمی بودن هایکو تاکید داشت و آن را وسیله ای برای تعالی بخشیدن به اندیشه می دانست.

23-   ماسا اوکا شیکی با چاپ مقاله ای در روزنامه ژاپن سال 1893 ، انقلابی را در شعر هایکو پدید آورد.

24-   اسپنسر : بهترین ادبیات ساده ترین جملات است.

25-   ماسا اوکا شیکی ، "باشو" را که استادی مسلم در هایکوی کلاسیک بود ، مورد انتقاد قرار داده است.

26-   باشو معتقد بود تعداد هایکوهای خوب ادبی کم است.

27-   ماسا اوکا شیکی معتقد بود اگر از دیدگاه طبیعی "توصیف واقعیت" بنگریم ، تعداد هایکوهای خوب بسیار زیاد خواهد بود.

28-   ماسا اوکا شیکی با یکی از نقاشان مدرن چینی ملاقات نموده و با فراگیری طرح در نقاشی ، آن را به طور عملی در هایکو به کار بسته است .

29-   "هوتوتوگیسو" نظریه "توصیف ظاهر" را مطرح نمود و معتقد بود که باید آنچه را می بینیم بدون هیچ دخالت ذهنی بیان کنیم . این نظریه تقریبا شبیه حرکت "رئالیسم" در سایر حوضه های ادبی بود.

30-   "هه کی گتو" به تبع قدرت گرفتن جریان ناتورالیسم در ادبیات ، تغییرات و ابداعاتی را در هایکو آزمود. او توصیف عینی را راضی کننده نمی دانست. این جریان "جنبش جدید در دنیای هایکو " نامیده شد.

31-   "جنبش جدید در دنیای هایکو " بر خلاف جریان قبل که بر اساس "روش دید چشم" بود ، بر بنیان "روش القاء" سامان گرفت.

32-   در "روش القاء" آنچه را با دیدن یک منظره در ذهن القاء می شود ، به صورت هایکو بیان می کنند.

33-   نمونه ای از روش القاء : پرندگان مهاجر / آرزو می کنند فردا / کوه ها و دشتهای تابستانی را

34-   هه کی گتو ، هایکوی پیشینیان را به این خاطر که در شرایطی جدا از شرایط جامعه و در حالتی بدبینانه و جامعه گریزانه شکل گرفته است ، مورد انتقاد شدید قرار می دهد و همچنین معتقد است که هایکو باید بیان شخصیت و درون فرد باشد.

35-   در اواخر دوران میجی ، هایکوسرایانی به سرودن هایکو به حالت نثر پرداختند.

36-   هایکویی نثر از "ای سن سویی" : پارو کشیدن و جلو رفتن در میانه ای که تنها ماه در آن است.

37-   هایکویی نثر از "ایپه کی رو" : علف ها سبز ، گاوها رها.

38-   در سال 1912 میجی در گذشت و امپراطور "تایشو" که بیماری جسمی و روحی داشت ، امپراطور شد.

39-   در دوره ی چهارده ساله ی حکومت تایشو ، کشور توسط نظامیان اداره شد و اختناق شدیدی حکمفرما گشت.

40-   با وقوع انقلاب سال 1917 در روسیه ، ادبیات توده ای و پرولتاریا در ژاپن شکل گرفت.

41-   زلزله بزرگ "کانتو" در سال یازدهم حکومت تایشو ، از وقایعی بود که بر ادبیات ژاپن تاثیر گذاشت.

42-   "کانجی" به بعضی از حروف چینی گفته می شود که در زبان ژاپنی هم به کار می رود.

43-   "تاکاهاما کیوشی" گروهی به نام "گروه حفظ سنتها" تاسیس کرد و معتقد بود که هایکو 17 هجایی است. او ذهن گرایی را نیز نسبت به توصیف ظاهر ارزشمند تر می دانست.

44-   هایکوی ذهن گرایانه ای از کیوشی : جدا شده از یک ریشه / شناورند برگها / آب های بهاری ... در این هایکو اشاره به اینکه برگها از یک ریشه جدا شده اند چون امری نیست که با چشم دیده شود ، لذا در آن ذهن گرایی به کار رفته است.

45-   "ازاکی هسای" از پیروان جنبش هایکو با روش جدید ، در سروده های خود ، قصد و هدف مذهبی و آیینی داشت. او اواخر عمر از بیماری سل رنج می برد.

46-   "ساتوری" نام یکی از مفاهیم مکتب بودایی ذن به معنی اشراق ، بیدارشدگی  و رستگاری می باشد .

47-   کیوشی ، رسیدن به لحظه ای که ذهنیت و عینیت با هم یکی می شوند را ، ساتوری می دانست .

48-   هایکویی از کوری بایاشی ایسه کی رو که جزو نمایندگان شعر پرولتاریا بود : بام های خانه ، بام های خانه / غروب فرا می رسد / امروز هم کار نیست

49-   بعد از تایشو ، امپراطور "شوا" به قدرت رسید. این دوره 63 سال طول کشید.

50-   از مهمترین اتفاقات دوران تایشو : ورود ژاپن به جنگ جهانی دوم ، بمباران اتمی هیروشیما و ناگاساکی ، شکست و تسلیم ژاپن در جنگ

51-   تاکاهاما کیوشی در دوره ی تایشو نیز نظریه ای دیگر ارائه داد به نام "گل پرنده ماه باد"

52-   طبق نظریه دوم کیوشی ، هایکو به بیان سختی های زندگی انسان نمی پردازد ، توصیف ظاهری امانتدارانه ای است از آنچه می بینیم.

53-   هایکوی "گل پرنده ماه باد" نوعی تسلیم و پذیرفتن شرایط است . یعنی خوبی و بدی و اعتراض وجود ندارد ، بلکه انسان هم مانند انواع طبیعت و جزیی از آن ، صرفن موضوعی برای توصیف است .

54-   نظریه کیوشی ، مدتی بعد با افزوده شدن حالت تفنن و سرگرمی ، در آثار "ماتسومتو" "تاکاشی" و "کاواباتا بشا" دیده شد.

55-   هایکویی از کاواباتا بشا : در آسمانی که بی وقفه برف می بارد / ناله زغن ها

56-   در مقابل این نظریه ، "شوواشی" نوعی احساسات غزل گونه را وارد هایکو نمود . او می گفت شخصیت خاص نویسنده می باید در نوشته اش بدرخشد.

57-   هایکویی از شوواشی : لذتی داشت / دیدن ماه کوهستان و / جوشاندن سیب زمینی

58-   شوواشی : صحبت کردن از یک درخت یا گیاه ، آن گونه که هست ، حقیقت طبیعت است و نه حقیقت ادبیات.

59-    به وسیله شوواشی و "یاماگوچی سه شی" جنبشی جدید در عرصه هایکو به وجود آمد به نام "جنبش هایکوی جدید"

60-   با شروع جنگ در سال 1938 ، سه شی مناسبترین هایکو برای جنگ را هایکوی بدون فصل واژه می دانست؛ و چون سبک او 17 هجایی و دارای فصل واژه بود، از عالم هایکو کناره گرفت.

61-   در سال 1940 و 1941 ، هایکوی بدون وزن و فصل واژه با عنوان تخریب و فروپاشیِ ارزش های سنتی ژاپن مورد ارزیابی قرار گرفت و در نتیجه تصمیم به براندازی آن گرفته شد.

62-   در زمان جنگ ، هایکو سرایان دیگری ، شرایط و وضعیت اضطراب آلود افرادی که در جامعه دوران جنگ می زیستند را به صورت هایکو درآوردند ؛ این گروه را "گروه جستجوی انسانیت" می نامند.

63-   "گروه جستجوی انسانیت" با وجود نقدهای سختی که به خود دید ، ریشه و بنیان هایکوی بعد از جنگ گردید.

***

داستان لباس پادشاه ، این گونه است که : روزی دو خیاط با طمطراق به کشوری می روند و پول زیادی می گیرند و بعد از مدتی ، لباسی به تن پادشاه می کنند که اگر کسی آن را نبیند، حرام زاده است . از آنجا که هیچ کس میل به فحش شنیدن و بی آبرو شدن ندارد ، کسی پادشاه را لخت و عور در خیابان ندید. اما کودکی که از حرامزادگی چیزی نمی دانست و اگر هم اینچنین به دنیا آمده بود ، در به دنیا آمدنش هیچ نقشی نداشت ، زبان گشود که پادشاه بی لباس است. پس همه بعد از این پی بردند که آن همه پول را برای هیچ به خیاطها داده بودند.

نتیجه گیریِ یک  غیر ژاپنی که به نامردی در جلد یک ژاپنی فرو می رود:

1-      آن بچه حرام زاده بود.

2-      ما باید به دقت به لباس پادشاه بنگریم.

3-      می توان به لباسی که از لباسهای دیگر پادشاه، کم زرق و برقتر است، ساعتها نگریست.

4-       لباس فقط آن چیزی نیست که خیاطها می دوزند.

5-      خیاطها می توانند لباسی بدوزند که از این طرفش ، آن طرفش پیدا باشد.

6-      از کجا معلوم، شاید لباس پادشاه ، او را از سرما و گرما و نور خورشید و حتی بوهای بد حفظ می کرده؛ به هر حال مردم که نمی توانستند این چیزها را ببینند.

7-      لباس پادشاه بهانه ای بوده که مردم و پادشاه دور هم جمع شوند و کارناوال شادی به راه بیاندازند.

8-      مردمی که برای دیدن لباس پادشاه آمدند ، گروه خس و خاشاک بودند.

9-      مردم به علت لباس پادشاه توانستند یک بار دیگر ، سعادت دیدن پادشاه را نصیب خود کنند.

10-   آن پول ، روزیِ خیاطها بوده، و به هرحال هر کسی روزی خودش را می برد.

11-   خیاطها دزد بودند ، همانطور که مردم نتوانستند لباس پادشاه را ببینند، شاید هرگز نتوانند عقوبت دزدها را ببینند. اما بالاخره دزدها حتی به وسیله ی کودکی یا حتی تر به وسیله ی حرامزاده ای به نتیجه ی اعمال زشت خود می رسند.

12-   پادشاه اگر پوست بدن نداشت ، همه ی امحاء و احشا، و رگ و پی اش بیرون می زد، پس لباس واقعی را خدا به تن پادشاه کرده است.

13-    و اندیشه های دیگر ؛الخ.

***

از ویژگی ها و خصلتهای ژاپنی ، سکوت است. جامعه ژاپن بسیار منضبط و ساکت است. سکوت و انضباطی که گاهی برای سایر ملتها سخت می نماید. این سکوت در جنبه های مختلف فرهنگ ژاپنی و بالطبع در هایکو نیز وارد شده است، مفهومی که درک آن شاید برای ما دشوار به نظر برسد.

***

این حرف ادعای بزرگی است که : "در هایکو ، تمامی احساساتِ انسانی وجود دارند، اما همه ساکت هستند و هیچ کدام نمود بیشتری از دیگری ندارند."

برای پی بردن به راست و دروغِ قصه ی کلاغ، به نمونه هایی از هایکوهای اشاره شده در این کتاب می پردازیم. به نظر من راست است؛ دروغ است. و می خواهم نظرم را به شما تحمیل کنم:

بهار

ماتسونه تویوجو: به آسودگی / خفت / روی علف ها

موراکامی کی جو: زندگی / جایگزین مرگ می شود / شالیزارانی که شخم زده می شوند

واتانابه سووای ها: خیزابها / ترانه ی آغاز بهار را / می پراکنند

هار سه کی ته: بالا بالا / نرم می گذرد پروانه / عمق دره

تاکانو سووجوو: شناور آمد / به جمع بعدی / بچه وزغ

تاکانو سووجوو: برف بهاری / چون اشک / خیس می کند دیوار گلی را

تاکانو سووجوو: آنکه قدم زنان می آید / لگد کردن جوانه های گندم را / آغاز کرد

آوانو سه هو: نرم نرمک، باران / این جهان خاکی / جلوه ای از بهشت بودا

یاماگوچی سه شی: قدم زدن به تماشای شکوفه های گیلاس / و بر ترنی بس قدیمی / سوار شدن

یاماگوچی سه شی: امواج دریا در بهار / در جان ما / سوت کشتی ها

کووبوتا مان تارو: شبی در بهار / دمی اگر همدمی باشد / حرفها

کووبوتا مان تارو: ساعتهای ساعت فروشی / در شبی در بهار / کدام صحیح است

هی نو سوجو: دست نگه می دارد / بر بهار غبطه می خورد / تایپیست

ای شی دا هاکیوو: اتوبوس را منتظر است / از بهار جاده ی عریض پایتخت / متعجب نمی شود

موری سوومی او: همسرش مرد / به راه می افتد / اواخر بهار

تابستان

ماسااکا شی کی: قزل آلاهای کوچک / دو دسته شدند / بالا جهیدند

ناتسومه سوسه کی: گرفتن شب تاب / ما را به نهر / انداخت

ماتسوسه سه سه: رگبار عصر تابستان / شهرک محقر را / می شوید ، می گذرد

تاکاهاما کیوشی: معلم / به دزد خیارها / تنها گفت: برو

تاکه شی تا شی زونوجو: پاشیدن آب / چه زود جان می گیرند / گل های کافنه

مور سای سه: شیر ترشح می کند / ساقه ی گل قاصدکی / که شکست

مور سای سه : یک جیرجیرک / بر تنه درخت چسبیده / نمی خواند

تومی یاسو فوسه: شادی آور است / که می ریزد پیوسته / میوه های درخت

میتسوهاشی تاکاجو: مورچه ای بود / مورچه ها / همه جا هستند

انو رین کا: باران های تابستان را می نگرد / پشت سرش / همسرش هم ایستاده است

پاییز

ماسااوکا شی کی: سه هزار هایکو / در خود دارد / دو تا درخت خرمالو

ناتسومه سوسه کی: در نخواندنِ / آلاگزنه ، حشره خوار تاکسیدرمی شده / دلتنگیِ عصر

تاکاهاما کیوشی: آسمان پاییز را / دو قسمت کرده اند / درختان بزرگ بلوط

تاکاهاما کیوشی: در اعماق کوهستان / ملاقات می شوند توسط زنی دیوانه / شکوفه های کووزوو

ایدا داکوتسو: گزارش کشته های جنگ / در پایان یک روز در پاییز / رسید

هارا سه کی ته: باد پاییزی / دو بشقاب / با نقشهای متفاوت

ناکامورا ته جو: اگر به ایستی / در اطرافت می چرخند / سنجاقک ها

هاشی متو تاکاکو: در مهتاب / یک صندلی را / جابجا می کنم

زمستان

ماسااوکا شی کی: چندمین بار است / که از ضخامت برف / می پرسم

ناتسومه سوسه کی: اواخر سال / گربه ای نشسته / بر زانوانم

آکوتاگاوا ریونسوکه: درون سینه ها / باد خزان / سرفه می شود

تاکاهاما کیوشی: روانند بر آب / برگهای تربچه / چه سریع

تاکاهاما کیوشی: پایان سال / در دل تاریخ / اکنون ما هستیم

کاواهیگاشی هه کی گتو: آب هایی که از گل فروشی / جاری شدند / یخ زدند

واتانابه سوای ها: کوه های زمستانی / تا کجا بالا می رود / مرد پستچی

مائه دا فورو: بر کوه های پوشیده از برف / برف می بارد و می نشیند / عصر

یاماگوچی سه شی: سال نو / از ساعت صفر گذشته / پاکی قلبها

مورسای سه: در آن میان / هیزم هایی هستند / که جوانه زده اند

ناکامورا کوساتااو: آب های زمستانی / تصویر یک شاخه هم / اشتباه نمی شود

 

 

عبدالجبار کاکایی سال 1342 در ایلام به دنیا آمد. خانواده ی او پیش از آن در عراق زندگی می کردند و در پی سختگیریهای دولت عراق، به ایران اخراج شدند. تا دوران متوسطه در ایلام بود و تا دوره کارشناسی ارشد ساکن تهران شد. یعنی درس و زن و بچه و کار تا الان او را در پایتخت نگه داشته است. بگذریم که جشنواره های مختلف او را به شهرهای دیگر می کشاند؛ این رسم روزگار ماست. مادرش و همسرِ یکی از برادرهایش را سالها پیش در منزل خانم وحیدی دیده ام، همسر و دخترش را نیز در مراسم اختتامیه و اهدای جوایز چند جشنواره شعر شهرداری تهران؛ با عبدالصابرشان هم دوستیِ کم رنگی بوده است.خانواده ی محترم و موجهی دارند. اکثرن هم دستی در هنر می برند.   

دو سالی در ایلام زمزمه هایی از شعر داشته اما همزمان با حضور در کلان شهر تهران، در مجامع جدی شعر شرکت کرده و شعرش جدی شده است. سالهای 61 و 62 به بعد. اولین شعرش یک مثنوی درباره محرم بوده است. زمانی بهترین شعرهایش را در مجموعه "نیستان" می دانست که منتخب چند دفتر شعر قبلی او بود. کتاب "حتی اگر آیینه باشی" نیز منتخب شعرهای اوست.

اولین دفترش "آوازهای واپسین" را  انتشارات همراه  در سال 1369 به چاپ و بهره برداری(!) رساند. این دفتر شامل 80 درصد غزل ، دوسه تا مثنوی و یکی دوتا ترکیب بند و تعدادی هم دوبیتی و رباعی بود . سال 1369 با حساب سرانگشتی، خیلی انگشت بعد از نیماست. قالبهای شعری این دفتر از لحاظ تاریخی، سند خوبی هستند که نشان دهنده ی علاقه مندی نویسنده و مخاطب به وزن و قافیه و اندیشه فربهِ شعر کلاسیک در آن سالهاست. سالهای شور و هیجان و موسیقی های انقلابی و دفاع مقدسی و نوحه . البته و متاسفانه هنوز هم با وجود کار بسیاری که انجام شده و کاکایی هم در موضوع شغلی و اجراییِ آن سهم داشته، تفاوت چشمگیری در توقع و ذهن و تعریف مخاطبِ فراگیر از شعر به وجود نیامده و این وضعیت سبب شده در صنعت ادبیات، زبان فارسی تنها گذشته ی قابل توجهی داشته باشد و حال وخیمی را از لحاظ خوانده شدن در سطح داخلی و خارجی تجربه کند. شاعر "زنبیلی از ترانه" معتقد است : مردم طبیعت ذهنشان بر اساس همان شعر قدیم است. چون ذوق به این راحتی معیارهای خودش را جایگزین نمی کند، عوض نمی کند، ذوق عامه حرکت خیلی کند و آرام اما مطمئنی دارد. یک آرمان هایی، جریان تجدد طلب می خواهد، این آرمان ها در جهت تکامل است، منتهی وقتی تناسب نداشته باشد با ذوق عامه این آرمان ها تبدیل می شود به جزایر متروکی که فقط خودشان را سرگرم می کند و خودشان هم مقیم آن جزایر می شوند، اساسا متناسب با مردم حرکت کردن خیلی کار دشواری هست و در شکلی که نه از مردم عقب بمانی نه از مردم جلو بیفتی، در عین حال سخنت را هم خاص بپسندد، هم عام بپسندد {احتمالن چیزی مثل فیلم اخراجیها که مسعود ده نمکی درباره اش گفته است این فیلم را هم عوام دیده اند و هم خواص !!!} این ها شرایط بسیار دشواری است که هر کسی از عهده اش بر نمی آید. با توجه به وضعیتی که جهان امروز پیدا کرده، یعنی به شدت جزئی نگر شده، در این شرایط شاعر شدن و شاعر طبقات وسیعی از مردم شدن، کار بسیار دشواری است. بنابراین به اعتقاد من این دوره، دوره آزمون و خطاست. دوره تجربه هایی است که انجام می شود، به رکود و شکست می کشد و همه این تجربه ها باید بشود تا ما به یک تعریف طبیعی و واقعی از موقعیت انسان ایرانی در مواجه با عالم تجدد برسیم. این تعریف باید مبنای فرهنگ و هنر قرار بگیرد و شاعران ما با نگاه کردن به این تعاریف بتوانند زاویه های تازه ای از شخصیت انسان معاصر و ایرانی را در رابطه با جهان کشف کنند .

گذشته های او با مطالعات شعری، از متاخرین میرزاده عشقی و از متقدمین حافظ، سعدی و باباطاهر رنگ و رو داشت و اکنونش شاید بیشتر در داوری تعدای جشنواره ، با خواندن تازه ترین شعرهای نسل سوم وچهارم و پنجم انقلاب از ضعیف تا خوب، صرف شود. و صد البته که فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی ، تا کنون کتابهای بسیاری از تاییدات دانشگاهیِ شورای انقلاب فرهنگی، هدایای دوستان، نیازهای شغلی، تازه های نشر و ... را خوانده است.

حال که بحث شعرِ شاعران جوان و نوجوان به نوعی مطرح شد ، این نکته از نوجوانیِ عبدالجبار ، جای طرح دارد که : تصورم این بود که شعر گفتن کار دشوار و طاقت فرسایی است، حتی اولین قطعات منظومی هم که به زبانم می آمد، تصور می کردم از خودم نباشد، بلکه یادآوری قطعات شعر بزرگان شعر فارسی باشد و برای دوستان می خواندم اما نمی گفتم که این شعرها مال من هست . این احساس را باید باشی و تجربه کنی، نقلش شاید خنده دار باشد اما به هر حال این اعتقاد در من نبود که بگویم این قطعه از من است . فکر می کردم به یاد آوردم ، حال امروز نه ، ولی فردا دستم رو می شود که مال کسی هست ؛ کما اینکه یادم هست اولین بار شعر معروف سعدی که «بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران » را تصور کردم خودم گفتم، بعد که فهمیدم مال سعدی است، دیگر از آن به بعد هر قطعه شعری که می گفتم فکر می کردم یا مال سعدی است یا حافظ  .

از میان آثار او كتابهای "سالهای تاكنون" و "بررسی شعر پایداری ایران و جهان" دو دوره برگزیده كتاب سال دفاع مقدس شده است. این مهم، بخشی از موضوعی بودن اندیشه های کاکایی را نشان می دهد. جای بررسی است که این اندیشه ها به زعم برخی مسوولین و در ناخودآگاه برخی مخاطبین، معیار و الگو محسوب می شوند. مسوولیتها و جایگاه های این شاعر تاکیدی بر این ادعاست : كارشناس ادبی ـ مطبوعاتی، کارشناس ادبی صدا و سیما، مدیر واحد ادبی موسسه نشر آثار امام، معاون اجرایی در فرهنگسراهای تهران و همچنین همكاری با حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی.

کتاب شعر عبدالجبار کاکایی "فرصت نایاب" ـ چاپ دوم ـ انجمن شاعران ایران ـ بهار 1388 ـ شمارگان 2200 ـ قیمت 40000 ریال ـ 235 صفحه ـ طرح جلد از فرزاد ادیبی ـ لیتوگرافی، چاپ و صحافی: سفیر اردهال.

صحبت کردن درباره کتابی که شاعر آن سابقه زیادی در شعر دارد و خودش خیلی چیزها را می داند، شاعری که شاعران جوانی مدیون او هستند، چون در فلان جشنواره با انتخاب او برگزیده شده اند، کار چندان سهلی نیست؛ هرچند که ممتنع است.

با کتابی روبرو هستیم با 235 صفحه که 204 صفحه از آن را شعرهایی با وزن کلاسیک شامل شده است. اولین چیزی که در این موارد مشاهده می شود ، پر کردن وزن و پر کردن کتاب است. آیا کاکایی با وجود ید طولانی و سن کافی، توانسته وزن را و کتاب را با هر چیزی، موجه نکند؟ آیا شاعر توانسته به خاطر یکی دو بیت خوب، از نوشتن یک غزل ضعیف صرف نظر کند؟ آیا او توانسته به خاطر دلایل شخصی از قرار دادن شعرهای ضعیف در این مجموعه خودداری کند و میل به داشتن کتاب شعری در حد و اندازه های رمان و دیوان شعر را در خود خنثی کند؟ من هرگز به این سوال پاسخ صریحی نخواهم داد.

انواع نقدهای گوناگون به عنوان تیتر می تواند دستمایه نقد این کتاب با این حجم قرار گیرد. نقد تاریخی، نقد فمینیستی، نقد کمونیستی، نقد سورئال، نقد عروضی، نقد روانشناختی و ... و همانطور که همه مستحضر هستیم این نوع از نقدها به بسیاری از متون، منطبق هستند. لذا به صورت پراکنده پیش می رویم.

برای شروع، اسمها را انتخاب می کنم. مدتی است که گروهی از شاعران، از نامگذاری شعرهایشان خودداری می کنند یا اسمهایی عریض و طویل که خود جزیی از شعر هستند را برای نامگذاری برمی گزینند. شاعر کتاب "فرصت نایاب" همه ی 112 شعر این کتاب را نام نهاده است و این نامها به اسلوب پیشینیان ، معمولن بخشی از شعر بوده و بسیار عجیب به نظر می رسند. هر چند در جاهایی دستکاریهای کوچکی هم به چشم می خورد.

 توفان اشک. شعر: اگرچه بر دلم بارید توفان عظیم شک / پلی بین دل ما بود از پولاد، باور کن / تو از نسل عقیم گریه های رفته از یادی

ترانه رها. شعر: در زمین ما به غیر دام و دانه نیست / در هوا ترانه رهایتان کجاست

سهم گل. شعر: تا چه پیش آرد سموم هرزه گرد / سهم گل در باد سرگردانی است

رگ سیاه. شعر: دوباره در هم فرو شده، کلاف رگهای جان من / و رشته رشته رگ سیاه، ز هر سر مو درآمده است.

به وضوح مشخص است که اسمها در بیت، بسیار به جا به نظر می رسند"، اما در نامگذاری ارزش شنیداری ندارند و اصلن قابل مقایسه با جایگاه دیگر خود نیستند. حتی گاهی بسیار لوس و کمی شبیه شعرهای شاعران بسیار نوپا جلوه می کنند.

***

در صفحه 14 کتاب، ناگهان با یک موضوع وزنی مواجه می شویم: اگر چه عاشقم اما تو ای آیینه باور کن / نمی فهمم دلیل وعده ی امروز و فردایت {را}

***

گاهی نیز کلمات و وزن انتخاب شده، شعرهای کودک و نوجوان را به یاد می آورد:

کلمات: «باز آمدی!» ناگه رساندند این خبر را / بادی به هم کوبید مشتاقانه در را

وزن: خاک نا امید، باز هم بگرد / لای بوته ها، خفته یک شهید / {هاچین و واچین، یه پاتو برچین}

البته این ایراد به حساب نمی آید و صرفن نوعی توضیحِ ضمنی است.

***

عبدالجبار کاکایی در جایی در جواب این سوال که "شعر شما چقدر در مردم تاثیر گذاشته و مردم پسند بوده؟" گفته است: متاسفانه ما موسسه نظرسنجی خیلی منطقی و علمی نداریم که این جواب ها را به من و شما بدهد. بسیاری از علاقه مندان آثارم را می بینم حال یا در خیابان یا در محل کار یا محیطهایی که باهاش رابطه برقرار می کنیم، از طریق تلفن، نامه، از طریق یکی از کانال. این ها نشان می دهد که مخاطبان خاصی در تمام نقاط ایران وجود دارند.

بله همین طور است. آثار او خصوصن در سالهای اخیر ، از آواز خوانندگان عزیز وطنی و بالطبع از زبان مردم، بسیار شنیده شده است. اما چرا حتی شاعری مانند کاکایی، در غیر از ترانه، با مخاطبی به اندازه ی بیست هزار نفر هم در سرزمینی با حدود چند میلیون باسواد روبرو نیست؟ مخاطبانی حتی برای یکبار. حتی با وجود اینکه بیتهایی بهتری از ترانه هایش دارد!

با خواب ناگزیر فرا می رسی شبی / ...

سر زیر پر برده است اینجا جبرییل، افسوس / من در کجا پیدا کنم امشب خدایم را

بیاور گله بزهای کوهی را شبی پیشم / که بنشینند چون مژگان، لب زاینده رود من

کتفم پر از بال پرستو شد، ولی افسوس / از آسمان تنها برایم روزنی مانده ست

ولی تو باز بی صدا، درون قاب عکس خود/ فقط سکوت کرده ای، فقط نگاه کرده ای

***

در جاهایی از این کتاب، همچنان که انتظار می رود، به شعارهایی با مضامین و پرداختهایی مشخص برمی خوریم که تعدادی ذکر می شود.

تا نگین نامتان، نقش سنگ قبرهاست / کی تمام می شود، التهاب های من

چند روزی است که از غربت باغ / علف هرزه صنوبر شده است

چو آیینه ی سنگ خورده / پرم از صدای شکستن

تمنای پروازی از خویشتن / گره خورده در انتهای پرم

***

گاهی پیش می آید که در بیان منظور و معنا، با عدم ارائه کلمات مناسب سر و کار داریم . این موضوع در شعرهای سپید، با ناتوانی شاعر و در شعرهای موزون با ناتوانی وزن، بیشتر محسوس است. در این کتاب، از آنجا که علم به توانایی شاعر داریم، همه ی تقصیرها را برگردن قالب می اندازیم. شاعر در معنارسانی بالاخره با هر ترفند و زحمتی که شده موفق می شود یا نهایتن اینکه مخاطب آدم فهمیده ای است و یک چیزهایی درک می کند اما لذت شنیداری یک بیت یا تصویر خوب از دست می رود.

با آفتاب و ماه در این غربت / مانند خاک روز و شبی داریم

پشت هر قاب آیینه می دانم / چهره ای از عدم کرده را مانی

عنان به شعله اگر داده اید بشتابید / به آفتابی امروز روزگاری نیست

مستی کنعانیم از باده نیست / بوی پیراهن خرابم کرده است

***

خدا را شکر! مدتی است که همان گروه بسیار معروف هم به این نتیجه رسیده اند که با ترکیب سازی، شعر به وجود نمی آید و دست از توجیه های اضافی و استعاری و تشبیهی خود برداشته اند.

زلیخای بی رحم پاییز / دریده ست پیراهن من (هرچند که معنای محترمی دارد)

راز بلند عمر تو ـ بی تردید ـ / پیوند لحظه های سپیداری است (البته بین بلندی و سپیدار رابطه ایی هست و مثل روز روشن است)

هر چند با نگاه خزان سوزت / هر سوی خاک، تشنه ی گلگاری ست (احتمالن غلط تایپی هم دارد)

من از شهادت سبز بهار دانستم / چو لاله در چمن درد، داغداری نیست

***

اگر معنا یابی، معنا سازی ، کشف معنا و ... را همتراز فرض کنیم و آنرا یکی از مصداقهای کارِ شاعرانه بدانیم، "فرصت نایاب" جای خوبی برای پیدا کردنش را فراهم آورده است. این قسمت از بررسی این کتاب به تعدادی از شعرها اشاره می کند تا در لذت کتابخوانی سهیم باشیم.

در زدی پدر ولی پشت در کسی نبود / کاش دست نرم باد در به رویت می گشود (صرف نظر از گره وزنی)

تمنای پروازی از خویشتن / گره خورده در انتهای پرم ( صرف نظر از "ی وحده " در پروازی)

باز در نسیم خانه می کنم / دیدن تو را بهانه می کنم / می روم به باغ استعاره ها

سر از نیام تغافل کشیده ام چون تیغ / کجاست گردش دستی، مرا قراری نیست

رو سوی فلسطین آرم، با زخم عمیقی در مشت (آورم)

دو نیمه داشت علی در دو ملک باقی و فانی

علی اکبرم از جبهه آمد / همان تابوت که قدش بلنده

تسبیح تو پاره شد، جهان پیدا شد

***

عبدالجبار کاکایی، جزو شاعران فتوژنیک و رسانه ای ست. چهره بودن و چهره شدن، دو مزیت جبری و اکتسابی هستند که او کاملن به آنها دست یافته است. البته برای مزاح و طنزِ قضیه عرض کنم که بسامد کلمه آیینه در این کتاب بالاست :

اگر چه عاشقم اما تو ای آیینه باور کن / نمی فهمم دلیل وعده ی امروز و فردایت

تصویر سنگواره ی من نقش می شود / در چارچوب آینه های شکستنی

بعد از این پیشانیم توفانی است / قسمت آیینه ام حیرانی است

ساده زیستید و خوب، مثل آب و آینه / روزهایتان کجاست آفتاب های من؟

آه ای که چشمهای سیاهت / آیینه را به سوگ نشانده ست

روزگاری است که از وهم نقاب / دل آیینه مکدر شده است

چو آیینه ی سنگ خورده / پرم از صدای شکستن

تو آیینه ای، آتشی، آفتابی / شکوفا و شفاف و از خویش رسته

ببخشید؛ زیاد شد، ادامه نمی دهم.

***

شعرهای پایانی کتاب، در قالبهای دیگر و همان سبک و سیاق، هنوز به وزن و موسیقی پایبند است، آنقدر که باید "باران که بند آمد" را " باران که بند شد" ببینیم و بخوانیم، نخوانیم، نمی دانم... چرا باید مقام موسیقی سست شود؟!

***

صلح و جنگ ـ صفحه 228

1-     اصلن "مدیترانه ی محزون" ، ترکیب اضافی بودن خود را فریاد نمی کند

2-     حس بی اعتمادی / در برزخ سکوت بین کلمات صلح و جنگ / پنهان شده است

3-     شاعرانگی های کوتاه قامت و کهن سال: از پنجره ی آشپزخانه / لوله فلزی تانکی مهیب آوازی خواند / اما نه چون نی داوود / که رعد آسا و هراسناک

4-     شعار زدگی اجتماعی(سیاسی نیست): و نمی دانند گونی ها را باید از شن پر کنند / نه اسکناس

***

شعرهای نیمایی، این روزها بسامد پایینی دارند و شاعران خوبش مثل قیصر امین پور، کم هستند؛ این کتاب تعدادی از آنها را با خود دارد.

تا که پشت می کنم به آفتاب / مثل سایه روبروی من ظهور می کند

 

 

جمعه ـ خیابان ولیعصر / مجموعه شعر آرش شفاعی که در دو بخش شامل "هندسه ی شهر کامل است" با 24 شعر سپید و  "چهارراه های احتمال" با 8 شعر نیمایی ، در مجموع با 76 صفحه به طبع رسیده است .

پیش از این مجموعه های

«تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود» / نشرسوره مهر

«تا فراسوی رفتن» / نشر مدیا

«تکه‌های سرب در دهانم»  / نشر صریر

از او منتشر شده است.

همچنین خاطرات حج خود را با عنوان «سنگ در سرزمين آينه‌ها» و يادنامه‌ي احمد زارعي را با عنوان «گریه پنهان» در دستور کار قرار داده است .

شفاعي متولد سال 1354 در مشهد می باشد و چند سالی است که ساکن تهران شده است/ تحصیلاتش را در رشته کارشناسی برق ادامه داده و تاكنون خبرنگار گروه ادب و هنر، خبرنگار سياسي، معاون گروه اجتماعي ، دبير سرويس اجتماعي و دارای یکی از وبلاگهای فارسی پربیننده بوده است / او برنده جشنواره شعر دانش‌آموزی ، نفر اول مسابقه شعر عطر شهادت سال 80 ، رتبه نخست مسابقه سراسري شعر حج سال 83 و برنده جايزه شب‌هاي شهريور سال 84 بود .

شفاعی به طنز معتقد است که : اصلا به خاطر طرح جلدش هم كه شده كتاب «جمعه ـ خيابان وليعصر» را مي‌خريد. شك ندارم، اما بعد كه صفحاتش را ورق زديد و شعرها را خوانديد ، به انتخاب خود آفرين مي‌گوييد. و نیز او به جد معتقد است که : در این مجموعه ، شور به زندگي و مبارزه براي آن در تك تك شعرها نهفته و عيان است و در ستايش زيبايي، در ستايش صلح و زندگي و داراي رگه‌هاي اجتماعي قوي می باشد.

نویسنده کتاب «جمعه ـ خيابان وليعصر» در جایی پرسیده است : فكر مي‌كنيد وظيفه يك هنرمند ، مثلا يك شاعر چيست؟ لابد مي‌گوييد او وظيفه دارد آثار هنري خوب و كاملي بيافريند. اشتباه مي‌كنيد چون در ايران ، يك شاعر علاوه بر اين‌كه اثري را مي‌آفريند، بايد خودش آن اثر را به چاپ برساند و خودش نيز آن را توزيع كند !

البته به لطف خدا و گروس عبدالملکیان ، چاپ و توزیع این کتاب در 1100 نسخه را دفتر شعر جوان بر عهده گرفته است .

اگر بخواهیم امروز به دلایلی ، مرزی بعد از این شاعر ترسیم کنیم ، می توانیم در آن سو ، جایی را برای دوست سابقش فرهاد جعفری ، به عنوان کاندیدای انصراف داده ی مجلس پنجم و نویسنده ی رمان پرفروش کافه پیانو ، خالی کنیم . و این ربطی به اینکه مدتی است به دلایل صنفی از روزنامه جام جم فاصله گرفته ، ندارد .

-----------------------------------------------------------------------

در شناخت وابستگی ها و علاقه های آرش شفاعی / در نقد مجموعه شعر جمعه ـ خیابان ولیعصر / ۱۷۰۰ تومان /

 

اشاره به شعرهایی که تقدیم شده اند :

 

 

ص ۱۷

حسين تقديسي ، شاعر کتاب "ماه مي رقصد بر پله اي از آفريقا" در ۵۳ صفحه از نشر پاندا / او شاعري سنتي است و هيچ ابايي هم ندارد كه به روشني، وابستگي اش را به گزاره هاي مربوط به شعر كهن نشان دهد/ چند بیت از کتابش :

·         تميز شيشه از آب آنچنان بر او گران آمد
كه شد از ديدن خود سير بلقيس سليماني

·         تو را جاشوان از دهان نهنگان رهاندند و خواندند
كه هر معده ی خشك طبعي پذيراي تر دامنان نيست

·         زلال مي طلبم در مواجهه صنمم را
شود زياد كند آينه وجوه كمم را

·         آفتاب است كه در بشكه قير افتاده ست
آفتاب است فرو خفته به روزن در شهر

***

شعر : از کوچه می گذری / بی اعتنا به باد مخالف / شاخه گلی در دست / و شعری ناتمام // آنقدر واضحی که بی پرده به ملاقات آفتاب می روی / گنجشکهای شلوغ / در حنجره ی مشجرت لانه می کنند / به خانه می رسی / زخم از شانه می تکانی / شعرت کامل می شود .

-----------------------------------------------------------------------

ص ۱۹

شیر پنجشیر ، یا همان احمد شاه مسعود که کودتای خلق و تجاوز روس ها به افغانستان، او را به چهرۀ مشهوری مبدل ساخت و به او این لقب را داد، چون به گمان عده ای ، چند بار توانست حملات روس ها بر پنجشیر را به تنهایی دفع نماید . هفته نامه "تایم" در تاریخ 11 جون 1984 نوشته است: "سه هفته پیش از آنکه تانک های شوروی (برای جنگی نابود کننده علیه مسعود) به حرکت درآیند، ماهواره های آمریکایی حرکات مذکور را تحت نظر داشتند و این، عوامل امریکایی را قادر ساخت تا از تهاجم قریب الوقوع روسها، مجاهدین را آگاه سازند. سی آی ای به احمدشاه مسعود چهل فرستندۀ رادیویی قابل حمل داده بود که دریافت پیام های وی را ممکن می ساخت.

 ***

شعر : الاغی فرتوت / کوهستان صعبالعبور را گز می کند / بینابین تازیانه ها / فرصتی اگر باشد / شاهینی مغرور / در آسمان دوردست ... // آسمانی تهیدست / و الاغی که همچنان

-----------------------------------------------------------------------

ص ۲۲

 الف ـ بامداد ، متولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴ / تهران/ خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه / وی 2 مرداد 1379 درگذشت و در امامزاده طاهر کرج دفن شد / پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفتهٔ  احمد شاملو در شعر من بامدادم از مجموعهٔ  مدایح بی صله به اهالی کابل برمی‌گشت. مادرش کوکب ، از قفقازیهایی بود که انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، خانواده‌اش را به ایران کوچاند . دورهٔ کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت ، سمیرم ، اصفهان ، آباده و شیراز گذراند. به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌ و محل تولدش در شناسنامه، رشت می باشد / در سال ۱۳۳۲ بعد از کودتای ۲۸ مرداد به علت اختناق سیاسی موجود ، مجموعه اشعار "آهن‌ها و احساس" توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش ماموران به خانه او ترجمهٔ "طلا در لجن اثر ژیگموند موریس" و بخش عمدهٔ کتاب "پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی" با تعدادی داستان کوتاه نوشتهٔ خودش و یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود / با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه‌ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید.

***

شعر : و مرگ از تو اجازت گرفت / تا بمیری / در جامه ای به سپیدی شعر / بر درگاه ابدیت / به ما می خندی / که کلمات را / به لاشه ی فیش حقوقی مان / فروخته ایم

 -----------------------------------------------------------------------

ص ۲۴

آغا محمد خان قاجار ؛ همه مردم کرمان بر آن عقیده بودند که قشون شاه قاجار در سرمای زمستان کرمان دوام نخواهد آورد و سرانجام مجبور به ترک آن دیار خواهند شد و برای همین هر شب شعر می‌خواندند و فحش‌های رکیکی نسبت به شاه قجر خطاب می‌دادند . به دستور خان فاجار شهری در پیرامون شهر کرمان به صورت موقت ساخته شد تادر سرمای زمستان نیز محاصره ادامه یابد.قحطی شهر را فرا گرفت. سپس حمله عمومی و قتل و تعرض به نوامیس و درآوردن بیست هزار چشم آغاز شد  / او پس از فتح کامل جنوب ایران در واقع مقر حکم رانی خویش را در تهران نهاد و آن را دارالخلافه نامید ، در حالیکه پایتخت وی هنوز ساری بود / در سال ۱۲۰۰ هجري قمري تهران بعد از چندي مقاومت گشوده شد. با اين وجود، تهرانيان از دم تيغ جان بدر بردند؛ شايد از آن رو که اندکي پيش تر بيماري وبا ، کارشان را ساخته بود. / سپس آغا محمد خان با سپاهی گسترده عازم قفقاز گشت تا حاکمان آنجا را مطیع خویش سازد . در آنجا با مقاومت سرسختانه ابراهیم خلیل خان جوانشیر حاکم شوشی مواجه شد و سرانجام دست از محاصره این شهر برداشت و به تفلیس رفت. حاکم تفلیس شهر را رها کرده و گریخت ، آغامحمدخان دستور ویران کردن قسمتی از شهر و قتل عام مردم داد و باردیگر سربازان وی در این شهر به دستور او به تجاوز به ناموس مردم دست زدند. تمام کلیساهای شهر ویران شد و روحانیون مسیحی دست بسته به رود ارس انداخته شدند. در نهایت آغا محمد خان با پانزده هزار تن از دختران و حتی پسران شهر که آنان را به اسارت گرفته بود به تهران بازگشت. اینان برای سواستفاده جنسی و نیز برای بردگی به ثروتمندان فروخته شدند.

***

شعر دوشنبه : به افتخار سی سال خدمات بی شائبه / آن بالا نشسته ای / و با سرفه ای غلیظ / نئون های تهران را تماشا می کنی / نشسته ای آن بالا / و به محمود غزنوی / حسادت می کنی / که هیچ میدانی به نام او نیست

 -----------------------------------------------------------------------

ص ۵۷

جروم دیوید سالینجر ، نویسنده معاصر آمریکایی / او شخصیتی گوشه گیر داشت و تلاش می کرد تا دیگران را به حریم خصوصی اش راه ندهد / جنبه مهم زندگي سالينجر ، مبهم بودنش براي منتقدان وهواداران اوست  / رمان های پرطرفدار وی مانند ناتور (نگهبان) دشت در نقد جامعه مدرن غرب و خصوصن آمریکا نوشته شده‌اند / این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» - قرارگرفت / شایع است که داریوش مهرجویی ، فیلم پری را با برداشتی آزاد از یکی از رمان های او ساخته‌است / از جمله کتابهای او ، دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم، با ترجمه احمد گلشیری، توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسیده است .

***

شعر : حرف بزن لعنتی / مثل یک راهبه زیبا / در نمازخانه ی کوچکت / انتظار مرگ را می کشی / و نقاشی جوان در انتظار معجزه ی تازه ات پیر می شود // نشسته ای یک گوشه / و به موسیقی قدیمی ات گوش می دهی / وچشمها به دهان توست / به کلمات ستم می کنی / زندانبانِ بی نظیر ! // حرف بزن لعنتی / بگو وقتی شاعران می میرند / نگران جهان می شوی / و سیاستمداران را دوست داری / با لطیفه هایی که برایشان می سازیم / و ژنرالها را / که دوست دارند به صورتهایشان هم مدال بچسبانند / و در مزرعه ی دیگران / قارچ هسته ای بکارند // بگو که خودنویست را هنوز پر می کنی

----------------------------------------------------------------------- 

ص ۶۹

احمد کاظمی ،  در سن ‪ ۱۸سالگي در صف مبارزين جنوب لبنان حضور پيدا كرد . او بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه به سپاه پاسداران پيوسته و از فرماندهان مدير و خلاق بود . با شروع جنگ تحميلي ، با يك گروه پنجاه ‪ نفره در جبهه‌هاي آبادان حضور يافت و مبارزه را آغاز كرد . وي در راه‌اندازي و شكل‌گيري نيروي زميني سپاه به عنوان معاون عملياتي نيروي زميني ، خدمات شاياني ارائه کرد / در سال ۱۳۸۴ طي سه ماه فعاليت شبانه‌روزي، بيش از ‪ ۱۰۰سفر به تمامي يگان‌هاي نيروي زميني داشت و وضعيت آنها را از نزديك بررسي مي‌كرد /  وي ، شب شهادت در جلسه‌اي ، ضمن آنكه كه حسرت مي‌خورد كه چرا شهيد نشده ، سفارش کرد که بايد در اردوهاي راهيان نور از همه شهدا بگوييد ، از خودتان نگوييد ، از ديگران بگوييد . از نيروي هوايي ارتش ، از هوانيروز ارتش ، از شهداي ارتش و جهاد بگوييد / او جانباز 45 درصد بود و نقش موثري در پيروزي‌هاي عمليات جنگي نظير،  آزادسازي مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب ، شكست حصر آبادان ، فتح خرمشهر و فتح‌المبين ايفا كرد .

***

شعر : ماه سربلند من / سالهاست خسته بود / از فراز شانه اش ستاره می تکاند / دل / به این حلب شکسته ها نبسته بود / نام روشنش / بر زبان آسمان گذشت / شامه ی پلنگهای پیر / تا هنوز تیر می کشد .

----------------------------------------------------------------------- 

 

نقد موردی

بخشی از شعر اول (باران) : ... حالا با روزنامه های رنگی ، کاغذ باد درست می کنیم / و به کفتران سیاه و سفید محل نمی دهیم ...

کشف رابطه ها : 1 - انتقال خبر با روزنامه های رنگی انجام می شود . در قدیم با روزنامه های سیاه و سفید انجام می شد . در قدیم تر با کبوتران سیاه و سفید (با کمی تسامح) انجام می شد . این شامل مسیر تکنولوژی و اهمیت اطلاعات می باشد . 2 - روزنامه ها بی جان هستند و کبوتران جاندار ، اما دیگر به کبوتران اهمیتی داده نمی شود ( تقابل سنت و مدرنیسم ) 3- میل به پرواز را می شود هم با پر دادن کبوتر و هم با ساختن کاغذ باد ارائه کرد . در همان مسیر ، در این میان ، کاغذ باد انتخاب می شود . 4 – همچنین کاغذ باد ، نام کتاب شعر سید رضا محمدی و نام فیلم کوتاهی از علی زمانی عصمتی می باشد که با همکاری شركت برق منطقه اي گلستان تهیه شده است 5- ایراد : معمولن کاغذ باد ، مصرف کودکانه دارد و کبوتربازی از سن و سال جوانی شروع می شود . در تعریفی که تا کنون شاعر ارائه می دهد و با توجه به نسبت "کودکی" در سابقه تاریخی شعر که نماد "پاکی و سادگی و آرامش" است ، بدون هیچ رویکرد تازه ای ، فارغ از سابقه پیشین کلمات ، کارکرد نامناسب عرضه می شود .

بخش دیگری از شعر اول (باران) : ...آرامش / یعنی تکه تکه کردن شهیدی در جدول کلمات متقاطع ...

کشف معنا :  1- جدول را از سر بیکاری ، اعتیاد ، بی حوصلگی و گاهی آرامش پر می کنند .  2- جدول شامل کلمات قطعه قطعه شده می باشد . جدول محتوی حروف از هم پاشیده است . 3 – شهید یکبار در جنگ تکه تکه شده و این بار در جدول کلمات افقی و عمودی از هم می پاشد . 4- تغییر فرهنگ با کنایه ای زیبا به تصویر کشیده می شود .

بخش پایانی شعر اول (باران) : ... من طبل توفان را / به موسیقی باد / ترجیح می دهم

در مقایسه میان کشف رابطه ها و کشف معنا در این شعر ، چنین به نظر می رسد که دریافت رابطه ها ، هرچند که با کمک مخاطب انجام پذیرد ، باز هم کمکی به برجستگی معنا و تصویر نمی کند اما کشف معنا ، هر چند که از اندیشه ای فربه ، رنج می برد اما به شدت در حافظه می ماند و ایجاد لذت بخشی می نماید . در مورد بخش پایانی شعر هم که به گونه ای می توان آنرا "شعر خنثی" نام داد ، تنها از ترکیب سازی (اضافه تشبیهی) استفاده شده که قصد پایان دادن به شعر و مشخص کردن ترجیح شاعر را دارد و این به سادگی دست می دهد که با شعر ساده تفاوت چشمگیر دارد .  

 

 

شنيده اي لال از دنيا نروي صلوات فرست را؟ پس بشنو كور از دنيا نروي صلوات فرست را. و بعدش به جاي اينكه صلوات بفرستي بلند بگو الهي آمين. بله، شعر گاهي از همين جنگولك بازيها شروع مي شود. ولي ما خيلي جدي بازي می کردیم (البته در گونه هاي ديگر نيز دستهايي داشتيم) بيشتر از حدي كه ما را جدي مي گرفتند. خيلي موقعها جوان بوديم، خيلي موقعها بايد مي رفتيم و كتاب فلسفه ي دوران دبيرستان را مي خوانديم، و همان موقعها با بليط مترو و اتوبوس، خودمان را مي رسانديم كه شعر خوانده باشيم و بعدش به جاي نقد اين افاضات را به کار بندیم. اصلن در اين حرفي نيست كه مجيد سعدآبادي رشد كرد، دم كشيد و جا افتاد. اما هنوز هم شعرهاي آن روزهاش خوب است، آن روزهاي بد. مثلن اين تصوير، ببينيد: "سقف كاهگلي اشك مي ريخت، پدر كه خانه را مي ساخت كاهگلها را زياد لگد زده بود." همچنين شكي نيست كه ادبيات در سرزمين ما بيش از حد محفلي ست و براي ورود به اين محافل هر كسي با توجه به وضعيت خود هزينه هاي متفاوتي مي پردازد اما اینجانبان وضعيت بهتري داشتيم كه با محفل خودمان شروع كرديم و گور پدر حرفهاي ديگران. البته سعدآبادي بعدترها با نظرخواهي از دست اندركاران توانست آبي به آسياب ايشان بريزد و بهره اي از جوايز جشنواره ها داشته باشد و اين تا جايي پيش رفت كه به زعم داورها در فلان مسابقه بايد دوم مي شد چون زياد اول شده بود. الغرض بدينگونه شد كه از آن پس يك پاش در محفل خودي بود و يك پاش در خانه ي همسايه ها. شعر: حق همسايگي نگه مي دار تا كه همسايه دخترش بدهد. (علي احمدي عزيز! پاراگراف تمام شده است)

صفحه ي 1) انگشتهاي تو هنوز هم نقاشند/ چشمهايت/ يادت هست؟/ مداد آبي پر رنگي بودي/ دستت را گرفتم و آنقدر آسمان كشيدم/ كه چيزي از تو نماند/ جز ته مدادي كه همين روزها/ مرا در خيابان مي بيند/ و نقاشي هاي صورتم را خط خطي مي كند/ ...

توضيح) همه چيز را مي شود تصور كرد و به نوعي مربوط دانست. انگشتها، چشمها، يكي به جاي مداد و ديگري آبي رنگ. هر دو به جاي مداد رنگي. دستت را مي گيرم و راه زيادي مي رويم. اما يك دفعه ته مداد كه همان معشوقه مي باشد همين روزها او را در خيابان مي بيند. يعني تا حالا حواسش نبوده؟ و نقاشي هاي صورتش را خط خطي مي كند. يعني صورت او آسمان بوده كه تا حالا روش نقاشي مي شده؟ يا نعوذ با... مردي در اين شعر آرايش كرده؟ يا يك معشوقه ي ديگر كه رقيب محسوب مي شود موقعي كه ديگري داشته آسمان مي كشيده، داشته صورت مجيد سعدآبادي را لمس مي كرده؟ يا با رژ لب غليظ مي بوسيده كه حالا جاي آن بايد خط خطي شود؟

 صفحه ي 1) آسمان صاف بود/ باران كشيدي راه راه/ باران راه راه بود و راهم را گم كردم/ ميله كشيدي/ ميله راه راه بود و به زندان كشيده شد/ حالا ته مداد براي خودش نقاشي شده/ كه روي تمام ديوارها/ عكس خدا را مي كشد.

توضيح) اگر يادتان باشد مداد آبي پر رنگ در قسمت قبل كم شده بود و ته مداد شده بود ، اما كم رنگ نشده بود مثل باران. فقط چون باران جزء آسمان است و نماد گريه است و بعد هم اين شكست منجر به زندان مي شود، اين كنار هم نشيني رخ داده است. در نهايت هم همانطور كه خدا معلوم نيست، معلوم نيست خدايي كه مداد كشيده است، چه طوري و چه شكلي كشيده شده است، به همان نامشخصي رخداد هستي.

نقل قول بعضي تصاوير جهت همان كور از دنيا نرفتن:

شعر 2) دريا مجسمه ي آب است.

شعر 3) خاطراتي كه از ابتدا پياده آمديم.

شعر 4)  اشك ريختن سقف كاهگلي.

شعر 5)  شستن نقشه ي جغرافيا. آب رفتن شهرها و روستاها و كشورها و مرزها. روستاي ما اگر امامزاده سيد طاهر نداشت حتمن آب مي رفت.

شعر 6)  ماشينم بدون بنزين مرا تا اينجا آورده، اسباب بازيهايم. عروسكم، دختر كبريت فروش.

شعر 7)  ماهي نبود كه وقتي مرد، به آدمها نزديكتر شود.

شعر 8)  جنگل به بهانه ي هيزم آوردن هر روز از خانه دورتر مي شد.

شعر 9)  شايد براي اين هواپيما دانه پاشيدي كه كنار ضريحت فرود آمد. پيرزني نخ بافتني اش را داد به شما برسانم، به ضريح نرسيده تمام شد.

شعر 10) اتاق شلوغ مملو از جنها. كوچكترين انگشتم توي دهان بچه جني مي رود كه دندان درنياورده و بهانه سينه هاي مادرش را مي گيرد.

شعر 11)  اين قطار و ريلهاش شبيه زيپي هستند كه وقتي به مقصد مي رسيم تمام راه هاي پشت سرمان بسته است.

شعر 12) محرم. پيشاني تمام كوچه را بايد با پارچه مشكي بست.

شعر 13) مي خواست يكي را بغل كند و ببوسد يا قورت دهد. از كم لطفي هاي درياست كه نهنگش به من رو آورده اما قورت نداد.

شعر 14)  اواخر معجزه هاي بهار بود. 

شعر 15) درست متوجه نمي شوم. دو سوم مهرباني زمين آن روزها كجا بود.

شعر 16) غار حرا بزرگتر به نظر مي رسد. بزرگتر. ا... اكبر.

شعر 17) بالاي پل ايستاده ام و بزرگ راه هايي كه به سمت شما مي آيند را تشويق مي كنم.

شعر 18) آقا بزرگ دست به ديوار گرفت و راه رفت. خانه هم چروك شد. ديوار يك لحظه دستش را ول كرد تا در را باز كند.

شعر 19) وقتي اسكناس بايد ريخت روي سرت و حتي سكه اي نداشتم كه بريزم روي سر اين تلفن همگاني كه تو را بگيرد و گوشي را برداري.

شعر 20) بارها درست نوشتم، ابرها گريه كنيد. اما غلط گرفتي و سيل آمد.

خب، تا صفحه ي 36 دالان حاج مختار پلاك 9 را ورق زديم. تا شعر 79 و صفحه ي 104 را خودتان از نشر هنر رسانه ي ارديبهشت با قيمت 1500 تومان تهيه كنيد.

متاسفانه مخاطب شعر امروز در ايران خيلي درپيت است. يا دنبال جمله ي قصار يابي براي معشوقه و قاب عكس و تاييد نصايح هستند، يا دنبال چيزي براي الهام گرفتن و دزدي و اين جور حرفها یا دنبال مخالف بودن و ژست روشنفکری و يا دنبال يافتن نمونه هاي خوب براي بالا بردن نمودار شعر پس از انقلاب. در موارد ديگر نيز اهميت، كمتر از كابرد است.

متاسفانه من در خانواده ام نيز شرم دارم كه بگويم شاعر هستم و اين موضوع را خودشان بعد از چاپ كتابهاي سه گانه ام از همين امثال مجيد سعدآبادي فراهاني ها فهميدند.

 

 

 

بعضي شعرها به صورت نمونه ي اورجينال در منابع و مخازن حفظ شده اند. آثاري كه از روي اين نوشته ها كپي زده مي شود، در ابتدا مورد تاييد قرار گرفته اما بعد از مدتي اين سوال پيش مي آيد كه مگر نمونه ي اصلي آن، مفقود شده يا قابل تكثير و توزيع نيست كه به گونه ي كپي ميل كنيم؟

ميل عمومي به كپي ها منتج از آشنا بودن با آثار اصلي و فهم و انطباق آسان و از سوي ديگر، جوگرفتگي اساتيد در خصوص متونِ منابع و در نتيجه تشويق به انتشار كپي ها، در ايران عزيز كه سابقه و ادعاي طولاني در خصوص ادبيات گرانقدرش!!! دارد، منجر به مواجه شدن با تعداد بسياري كپي و نيز تعداد بسياري شاعر گرديده است.

خطا، به دلايل متعددي ممكن است در امور مختلفي موجود شود. حال ببينيم در اين اوضاع نابسامان، خطا در كپي ها به نفع شعر تمام مي شود يا نه؟ به نظرم راهي كه مي تواند چنين شاعراني را از بي مايگي حفظ كند، دست به خطا بودنشان است، شايد بتوان از ميان خطاها و برابر اصل نبودنها، چيزي يافت، اگر چه سوزني در كاهدان باشد كه لنگه كفشي در بيابان است و در شعر بزرگان، يك مو از تن خرس.

مي توان نظراتي را در گذشته پيدا كرد كه مخلوقات مانند كلمات فرض مي شدند و در اين صورت، آفرينش در نگاهي كلي و از بالا زيبا به نظر مي رسيد اگر چه كلمات با كاربردهاي مختلف و شكل و گونه هاي سالم و معيوب، كنار هم مي نشستند.

اينها براي من ايراداتي پيش مي آورد مثل: خب! زشت به نظر برسد. به مخلوقات چه كه بايد زحمت زيبا به نظر رسيدن آفرينش را به دوش بكشند؟ و پديده هايي (كه شايد خطا باشند شايد نباشند) همچون بلا، معلوليت، فاصله، جبر و اختيار و ... را تحمل كنند؟

اميدوارم كلمات نيز مانند ما هويت و درد و وجود نداشته باشند چون به علت عدم شعور در مورد آنها و خطاهاي ناشي از نوشتن، هرچند كه متنهايي بهتر ايجاد مي شود اما زجرش براي ديگري كه اصلن به حساب نمي آيد، منظور مي شود.

مي بينيد! اين همه فلاسفه و الهيون و كسبه ي علوم نظري، سالها وقتشان را صرف فهماندن اين مسائل به امثال من كرده اند و متاسفانه هنوز زير بار نرفته ام چون درد و دلزدگي و... غير قابل تحمل است. البته به استحضار مي رسد كه مطلعم: درد و دلزدگي و... از اين بدترش هم وجود دارد كه توسط مخلوقات (كاسه هاي داغتر از آش) ممكن است بر سر آدم بيايد. و در اين امكان، يك حتمن نهفته كه جزو درگيري كلمات و خطاهاي جزيي است و لابد از بالا زيبا به نظر مي رسد. مثل همين يانگوم خودمان كه بدبختيهاي منجر به خوشبختيهاش، معركه ي تلويزيونهاي شرقي ست و درس عبرت زندگيهاي وطني (جالب اينكه آنقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد كه واقعن تاثير و كاربرد هم پيدا مي كند)

دوباره توجه شما را به منشا شكل گيري اين متن جلب مي كنم: شعرهاي كپي. و بر روي اين نكته تاكيد دارم كه در خصوص داستان، وضع وخيم تري داريم اگرچه نمونه هاي ايراني داستان بسيار كمتر از شعر است ، اما همان چند تا ترجمه ي موجود كافي ست.

 

 

 

 

احتمال زیادی دارد که قابلیت معنا شدن و موضوع یافتن، شعریت را از بین ببرد. در ادبیات، دلالتها معمولن غیر مستقیم به کار می روند و از سایر امکانات زبان هم استفاده می شود. حتی در این باره گاهی سوءتفاهمهای زبانی، منشا ساخت و ایجاد کارکردی ثانوی می باشند. شاید بسیاری از شعرها را دیده اید که بتوان آنها را در جمله یی، کلمه یی و یا حسی ناچیز معنا کرد. این رفتار که آنرا ترجمه ی قاموسی نام می گذاریم گاهی توسط خود شعر ایجاب می شود. مخاطب مجبور به معنا کردن است، این جبر و آن معنای ناچیز که معمولن سابقه ی طولانی داشته و فلان شاعر هم تجربه اش کرده، از زیبایی های احتمالی شعر می کاهد و آنرا تبدیل به تفنن، جلوه دادن شکوه زبان، مساله حکمی، امر رسانه یی و ... می کند.

پاراگراف دوم: ما هرقدر هم که سعی کنیم بدون هیچ پیش فرضی، با متنی مواجه شویم، بازهم پیشاذهن و حتی آب و هوای منطقه یی، در برداشت و درک آن موثر خواهند بود. متاسفانه در بررسی مخاطبان بومی ِ حبیب محمدزاده، که آب و هوا و پیشاذهن، در تاویل و معنای مطالعاتیشان، دخالت بسیاری دارد و هیچ تلاشی در کم کردن آن دیده نمی شود، نتایج دیگری هم به دست می آید، از جمله اینکه اصلن زیبایی شناسی متون برای ایشان چنین می نماید. من اوایل باور نمی کردم که شعرهای خاص مذکور، مورد توجه قرار بگیرند و به آنها اهمیت داده شود اما انگار باید زیبایی دوستی این چنینی را هم پذیرفت و به گردن گرفت. حال با این فرض که به هر حال ما با معانی مشخص و مصداقهای ثابتی سر و کار داشته ایم، اگر شعری بخوانیم که به منزله ی دانش جدید منظور گردد، به معنی شعر نزدیکتریم و نه اینکه به موضوع شعر مجبور شویم.

البته مشخص است که اگر با هر متنی به روش معناگری مواجهه شود، می توانیم آنرا در جمله یی خلاصه کنیم و اگر در این قضیه، تمرین و تجربه ی ما زیاد شود، می توانیم به سرعت آنرا در جمله یی خلاصه کنیم، اما من باز هم روی این نکته تاکید می کنم که بعضی شعرها، مخاطب را مجبور به معنا می کند و موضوع در اثر بارز است.

این بارز بودن موضوع، به معنی این نیست که حالا با روشهای دیگر مثل تکثر و ... از ایجادش جلوگیری شود، بلکه مصداق می تواند ارجح تر از موضوع باشد و روایت می تواند مسبب مصداقهایی غیر معیوب گردد. و بلکه سمت و سوهای دیگر نیز.

خروج از مسائل فیزیکی به سمت مسائل متافیزیکی را می توان از متعارفات علوم انسانی دانست، سالها از این خروج می گذرد، به قدری که شاید بتوان آنرا به عنوان تاریخ پیش از میلاد مسیح، قلمداد کرد و تقویم صادر نمود. نقل و انتقالات و جایه جایی های متافیزیکی در ادامه ی این مسیر کم یافته، پیشنهاد می گردد تا ما را به همان سه سال شمسی و قمری و میلادی بسنده کند. همچنین بازیافت و بازشناخت فیزیک به عنوان ماده یی مهمتر به پیشنهاد قبلی الصاق می شود. شاخه های نوین علوم و یافتن و بافتن معناهای دستمالی نشده، ادامه ی حیات شعر را هم ممکن می کند. ببینید! یک صندلی اگر نشکند می تواند تا وزن 100 کیلو یا بیشتر را تحمل کند اما یک شلوار اگر نپوسد، فقط رانها و کمری تا اندازه ی مشخص را در خود پنهان می کند. ما نباید از شلوار، توقع صندلی را داشته باشیم و نباید از شعر توقع فیزیک را داشته باشیم که بعد از سالها هنوز آب در دمای استاندارد صد درجه به جوش می آید. دوباره ببینید! شاید این مثال خیلی سخیف باشد، اما به اندازه ی انتظاری که از شعر فارسی می رود، تاسف بار نیست. من نمی خواهم همچنان همان حرفهای حضرات که از شعر غر می زنند و به نوع افتضاح تری به کار ادبیاتی می پردازند را نشخوار کنم چون اصولن معده ی چند قسمتی ندارم. همین که این داعیه را فحش ناموسی معنی و در حق خود تلقی کنند، کافی ست.

 

 

 

 

انجمن شاعران ايران، دفتر شعر جوان، واقع در تهران، خيابان شريعتي، خيابان كلاهدوز، نبش خيابان نعمتي و تلفن بيست و دو شصت پنجاه و هشت صفر نه، در بهار هشتاد و دو شمسي، با تيراژ سه هزار جلد و طراحي جلد باسم الرسام، قيمت هفت هزار ريال، ليتوگرافي، چاپ و صحافي: سازمان چاپ و انتشارات وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي (سعادتا به حال ناشر) همچنين اين كتاب در همايش ادبي "حماسه سنگ" انجمن خردورزان جوان، در بهمن هشتاد و سه شمسي، هديه شده است (خوش به حال نويسنده ي كتاب عطر نارس ليمو، محمد حسين همافر) فيلم ... و ... و ... را يادتان هست؟ عطر بهار نارنج داشت. بعضي چيزها در بعضي سالها مد مي شود.

در شعر اول: سنگ حكاكي گشته ي بيستون به تصوير كشيده مي شود كه در آن مرد و حيات و چشم و شمشير و خون، سنگي و منقش است. جناب شاعر!!! از ميزان توجه و دقت شما تشكر مي شود. 

در شعر دوم: آن ضرب المثل به دريا بنگرم دريا تو بينم، به صحرا بنگرم صحرا تو بينم، به هر جا بنگرم كوه و در و دشت، نشان از قامت زيبا تو بينم را به اين صورت درآورده كه /شيپورها نام تو را مي نوازند، طبل ها گام تو را مي نوازند، اكنون من به هيچ چيز نيازم نيست./ و آن يكي شدن عاشق و معشوق را به اين صورت درآورده: /اكنون تو شده ام/!!!

پاراگراف چهارم: در شعر سوم به مفتش مي گويد همه جا را بگرديد ما هيچ چيز نداريم و به ياد نداريم، چيزي جز عشق ننوشته ايم. جناب همافر! چرا چيزي جز عشق ننوشتيد؟ و آيا عرفان قرن پنج و شش ايراني، باورپذيرتر نيست؟

اميد است در ادامه، كتاب، شعرتر شود. 

 

 

 

 

معصومه سادات شاكري نيشابوري هم از جمله كساني ست كه شعر مذهبي دارد. شعر اول كتاب سايه هايي كه كوتاه مي شوند، انتشارت سخن گستر، چاپ هشتاد و شش، شمارگان هزار عدد و قيمت هزار و دويست تومان در هشتاد صفحه: منظومه يي بزرگ/...چگونه مي توان منظومه يي بزرگ را در بيتي كوچك ترسيم كرد؟!.../ طبق گذشته ي اين ستون به روش نوشتن اين شعر مي پردازيم: تا به حال اصطلاح "تمام خوبيها" را شنيده ايد؟ يا درباره ي بهره وري كه در آن از حداقل چيزها، حداكثر استفاده را مي شود، مثل ساخت هشت واحد آپارتمان در يك زمين دويست متري يا كمتر؟ خانم شاكري هم اينها را شنيده و اگر از شركت كنندگان جلسات شعر باشد، در نقدهاي شعر كلاسيك، بيت الغزل را گوش كرده است. او از آنجا كه طبق سنت بايد كسي را كه مي خواهد تحسين كند، فقط بزرگ جلوه دهد، مي نويسد: /... چگونه مي توان منظومه يي بزرگ را در بيتي كوچك ترسيم كرد؟!.../ در ادامه با تركيب سازي، قصد شعر سازي دارد: / مكاشفه ي شال سبز دستانت ـ تثبيت شق القمر ـ جاذبه ي قدس نگاهت/ و در دو شعر بعد هم: / چند قدمي احساس خدا ـ كنار پرچين نگاهت ـ ريزش كوه كلمات ـ هجوم بادهاي خشن نامساعد ـ وسعت معصوم گلبرگهاي ياس ـ منحني نجيب دستانت/

بزرگ ساختن، در شعر دوم كه به واقعه ي عاشورا مي پردازد: /... مي دانم هر چقدر هم كه دنيا بزرگ باشد، چيزي از ارتفاع شما كم نمي شود! .../ روش شعر: خدا در آسمان است، بلند مرتبگي خوب است، حتي قد بلندي و چهار ستوني خوب است، منظور از ارتفاع شما، ارتفاع قد شما نيست، بلكه بزرگ مرتبگي تان است. خب. منظور؟ مگر ما نمي دانستيم ايشان بلند مرتبه اند. آيا جز اين است كه اين توصيفها و تمجيدها، حشو زباني شده است و مي توان به گونه يي ديگر عزيزشان داشت؟ كهن الگوهايي مثل "عزيز علي ان اري الخلق و لا تري" كه همچنان مشعوف كننده است.

در شعر "آسمان بانو": /سالهاست كه رد پاي فدك، بر شانه هاي رودهاي جهان سنگيني مي كند/ شاعر مي خواهد بگويد به خاطر آن موضوع معروف فدك، سالهاست كه گريه هاي بسياري جاري شده است. دست ايشان درد نكند اما در ترانه هاي مذهبي كه به صورت مداحي و با صداهاي محزون خوانده مي شود از اين بهترش را نمي شود شنيد؟

هر چه جلوتر مي رويم، شعرها مناسب تر مي شوند.

 

 

 

 

هنر از گذشته ها که پر از سوابق اسطوره یی ست، به عنوان مفهومی مقدس رواج یافته است. الان هم که در عصر غیبت به سر می بریم و هیچ اسطوره یی را نمی شناسیم و صرفن شناخت ما از اسطوره ی غایب، ناشی از پیشگویی های عصر ظهور است، همچنان هنر محل بروز معنویت است.

اسطوره های سنتی تر، فرازمانی و فرامکانی بودند اما هر چه به سمت روزگار متبوع پیش می رویم، هویت خود را از دست می دهند و نزدیکتر می شوند. اگر چه در برخی منابع مثل تفسیر کشف الاسرار، هنوز شاهدمثالهای عجیب و دلنشین را می توان پذیرفت.

در ادامه ی این روند، هماهنگی ، تطابق و ترادف موجودات با هستی بسیار ناچیز می شود، انگار بیشتر خلقت، به ضرر مخلوق تمام می شود.

اسطوره، مدام خوب است، اما شخصیتهای بعد از هنر متقدم، ثبات ندارند و این بی ثباتی مبسوط در آن، وقتی به هنر رسوخ می کند و از آن جا دست به تخریب معنی مسبوق تقدس می زند، سبک دیگری از زندگی را آموزش می بینیم .

در این وضعیت هر کس خود را برتر از دیگران می داند. حال به این ویژگی، سابقه ی ذهنی و تاریخی اسطوره ها را اضافه کنیم که نمی توان آن را انکار کرد. یعنی همچنان امکان حضور کسی که برتر از خود باشد، لازم به نظر می رسد. و لزوم آن در لحظاتی خاص مانند فقر، بیماری و مرگ بسیار تاثیرگذارتر است.

علمای دینی در همین نزدیکی، که می شود سالهایش را با چند بار شمردن انگشتها، حساب کرد، علامه بودند. علامه کسی ست که از اکثر علوم زمان خود خبر دارد. این برتری در همه ی جوانب که روزگاری ممکن بود و کارآمد، هنوز هم از سوی مردم انتظار می رود یا لااقل در حوزه ی علوم انسانی تصور می شود. اینکه در مسیر جدا سازی، چقدر از محل بروز معنویت، فاصله گرفته و چقدر در آن موثر بوده اند، بماند؛ بگذریم از تاثیرات سطحی ناشی از حواشی مثل رسانه و...

جلوه های ویژه در سینما، راه خوبی برای جایگزینی بدلکاری بود. چون خطرها را کمتر کرده و قابلیتها را بیشتر. اما چرا بعد از آن به چیزی به اسم ماوراء روی آورد؟ شاید همین بروز معنویت که از ماوراء نشات می گیرد و شاید تاثیر نشانه های غیب، صرفن به دلیل حضور پررنگ ماده که سبب دلزدگی و بی مصرفی آن شده است.

تمتع یا بهره وری از چی؟ حتی هر آنچه که منع شده مثل سکس و مشربات و... دیگر مثل قبل، قادر به ایجاد لذت نیستند و انسان کام جو را به سمت مصرف روان گردانها می کشد. روی این ترکیب تاکید می کنم  "روان گردان" و شما را به برقراری نسبت آن با هنر دعوت می کنم.

اسطوره، امکان همزاد پنداری داشت؛ انسان با موفقیتهای اسطوره، احساس کامجویی می کرد و بیشتر از آن انتظار ایجاد تحول در زندگی ناشی از درد و نیاز، اسطوره ی ملحق به خوبی ها و تقدس را مجذوب و محبوب می نمود.

جهانی فاقد توازن، قطعیت، سرگردانی و... هم اسطوره می خواهد ، هم نمی خواهد. ضرورت داشتن و نداشتن اسطوره، شاید از آن جهت باشد که برای آن جایگزین فراهم شده است. به این علت، علتهای دیگری نیز اضافه می شوند، مثل اینکه در فلان جا که باید، اسطوره یی حضور نداشت، در فلان جا که حضور آن شدیدن نیاز بود و انتظار می رفت. دیر رسیدن یا نرسیدن اسطوره به دلایل مهمی مثل ترافیک ساعت هفت شب و ...

تغییر موضع در تعریف اسطوره از جهت لذت بخشی:

1)زشت، درشت، مهربان، قوی

2)زشت، کوچک، پردار، تله کابین

3)زشت، سر بزرگ، پاهای کوچک، قلب قرمز

4)زشت، وحشی، فیزیکدان، رختخواب

5) زشت، راننده تاکسی، تاکسی متر، دروازه دولت

6) زشت، 7، 8، 9

هر کدام از اسطوره های مذکور می تواند خدایگان ادراکی خاص باشد و مفاهیم دیریاب را به صورتی اصیل و فطری عرضه کند. تکلیف است بر خدا که مظهر خیر باشد و سمت و سوی این شخصیتها با موجودات کیهانی (خیر و شر)، سنخیتی ملموس دارند.

تغییر موضع در تعریف اسطوره از جهت لذت بخشی:

10)هیولا، متقارن، خالص، موزون

11)هیولا، عشق، تفنگ، راز درون

12)هیولا، مجرد، هندسی، ثبوت

13) هیولا، مظلوم، شفابخش، لطیف

14)هیولا، ایرانی، یونانی، بومی

15)هیولا، گروه، امهات اربعه، آباء علوی

16)هیولا، ابجد، هوز، حطی

هر کدام از اسطوره های مذکور می تواند خدایگان ادراکی خاص باشد و مفاهیم دیریاب را به صورتی اصیل و فطری عرضه کند. تکلیف است بر خدا که مظهر خیر باشد و سمت و سوی این شخصیتها با موجودات کیهانی (خیر و شر)، سنخیتی ملموس دارند.

نمونه های تاریخی:

ک) در صفحه مدور برنزي مكشوفه از لرستان، گيل گمش دو شاخه كه چهار انار به آن آويزان است بدست دارد. با در دست داشتن انار كه مظهر فراواني مي باشد گيل گمش بصورت حامي كشاورزان در آمده است و گاهي نيز او را خداي نعمت مي پندارند زيرا در كنار خداي موكل آب ايستاده و عصاي بلند دسته داري كه مظهر خداي آب است به دست دارد. در برخي از نقوش به دست آمده از لرستان ، گيل گمش دو شير نر را به دست گرفته كه نشان از قدرت و اقتدار او دارد .

ل) روژه كايوا مي گويد: در برش هاي عقيق، اسناد و مدارك آفرينش را مي بينيد. و پل الوار معتقد است روحي پالوده و ناب زير پوسته سنگ عقيق مي بالد. از سخنان ميرچا الياده پيرامون سنگهاي مقدس نيز مي توان دريافت كه عقيق، سنگ بركت و باروري و نوزايي محسوب مي شود.

م) با آمدن اسلام به ایران، اساطیر سامی با اساطیر ایرانی در آمیخت و حتی پاره‌ای ایرانیان کوشیدند که نوعی رابطهٔ چه بسا هم‌ارزی میان شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو چهارچوب کاملن متفاوت برقرار سازند. پس زمان و مکان و شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو نظام اسطوره‌ای (ایرانی و سامی) با هم خلط شد. مثلاً در اساطیر ایرانی پیش‌نمونه ی انسان، کیومرث است. در دوران اسلامی عده‌ای کیومرث را با آدم که نخستین مردمان در اساطیر سامی‌ ست یکی دانستند.

ن) دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هایی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون می خواهند آن را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده یی می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. جامعه شناسان معتقدند که اسطوره، تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره گنجینه ای از تصاویر ذهنی است.

س) اسطوره ها صرفا شرح وقایع گذشته های دور نیستند بلکه درام هایی ابدی هستند که به تکرار در زندگی اتفاق می افتند. آگاه بودن از این امر، بُعدی را اضافه میکند که اغلب شاعران از آن برخوردارند. همانطور که موسی تا ابد مشغول قانونگذاری است و عیسی هم تا ابد مصلوب میشود، هراکلیس هم تا ابد مشغول خدمتگذاری است و پرسیوس هم هنوز مشغول مقابله با مدوزا است و تسیوس هم تا ابد سایه به سایه مینوتور راه می رود.

ع) در زرتشت «جهان فروهرها» و در اسلام «عالم ذر» که در آن جان داران قبل از پیدایش خود در این جهان وجود دارند، نمونه‌ای از تصورات اسطوره ای است و حتی برخی برآن هستند که اندیشه ی افلاطون درباره ی جهان «مثل» مأخوذ از اندیشه ی زرتشتی دربارۀ جهان «فروهر» هاست، چنان که هراکلیت را در همانند ساختن هستی به سوزشی عظیم و دائمی، تحت تأثیر کیش مزدایی آتش می دانند.

ف) هومه (سومه ودایی) ایزدی است که تندرستی و قوت می دهد و به محصولات و فرزندان برکت ارزانی می دارد. هوم نام گیاهی است که توانایی شفابخشی دارد، و باور بر این است که از جنس افدرا است. شیره ی این گیاه قدرتهای ماورایی اعطا می کند و تاثیر مسمومیت زدایی دارد.

ز)ز، ض، ظ، ذ

 

 

 

 

بخش دوم كتاب "رفته بودم به صيد نهنگ" . نويسنده: علي باباچاهي. نشر پاندا. زمستان هشتاد و دو. دوهزار جلد. با عنوان از شعر متفاوت تا شعر متفاوط شروع كرده، اما به تعريفهاي كلمه ي پست مدرن پرداخته است. در اين نوزده صفحه چندين بار نام يداله رويايي را به عنوان نمونه مي آورد. اين نمونه ها در موقعي ست كه به مزيت شعر پست مدرن مي پردازد و از رويايي به عنوان كسي كه آن را درك نكرده و انديشه و شعر كهن تري دارد، ياد مي كند؛ جاهايي هم از فروغ به عنوان زني كه گاهي چيزهايي را رعايت كرده است.

پاراگراف دوم: در اين متن با نقل قولها و جملاتي روبرو هستيم كه به درد جلسات نقد مي خورد. در كارگاه هاي شعر با نقدهايي مواجه مي شويم كه من به آنها نقدهاي "وويس ركوردر" نام مي دهم يعني فقط يكبار ضبط مي شوند و بارها و بارها (به نفع مالك وويس ركوردر) پخش مي شوند (چند تاييش را مي آورم تا بعدن به كار ببريد و اگر دختر هستيد، كلي جلوي پسرها قيف بياييد و اگر پسر هستيد، كلي جلوي دخترها قيف بياييد و اگر استاد هستيد، كلي جلوي بغل دستيهاتان قيف بياييد):

پاراگراف سوم: مدرنيته در كار يكسان سازي انسانهاست و به جهانهاي فكري–ارزشي ديگر، بي اعتناست و استعمار مدرن هم كاري ندارد جز اينكه فرهنگ هاي مختلف را تحقير كند.

تري ايگلتون: بي محتوايي ساختگي و تصنعي پست مدرنيسم، هر گونه وقار و عظمت متافيزيكي را تضعيف و نابود مي كند.

ماركس: رابطه ي توسعه ي توليد مادي با هنر، ناموزون است.

محمد مختاري: هم تجربه و درك و سنجش دروني و ملي ما و هم نقد و تبادل ارتباطات گسترده ي جهاني، مبين راه هاي متفاوت است. (لزومن براي درك پست مدرنيسم، نياز به زندگي در جامعه ي مدرن نيست)

جمع بندي علي باباچاهي: دستاورد اين تفكر بر فرهنگ و شعر و هنر ما نقض جزميتهايي است كه بعضا مورد تاييد و تقديس قرار گرفته؛ حقايق ابدي همچون آزادي و عدالت كه ناپايدارند و بعضا فريبكار . اما اگر قرار باشد دامنه ي مولفه هايي همچون عدم قطعيت و تكثر حقايق و البته نسبيت باوري تا جايي كشانده شود كه قاتل و مقتول، هميشه و در همه حال به يك اندازه محق جلوه كنند، از اردت و اخلاص ما نسبت به حضرات پست مدرنيست به شدت كاسته مي شود.

شعر پست مدرن: در سنتها و همچنين در خرافه ها، با مهرورزي و مداراي بيشتري نگاه مي كند، باورهاي خرافي و اصولا فرهنگ عوام را با قاطعيت نفي و انكار نمي كند. هيچ خرت و پرتي را دور نمي ريزد.

مولد چندآوايي بودن: تناقض در گفتار، تناقض در انديشه، احساس و در نهايت چند جهاني بودن انسان در متن.

بورخس: معني آن چيزي است كه به شعر اضافه مي شود و زيبايي شعر، پيش از آن كه حتي به معني آن فكر كنيم، احساس مي شود. (البته اين دو تاي آخر، بعد از شعر پست مدرن آورده شده است)

 

 

 

 

شعرهاي مريم خزايي. "تو" قرار است كار ديگري بكند، منشاء خوبي ها باشد. اما در اولين شعر: كنار تو تنها مي شوم... كنار تو فهميدم كه زندگي چقدر تلخ است... كنار تو از همه بيزارم، از همه گله دارم/ پس قرار نيست كه "تو" خوب باشد "تو" مثل بقيه ست، حتي بدتر. اما يك خط در آن وسطها: كنار تو... خودم را گم كردم/ جمع اينها باهم از فرمولهاي امروزي شعر نوشتن است. حتي اين فرمولها زندگي هم مي شود. يك جور فرهنگ سازي، آموزش.

پاراگراف دوم: شعر بخند، فقط اعتراض است، ماچيزي داريم به اسم واگويه، معتقدم واگويه هم مي تواند اگر خوب باشد، شعر خوب باشد. اما شعر بخند، تصميم گيري در عصبانيت است.

پاراگراف سوم: اين عصبانيت در "شعر دوست" هم ديده مي شود.

تغيير موضع در معرفي: قسمتي از شعر غريب: مهم نيست كه اين قطره آبي كه در كوزه صدا داد، باران نبود، قطره آبي بود كه غريبه ها از من پنهانش كردند/

از ساير شعرها: ديوانه! دوستتت دارم. مرا از خود نرنجان و بيهوده نترسان/

اعتراف مي كنم از جنس خاكم، نه از رنگ آسمان. اگر مردم با گورم تا نهايت مي مانم/

چنان تنگ در آغوشت گيرم كه فكر بد نكني/

مي گفتي ما آن قدر كوچكيم كه مرگ فراموش مي كند ما را با خود ببرد... مي گفتي با من بيا در ميان ابرها بمان، اين سقوط ماست كه آزاد است/

دوست دارم باراني بيايد كه خاك جمع كنم، خدايا مي توانم انساني نو بسازم؟؟؟ همه برايم تكراري اند/ عاشقي كه همچون تو عمري كوتاه دارد، خسته است/

عاشق تو بودن اسمي ست، عاشق توام اما حرفي نمي زنم/ 

 

 

 

 

اجازه آقای شکارسری ! شکارسری عزیز ، معلم تاریخ مدنی مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند است . هر روز صبح با رنوی قرمز پیرش (مضارع استمراری آن می شود پراید) به سر کار می رود و مسافر توراهی می زند ، به او کارشناس راه می گویند و یک مهتابی دستی کوچک دارد که رادیو دارد ، رادیو را خاموش می کند ، مهتابی را خاموش می کند و: /مشكل اين نيست كه اينجا مصر نيست ، يوسف به گرد تو نمي رسد و يا اينكه من كمي با زليخا فرق دارم مشكل رساندن اين دست بريده است از اين پارك بي اعتناي شلوغ تا درمانگاهي كه كجاست در ترافيك عصر پنج شنبه تهران ./

آقای شکارسری هر روز بی تفاوت از کنار مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند رد می شود و مسافران توراهی خودش را می برد جاهای دور: /غبار اشیا را پاک نکرده ام ، گلدان ها را آب نداده ام ، حتی پرده ها را کنار نزده ام ، کولر همچنان روشن است در این چله ی زمستان ، یکی از همسایه ها (در نتیجه خانه ی او در همان جاهای دورافتاده است) در را می شکند ، عقب (رنوی قرمز پیر) می نشیند و اق می زند ، شاعری () با نیمه (عریانترین ترین؟ کارترین؟ نه ، اشتباه کردید) تمام ترین شعرش کشف می شود ./

شاعری که بنا به مقتضیات زمان ، به شعر بسنده نمی کند و مجبور به انتقاد است . برودل اعتقاد دارد که هنر ، بیشتر متمایل است به هنر علمی ، چیزی مثل مبل سازی و لحافدوزی (برای مصرف در محیط ، شناخته شده ، سفارشی ، لازم و کمتر دچار مخالفت است) برودل نقد را هنر علمی نام می گذارد و هنرمند را محکوم به حمل آن می داند (در این میان به این خطرات توجه کنید: میل به معیار شدن ، حرف آخر را زدن ، حق به جانب بودن ، سرعت غیر مجاز ، بوق زدن ممنوع ، کارگران مشغول کار هستند)

 

در نقدهای شکارسری این تعبیرات را می شود شنید: تاخیر معنا ، حسن تعلیل ، رسانه ، زبان و ... مطمئن باشید .

در مصاحبه های او: شعر دفاع مقدس ، شعر آیینی ، شعر مذهبی ، شعر متعهد ، شعر مشروطه ، ، شعر فلسطین ، شعر عاشورا ، شعر اجتماعی و ... مطمئن باشید .

گویا زیبایی مطلق است (اگر چه ... ) ، به نظر من حمیدرضا شکارسری هم مطلق است ، زیبایی برای او سالهاست که تغییری ندارد ، به شدت بر روی نظرات خود تاکید می کند (نقل به مضمون) و اصلن اصراری ندارد که "به شدت" را به اطلاع دیگران برساند ، حتی در این خصوص اقدامات دفاعیش نیز به کار بسته می شوند . او و خدم و حشم و لشکر و ...

داوری که مدعو بسیاری از فراخوانها بود ، سپس (نه از لحاظ زمانی ، از لحاظ تعدد مکانی) مدعو نشست و سخنرانی شد ، میزان مطالعات شکارسری در این ایام کثرت یافته تا بتواند حیثیت اکتسابی خود را حفظ کند . چنین که می نماید (پایدار) ، ما به اهمیت کتاب و کتابخوانی پی می بریم و سعی خواهیم کرد فرزندان خود را توصیه کنیم تا نهال عمر خویش را به میوه های علم و دانش بیارایند .

از جمله روشهایی که شکارسری به شعر می پردازد ، مقابله و تغییر است: خون را که با خون نمی شویند (ضرب المثل است) مقابل آن (شعر: سنگي فرستاد ، گلوله اي پس گرفت ، زخمي بر سينه اش ، به عدالت جهان پوزخند زد ...) این شعر را (خرس های قطبی در استخرها ، روباه های قطبی در مرغ فروشی ها ، پنگوئن ها در جوی ها ، گلسنگ های قطبی در گلدان ها و اين هم ماموت ها در خيابان های مبهوت شهر ، بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم!) بر عکس می خوانیم (بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم ! (بنابراین) خرس های قطبی در استخرها ، روباه های قطبی در مرغ فروشی ها ، پنگوئن ها در جوی ها، گلسنگ های قطبی در گلدان ها و اين هم ماموت ها در خيابان های مبهوت شهر! / – گزارشی از مشاهدات شخصی) و از توانایی های مهم شکارسری کاشف به عمل می آید . درون مایه: سرد و بی روح را شنیده اید؟ خب، شکارسری هم شنیده است و بی مهری زندگی با استفاده از حیوانات سرد (دیو و ددند اینان) و سابقه ی سرزمین یخ ها ، او را (با رنوی قرمز پیر) به عصر یخبندان برده (آدرسها بسیار نزدیک و قابل دسترسند)

من هم معتقدم که استعداد همه ی پیش نیازها نیست ، همین که در حوزه یی خاص ، حضور هم داشته باشی ، تاثیر می گیری ، حالا به این بودن ، استعداد شاعر را هم اضافه کنیم : /هرگز تصادف نکرديم ، تو در خيابان های ديگر، مشغول تصادف بودی.../ /قرار نيست آن قطار بپيچد در اين ايستگاه ، قرار نيست پياده شوی و آه بکشی از خستگی... ، تروريست عاشق... ، در حمله ی انتحاری به ايستگاه شهر کشته شد.../

و درباره ی این دست شعرها: /حلاج با کمی طناب خدا شد ، من حتی به حوالی خانه اش نرسيدم ، ديگر با اين طنابهای ارزان قيمت روی چارپايه نمی روم/ آیا منظور این است که طنابهای ارزان قیمت به علت مطلوب نبودن کیفیتشان ، توانایی تحمل وزن یک نفر را ندارند؟ نه چنین نیست . آیا منظور این است که عرفان و سلوکهای این زمانه به گرد پای (بنا به عللی در اینجا: خانه ی) امثال حلاجها نمی رسند؟ خب، منظور؟ مستفیض شدیم . 

پایان بندی: من در زمان موشک باران که از تهران رفته بودیم ، چیزهای زیادی از مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند آموختم و هرگز نمی توانم آنها را فراموش کنم (تکذیبیه: موش ، کور است) 

 

 

 

 

به اين تركيب دقت كنيد: فراروي از زمان و مكان

حتمن بارها و بارها در شعرهاي اين سالها(نزديكتر به وزن نيمايي ، جلال آل احمد راجع به نيما كه مرد چيزي نوشته به نام پيرمرد چشم ما بود ، جلال اگر زنده بود حالا خيلي پير بود ، هر چه مي شد انبوه تر گيسوي او مي شد اندوه تر اندوه من)با چنين مفهومي مواجه بوديد . شايد قابليت و جذابيتش ، آنرا به چرخه ي توليد (كارخانه ، حداقل دستمزد صد و هشتاد و پنج هزار تومان ، بسياري از كارخانه هاي شهر صنعتي البرز در قزوين تعطيل شده اند ، مغازه هاي مانتو فروشي هفت تير به دخترهاي فروشنده اگر خوشگل باشند صد هزار تومان تا صد و پنجاه هزار تومان مي دهند ، هدف:هفت تير در سياره ي  مسافر كوچولو)رسانده باشد . اين بعيد نيست كه در مجموعه ي آخر امين پور(قاف ، حرف آخر عشق ، آنجا كه نام كوچكم آغاز مي شود ، اسمي هم هست حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه ، يكبار هم در كتابي اخلاقي خواندم محرم به نقطه يي مجرم مي شود)كه در پنج سال(مدت زيادي ست ، اندازه ي دو تا معشوقه ات شهرستان فوق ديپلم قبول شود و يك سال نامزد باشيد)جمع شده و مصادف است با همين چرخه ي توليد ، شعر سفر ايستگاه ، شكل بگيرد . قطار مي رود(ممكن ، مثل ترن آهسته مي لغزيد و ...)تو مي روي( ممكن ، مثل ... مي برد نگاه حسرت آلودي به همراه)تمام ايستگاه مي رود(ناممكن ، چرخه ي مذكور)در ادامه ، شاعر هنوز منتظر است(ممكن ، سحري جلوه نما تا رخ ماهت نگرم) و به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده(ناممكن ، البته مي شود فرض كرد شاعر هم با ايستگاه رفته است كه در اين صورت از آن دست تاويلها كرده ايم ، بد هم نيست . قابليت سر تكان دادن)حالا مي رسيم به بعيدش(چر اين شعر براي پشت جلد ، شعر اول ، نقل قول ديگران و ... انتخاب مي شود؟)

به اين تركيب دقت كنيد: فهم جمعي( چرا وقتي دانسته ام ، مي پرسم ؟ دليل حكيمانه يي دارد ، به اين كه نمي گويند دانستن)

انطباق با فهم جمعي ، امري ست (به چپ چپ ، كارت ساعت ، ورودي خانمها ، طراح جلد فرزاد اديبي باشد به چند علت بهتر است ، فعلن سه هزار و سيصد جلد حتمن به چاپ بعدي هم مي رسد ، جنس كاغذهاي مياني كاهي سنگين ، غزلها و رباعيها در قسمت دوم آورده شود ، شابك 978-964-8838-61-9 ، قرن چهارده ، سيد صابر موسوي اشك است ، محمد رمضاني فرخاني شديدن اندوه است ، طبق قاعده ي « يد » كه هر چيزي در دست كسي باشد براي اوست امين پور الان دست من است)(دستش بگرفتم و پا به پا بردم تا كودك چند روزه ام را(در آن دنيا چند روزه است)ببوسم ، بالا بياندازم ، بدهم مادرش شير برزخي بدهد ، منتظر باشم وقتي به حرف مي آيد شعر خواهد گفت؟ آن مرد در باران آمد ، فلش بك : بابا ، ماما ، فلش بك : مرا به جشن تولد فراخوانده بودند چرا سر از مجلس ختم درآورده ام؟)

از معاصرانش كسي را نيت مي كنم و فال مي زنم(يوسفي كه با همان مشكلات روبروست بي آنكه پيراهنش بو و خاصيتي داشته باشد ، فرمول دستكاري روايت ، مثل چيزي از پنجره معلوم نبود ، پنجره ديوار بود)خودم را نيت مي كنم و فال مي زنم(بادا بيافتد سايه برگي به پايت باري ، به روزي روزگاري از عبورم . يعني آگاه باش وزن دارد كه اين طوري نوشته شده)سيد احمد نادمي را نيت مي كنم و فال مي زنم(از خواب چهل ساله ي خود پا شده ام گم بوده ام و دوباره پيدا شده ام ، مولاناي عزيز ، ناصر خسروي عزيز ، فال اشتباه آمده است ، دوباره فال مي زنم: چه اشكال دارد پس از هر نماز دو ركعت گلي را عبادت كنيم ، فال اشتباه آمده است ، سپهري عزيز ، دوباره فال مي زنم: ندارم شاهدي جز چشم مستت كه اشكم شاهد و آهم گواهه ، معشوقه ي عزيز ، زيبا ، قد صد و هفتاد و سه ، شصت و چهار كيلو ، فال اشتباه آمده است)

كدام يك از اين دو بهترند؟ چه اسپندها دود كرديم براي تو ماه ارديبهشتي ... يا بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما . به نظرم هر دو خوبند. و چقدر خوبهاي بيشتر(براي ادامه ي خوبي ، جلوي هر كدام ضربدر):صورتگران چين همه انگار خوانده اند زيباشناسي نظري پيش چشم تو×××××××××××اي شكوه بي كران اندوه من! آسماندرياي جنگلكوه من×××××××××××(اينها با جملات قصار فرق دارد ، با سه طرحي براي صلح فرق دارد ، كودكي هاي دو ، شعر خوبي ست البته با همان معيار كهن كذب پيش مي رود اما خيال عدم كه براي هاليوود وجود ندارد مي تواند فيلمي بسازد كه از اول تا آخرش كودك و باد و بادبادكي بيشتر نباشد ، هيچكس ترانه يي دارد كه در آن دوران كودكي بدي دارد و با عقده بزرگ مي شود ، خوش به حال قيصرها ، در مورد شعر كودكان كربلا هيچ توضيحي ندارم)اما چرا آهنگ ... تيره و رنگشان تلخ است؟

مي خواست بگويم : « گفتن نمي توانم » آيا همين كه گفتم ، يعني ، همين كه ، گفتم؟(با همان فرمول : همه چيز نسبي ست ، خود اين جمله هم نسبي ست ، پس محتمل است كه چيزي مطلق باشد)

مرد ماهيگير طعمه هايش را به دريا ريخت . شادمان برگشت . در ميان تور خالي ، مرگ ، تنها ، دست و پا مي زد(اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد) 

فرض را بر اين بگذاريم كه امين پور به جاي ادبيات فارسي ، تاريخ خوانده باشد (تاريخ خوانده ، تنافر حروف دارد) به اين شعر ناسروده دقت كنيد : اهرام ثلاثه را نعل مي كنم و به خواستگاري مادهاي همسايه مي روم . من با ارواح فرعونها از سه طرف دنبال معشوقه ام مي گردم . آهاي دختر گذشته هاي زمين!

پرنده نشسته روي ديوار ، گرفته يك قفس به منقار(فكر كنيد يك قناري به جاي نوك ، منقار داشته باشد!!!)

اي حسن يوسف دكمه ي پيراهن تو(مثالِ يك عالمه چيز(نقل به مضمون)يك موي سر تو هم نمي شود را با اشاره يي اروتيك ترقي داده ، بالاتر از ساق سيمين ، همان پهلو و اطرافش)دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

عده يي از سطرها و بيت ها ، خنثي هستند . مي خوانيم و مي گذريم(اين روزها كه مي گذرد شادم ، زيرا يك سطر در ميان(مسامحه دارد)آزادم)جاهايي نيز هست كه من تكليفم را نمي دانم يعني بگذرم يا ضربدر بزنم(بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند سالها ، هجري و شمسي ، همه بي خورشيدند)كار جهان جز بر مدار آرزو نيست .

اشاره : ماهيان نديده غير از آب پرس پرسان ز هم كه آب كجاست؟

 

 

 

 

 

محبوبه زارع از Nu-Nudo Dolente كه در طراحي جلد كتاب صداي موجي زن ، با او همكاري نموده ، تشكر كرده است . اين به كدام معناست ؟ آيا نامبرده به كمك محبوبه آمده يا اثر نامبرده چنين كرده . دومي مي تواند معناي بدي يا خوبي داشته باشد و اگر احتمال معناي بدي بدارد ، زارع با اين نوع تشكر در پشت جلد ، از شرمندگي وي درآمده . اين ترفندها در بسياري از شعرهاي اين دوره نيز توانسته درصدد تغيير باوري و حتي يافته يي برآيد . هدي قريشي و مونا زنده دل ، يكي در ميان كتاب را به 103 صفحه رسانده اند . 

هدي قريشي :

هداي سنگدل ول ! هداي مفت گران !

گرفته زندگي اش را به چنگ ... و دندان ! ...

چقدر لك زده امشب دلم براي گناه

براي رقصيدن زير سرخي باران

براي لخت شدن از لباس آدمها

براي جسم هداوند مرده ي بي جان ! ...

گناه ، لخت شدن ، ذهنيتي اروتيك دارد اما مرده ي بي جان هداوند كاري نمي تواند به جز لخت شدن برای كفن پوشيدن و در آن دنيا دوباره بي كفن شدن . و در اين بین ، ميل به مردن است كه در روزمرگيهاش گم شده . چيزي كه شايد ناشي از زندگي در جهان سوم باشد . يا شايد ناشي از زندگي در دنيا باشد . البته آدم در جهنم نيز بارها آرزوي مرگ مي كند .

مونا زنده دل :

يك عمر گريه ي الكي زندگي شدن

يك مشت قرص قايمكي زیر تخت من ...

هي بيت ناگزير كه بالا بيارمت

موي مرا بگير كه بالا بيارمت ...

چاپخانه ژيان و انتشارات سخن گستر ، در سال 1384 اين كتاب مهم را 1000 جلد كرده اند .

 

 

 

 

از چشمهاش خون مي بارد ، از اين اغراقها كه جزء شعر فارسي شده و جاي بسياري به خود اختصاص داده است را حتمن شنيده ايد . صفحه ي هفت كتاب " چراغاني بي دليل " با همين تكنيك ، مي خواهد شعر بشود « چوب خشكي كه بر سنگي نشانده مي شود ، چوب در سنگ خيلي مي رويد و قد مي كشد چون پيراهني خوني را بر آن افراشته اند . البته نبايد ناديده گرفت كه پيراهن بر اساس تاريخ ، اولين چيزي كه به خاطرش مي رسد علم شدن است و سر در ابرها مي برد » اين كتاب مجموعه يي است از آثار قبلي حميدرضا شكارسري كه توانسته با موضوع ... توسط انتشارات هزاره ققنوس ، شماره ي 2196 -84م كتابخانه ملي ايران و با حمايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس در تيراژ 2200 عدد ، 48 شعر در پنج بخش ، منتشر شود .

سنتي داريم كه آب مي ريزند پشت سر مسافر به اين اميد كه تا آب خشك نشده ، مسافر برگردد . يعني سفر طول نكشد « در شعر بدرقه ، شكارسري اگر دريايي پشت سر مسافر مي ريخت تا حالا خشك شده بود ولي مسافرش برنگشته است در صورتي كه آن روز فقط كاسه آبي ريخته بود ، پس چرا بايد مسافرش برنگردد ؟ او مي داند كه مسافرش برنخواهد گشت و آبهاي جهان در گودي جا پاي مسافرش خشك خواهد شد » ما اگر خوابمان نبرد چيزي مثل ستاره را مي شماريم « در شعري كه مرگهاي بيشمار كسي شمرده مي شود ، صحرا مي ايستد و عددي ست . درختها كه خود بسيارند ، مي بارند كه دانه هاي اشك اعدادي باشند ، چون شن و برگ و ستاره هم براي شمارش مرگها كافي نيستند » بگذريم از « بودن يا نبودن ، مساله اين است ، ماندن يا رفتن ، تمام دغدغه ها اين بود ؛ كه در شعر انتخاب مي خوانيم و در آن تاجر به جاي جبهه ، كمكهاي مردمي بسيار مي فرستد و شاعر با جوهر قرمز از شهيد مي نويسد و عابري كه تنها لبخندي دارد ، مي رود و باز نمي گردد . » يا « پرنده اي كه در كلاهخود رزمنده اي كه نيست ، لانه كرده است و به جايش آواز مي خواند . البته مي توان جاي كلاهخود را به جمجمه داد و شعر را به جاي مفقود الاثرها ، براي جسته هاي تفحص هم به كار برد . »

در شعر بي نشان « از آنجا كه اگر اداره ي پست نتواند نامه يي را به دست صاحبش برساند ، ناچار باز مي گرداند ، بنابراين پاي كبوتر نامه رسان از لاي پرهاش در مي آيد و افسوسي كه كبوتر تو را كجا پيدا كند ؟ در اين جا احتمالن چون كبوتر جاي پست را گرفته ، شعر هم جاي نامه را مي گيرد . » من فقط تا صفحه ي پانزده پيش رفتم . كتاب را كه تا صفحه ي هفتاد ادامه دارد ، واگذار مي كنم .     

 

 

 

 

اين دفعه كتابي را كه خواستم معرفي نمي كنم . كسي را معرفي مي كنم كه بعضي وقتها شباهتي به هم نداريم و اين باعث مي شود دو نفر باشيم . چقدر دو نفر بودن خوب است ، از تنهايي بهتر است . وقتي تنها هستم فكرهاي عجيبي به سرم مي زند ، مثلن ترجيح مي دهم از تنهايي دربيايم .

از كسي كه 13 آبان پارسال براش گزارش نوشته ، اين طوري با من حرف مي زند و مثل تمام آدمهاي دنيا « تو » خطابم مي كند : 

 

ماجراي زني كه كتاب زني را خوانده است : 

با تو که صحبت می کردم گفتم دلم برای هیاهوی آن سال ها تنگ شده :

عوض کردن دنیا ، هیاهوی انتخابات ، سفر هایی که نرفتم ، سینماییِ متولد ماه مهر ، وقتی بزرگ شدم ، رادیو و خیابان نقره يی شب ، اصلن دلم برای" تو " هم ...

گالیا را که می بینم ، از کتابش که حرف می زند ، وقتی که می خوانمش ، چقدر دلم براي تو تنگ می شود . این روز ها دلم شعار هم می خواهد ، شاید زندگی در یک اتاق دانشجویی ، اصلن سحر های ماه مبارک .

اصلن هر فصلی از كتاب " جادو گر من سلام " را که می خوانم ، دلم بیشتر هوایی می شود .

« گالیا توانگر » جادویی در نویسندگی ندارد . یک متن رئال با یک زبان رئال ، از یک روزنامه نگار زمین شناس رئال . اما من به این دنیا که ایده آلهاش فراموشم شده ، نوستالژی شدیدی دارم . دوست داشتم چند سال زودتر به دنیا می آمدم . اما همین راه نرفته ي كوتاه ، باعث شده او " اعتراض " را در سينما ببيند و به من كه برسد 4 سال است از روي پرده برداشته اند .

گالیا توانگر ، دوست من است و مسئول صفحه ي « مدرسه » در روزنامه  کیهان است . شاعر هم هست . همکاریش را با کیهان از ۱۷ سالگی شروع کرده . کتابش پر از نامه هایی است به یک دوست ... از همانها که حسرت داشتنش به دل خیلی ها مانده . ۲۸ نامه توی کتابی ۱۰۱ صفحه ای ...

اولین نامه ش « در تکاپوی دانستن با من باش »  و آخریش  « از نو ریشه می دوانم » . اما من یکی را بیشتر دوست دارم ، فکر کنم دومیش باشد . همان یکی که حاشیه هم دارد .

- یک روز خودمان نشریه ای می زنیم و هرکسی بنا به هنرش در آن می تواند کاری انجام دهد . بی خیال دغدغه های روز گار .

 

 

 

 

جمال مير صادقي كتاب دارد . با عنوان " برگزيده داستانهاي كوتاه "

هانيبال الخاص روي جلدش را نقاشي كرده و موسسه فرهنگي ماهور ، سال 68 در 293 صفحه و با قيمت 180 تومان به چاپ رسانده است . كتاب 24 داستان دارد كه شايد روزگاري واقعيت داشته اند و بتوان از آنها با عنوان خاطره ، ياد كرد .

از كودكي و بزرگيِ آدميزادي كه روزگاري در كافه هم مي توانسته مست كند . كه جايي دغدغه ي غيرت دارد و مثلن ته بن بست ، يك عده معطل پسري هستند كه از ترس فرار كرده و از درخت بالا رفته و دختري كه نمي دانسته چقدر دستها و صورت پسره ، لذت بخش است و مثل ديوانه ها هي می لرزد و مي خندد . يا پيرمردي كه به خاطر ناتواني و كهولت سن بيكار است ؛ دزدي مي كند و مي افتد روي درخت ديگري كه شاخه هاش تيز است و چاقوست و موقع فرار از پشت بام افتاده روي چاقو . يا عده يي روشنفكر كه ميانسال شده اند و آرمانهاشان را زندگيِ آسوده ، کنده است . حتي ميل به پهلواني و تختي و جوانمردي را مي توان دو بار مشاهده كرد . يا از آن توصيفهاي روانشناسانه و روايتهاي درهم كه هنوز مد است . اما ساده انگاري ست اگر اين كتاب را اثري اجتماعي يا تاريخي دانست ؛ تنها واژگاني مربوط است كه بسامد ديداري بالايي دارند .

مي شود يك فضاي كاملن ايراني و چند صدا را تشخيص داد و حس كرد . همين حس كردنش اگر دست دهد ، ناچار منجر به لذت است . اگرچه جمال ميرصادقي براي خودش تئوريهايي در نوشتن داشته كه شايد بارها مطرود كرده و شايد مثل يك ساعت مچي قديمي ، هنوز وزن خاليش را روي دستش حس مي كند .

 

 

 

 

ضياءالدين ترابي براي خودش پيرمردي شده . تاليفات و ترجمه هاي زيادي دارد . ترم قبل در دانشگاه ، فارسي عمومي تدريس مي كرده و فارغ التحصيل زبان انگليسي بوده است . پيرمرد معتقد است هركسي اگر خودش را برتر از بقيه نداند نمي تواند در آن مسير خاص جلو بزند . همان حكايت شاگرد و استاد . همان حكايت پسر ناخلف شايد .

منظومه سينوهه داستاني از مصر باستان – ترجمه به انگليسي : آر . بي . پاركينسون – ترجمه به فارسي : ضياءالدين ترابي .

ناشر يك صفحه مقدمه دارد ، مترجم فارسي پنج صفحه و مترجم انگليسي چهارده صفحه . زيرنويس هاي مقدمه و متن هم شامل بيست و چهار صفحه مي باشد . پيرمرد به همراه انتشارات آواي كلار و با قيمت هزار و هشتصد تومان در صد و شش صفحه ، مرجعي تاريخي را فراهم آورده كه فراشعر است . يك جور زندگي كه نكرديم و يك جور آدمهايي كه مثل ما براي سير شدن بايد غذا بخورند و براي زنده بودن ، نبايد بميرند .

...

چونان مردي از دلتا ، كه خويشتن خويش را در الفانتين ببيند

چونان مردابهاي مصر عليا

هراس را سببي به نمي ديدم .

نه كسي دنبالم كرده بود

نه سرزنشي شنوده بودم و نه نامم را به جار فراخوانده بودند

تنها لرزش پيكرم

شتاب گام هايم

و قلبم بود كه بر من غالب آمدند

...

 

 

 

 

كشور دلواپسي ، صد و چهل و يك شهر دارد . و آن را امير جواد يونسي نوشته . سبزه است ، مقداري از جلوي موهاش تنك شده ، ريش پرفسوري كه مي گذارد ، تعداد زيادي موي سفيد مي توان در آن يافت . انتشارت داستان سرا – شيراز ، چاپ و توزيع كتاب را در صد و هشتاد و هشت صفحه و قيمت هزار و پانصد تومان بر عهده گرفته است . احساسات امير جواد از آن جنس است كه مثلن اگر كتابش را به كسي بدهد اولش مي نويسد « براي دوستِ جان »

در اين كتاب نام شعرها نقش مهمي دارند به نحوي كه مي شود فهرست را از اول تا آخر خواند . چيزيش با هم : شهر يك نيمكت / شهر نيمكت بعدي / شهر دو نيمكت / شهر نيمكت بعدي / شهر بي حوصله / شهر درختان خرمالو / شهر هزار تو / شهر گم / شهر ولگرد / شهر بيماري هاي بي درمان / شهر سرعين / شهر قوم جلجتا / شهر يك كمونيست / شهر دانايي / شهر همان جا / الخ

به عقيده يونسي « نوشتن كار دشواري ست و به راحتي نمي توان خود را از حصار كلمات بيرون آورد . دانستن اين كه نوشتن تا چه اندازه مي تواند زندگي متفاوتي برايمان بسازد كار ساده يي نيست . »

 

شهر لافكاديو

 

وقت شكار خودمان رسيده

وقت به گلوله بستن هم نوعان است

يك لافكاديوي پريشان

در آن زمين

و اين زمانه

پريشان نباشي پسر !

بگو ببينم : اين تفنگ را از كجا آورده اي ؟

چنان شيري كه به ناگاه از پا در آيد

خودش را اعلام مي كند

او نيز از خودمان است .

 

 

 

 

پيش تر ها نويسنده را با نام كتابش صدا مي زدند . مثلن صاحب جواهر ، صاحب گناهان كبيره ، صاحب معراج السعاده و ... صاحب دو مجموعه غزل سمفوني روايت قفل شده و پيانو ، مريم جعفري با حدود بيست و نه سال سن مي باشد . گاهي پيش آمده كه چيزي مي خواهيم . يا چيزي پيش مي آيد و دقيقا همان است كه مي خواستيم . در اين اوقات ، خواسته ، همان بوده كه نسبت به آن آشنايي داريم . ونيز به آن وقت ، آشنايي داريم . يعني چيزي در وقتي ، دلچسب مي شود . اينها را تعميم دهيد به شعري كه بهتر است شعر موقعيت ، نام بگذاريم . اين نوع ، بسيار كارآمد يا حتي كار راه انداز است . البته نبايد حدود ، با هم تلفيق شود . مثلن اگر شعر قمارباز ، از قمار جلوگيري كند ، شامل تعريف شعر موقعيت نيست . يا اگر براي خوشحالي همسرتان لطيفه يي تعريف كنيد ، آن شعر دچار اين تعريف نمي شود . كتابهاي مريم جعفري ، مصداقهاي مناسبي براي شعر موقعيت است . و از آنجا كه شاعر همه ي زحمتهاي لازم براي نفوذ كلام را از طريق مطالعه ي بخشي از آرشيو ادبيات ايران ، به خصوص علاقه ي وافر به عرفان ، كشيده اند و آنرا با آموخته هاشان از تحصيل در رشته زبان فرانسه و حضور در كارگاه ها و جلسات متعدد ادبي ، آميخته اند (‌ البته اينها به امور شخصيشان كه از آن آگاهم مربوط مي شود ) ؛ در وقت مشخص ، مصرف مناسب دست مي دهد . اما از آنجا كه ايشان به تعداد قابل شمارشي از موقعيتها بسنده مي كنند و همچنين از ساخت موقعيت بكر ، فاصله مي گيرند ، براي مخاطب خاص كه تلخ هم نباشد و عنق هم نباشد ، آنچنان كه هست ، تنها گاهي بهره مي دهد . البته هر چه بود ، انتخاب آگاهانه ي دختري ست كه بارها گفتمش ، شعر مي تواند همه ي زندگي نباشد و زندگي هم بيشتر از اين است . فكر مي كنم مي داند و نمي خواهد . 

پس خدا به شكل صندلی‌ست، می‌شود كه روی او نشست
این نتیجه را گرفت و بعد، روی دسته‌اش دخیل بست

گاه، شكل میز می‌شود، دست تكیه داده‌ام به او
لحظه‌ای نگاه می‌كنم؛ دست من سفیدتر شده ست

                                                    ...

 

 

 

این متن را با جرح و تعدیل بسیار می خوانید : مهرنوش قربانعلي ، كارمند كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان است . وي چندي پيش با تعدادي از شعراي ايراني به تركيه دعوت شده بود . تبصره كه در سال 1383 توسط نشر آويج چاپ شد ، مجموعه شعر سومش بود كه خواهرش با تعدادي سنجاق قفلي ، جلد آن را طراحي كرد و با قطع جيبي روانه ي بازار شد . به وقت البرز را موسسه ي انتشاراتي آهنگ ديگر كه مي گويند توزيعش خوب است به طبع رسانده . طرح جلد كتاب يك سري گل است كه مي ريزد روي قله ي دماوند . و در پايينتر تا كوهپايه ها ، دامنِ نارنجي گلدار و چين داري است كه منظور از چينها همان شيارهاي كوه مي باشد . زيرش هم اعداد يوناني و بالاشاره ، پاهاي صاحب دامن است . فرزاد اديبي گرافيست معروفي ست . كتاب شامل سه دفتر است : به وقت البرز ( يك شعر شش صفحه يي ) شهادت دوربين مداربسته ( نه شعر ) بيرون قاب قدم بزنيم ( بيست و دو شعر )  كه مجموعن هشتاد صفحه است و 10500 ريال قيمت دارد . البته اين پنجاه تومان آخرش ، مي تواند ابزار خوبي براي بعضي منتقدان باشد . يادم هست يكبار ، ده دقيقه پشت سر هم راجع به نخ وسط كتابي حرف زده شد . حالا بايد كتاب را به چشم جملات قصار ببينم تا بشود اندكيش را نقل كرد و مخاطب را به تهيه اش ترغيب نمود .

... اين لبخند حرفه اي / شگرد دوربين هاي ديجيتال نيست ...

... رگي از من به دعا همراه تو بود ...

... چهار طاق ؛ دريا را به هم مي كوبم/چهار ستون اندام بادهاي موسمي مي لرزد ...

... پسرم ! اين كشتي را بزرگ كن / و به توفان بگو جفت هاي در به در را غرق نكند ...

... درست است / در تاكسي هاي نارنجي را نمي شود محكم به هم كوبيد / بوم بوم / اين قبيله ي من است كه علامت مي دهد ...

... قفسم را خورده ام ...

... گاهي هوس مي كنم بر گردم به جهنمي / كه رگهاي زمستاني ام را گرم مي كرد / ولي قطبي كه در كنارم نفس مي كشد / منصرفم مي كند ... چه خوب ! خرس قطبي ! / تو خواب خودت را مي بيني / من حرف خودم را مي زنم ...

... در اين منظومه بيش از آن كه كوچك باشم / تنهام ...

بهتر است تعدادي دروغ هم اضافه كنم : مهرنوش قربانعلي براي استخدام كه رفته بود ، گواهي سوء پيشينه اش ، ب مثبت بود و مي توانست همه جاي اين سرزمين پهناور اتوبوس سوار شود و سر وقت ، كارت ساعتش را بزند . سر كارش بنشيند و شعر بنويسد . اما اين چند ماه (‌طولاني ست ) كه منتظر بود تا كتاب شعرش دربيايد ، اصلن نمي توانست شعر بنويسد چون فكر مي كرد ، حسرت خواهد خورد كه چرا شعر تازه اش در مجموعه ي اخير نيست . اصلن راست و دروغ همه ي خبرهاي صدرالاشاره ، پاي خودتان . حتي مي توانيد فكر كنيد اين كتاب من است و قربانعلي به گردن گرفته . خودم كه فكر مي كنم همه ي شعرهاي جهان را من نوشته ام . گاهي چقدر شعرهاي خوبي هستند و چقدر جهان بدي ست .