تبليغاتX
به اصرار آقای محمدزاده
     
 

به اصرار آقای محمدزاده

 
     
 

 
 

شنيده اي لال از دنيا نروي صلوات فرست را؟ پس بشنو كور از دنيا نروي صلوات فرست را. و بعدش به جاي اينكه صلوات بفرستي بلند بگو الهي آمين. بله، شعر گاهي از همين جنگولك بازيها شروع مي شود. ولي ما خيلي جدي بازي می کردیم (البته در گونه هاي ديگر نيز دستهايي داشتيم) بيشتر از حدي كه ما را جدي مي گرفتند. خيلي موقعها جوان بوديم، خيلي موقعها بايد مي رفتيم و كتاب فلسفه ي دوران دبيرستان را مي خوانديم، و همان موقعها با بليط مترو و اتوبوس، خودمان را مي رسانديم كه شعر خوانده باشيم و بعدش به جاي نقد اين افاضات را به کار بندیم. اصلن در اين حرفي نيست كه مجيد سعدآبادي رشد كرد، دم كشيد و جا افتاد. اما هنوز هم شعرهاي آن روزهاش خوب است، آن روزهاي بد. مثلن اين تصوير، ببينيد: "سقف كاهگلي اشك مي ريخت، پدر كه خانه را مي ساخت كاهگلها را زياد لگد زده بود." همچنين شكي نيست كه ادبيات در سرزمين ما بيش از حد محفلي ست و براي ورود به اين محافل هر كسي با توجه به وضعيت خود هزينه هاي متفاوتي مي پردازد اما اینجانبان وضعيت بهتري داشتيم كه با محفل خودمان شروع كرديم و گور پدر حرفهاي ديگران. البته سعدآبادي بعدترها با نظرخواهي از دست اندركاران توانست آبي به آسياب ايشان بريزد و بهره اي از جوايز جشنواره ها داشته باشد و اين تا جايي پيش رفت كه به زعم داورها در فلان مسابقه بايد دوم مي شد چون زياد اول شده بود. الغرض بدينگونه شد كه از آن پس يك پاش در محفل خودي بود و يك پاش در خانه ي همسايه ها. شعر: حق همسايگي نگه مي دار تا كه همسايه دخترش بدهد. (علي احمدي عزيز! پاراگراف تمام شده است)

صفحه ي 1) انگشتهاي تو هنوز هم نقاشند/ چشمهايت/ يادت هست؟/ مداد آبي پر رنگي بودي/ دستت را گرفتم و آنقدر آسمان كشيدم/ كه چيزي از تو نماند/ جز ته مدادي كه همين روزها/ مرا در خيابان مي بيند/ و نقاشي هاي صورتم را خط خطي مي كند/ ...

توضيح) همه چيز را مي شود تصور كرد و به نوعي مربوط دانست. انگشتها، چشمها، يكي به جاي مداد و ديگري آبي رنگ. هر دو به جاي مداد رنگي. دستت را مي گيرم و راه زيادي مي رويم. اما يك دفعه ته مداد كه همان معشوقه مي باشد همين روزها او را در خيابان مي بيند. يعني تا حالا حواسش نبوده؟ و نقاشي هاي صورتش را خط خطي مي كند. يعني صورت او آسمان بوده كه تا حالا روش نقاشي مي شده؟ يا نعوذ با... مردي در اين شعر آرايش كرده؟ يا يك معشوقه ي ديگر كه رقيب محسوب مي شود موقعي كه ديگري داشته آسمان مي كشيده، داشته صورت مجيد سعدآبادي را لمس مي كرده؟ يا با رژ لب غليظ مي بوسيده كه حالا جاي آن بايد خط خطي شود؟

 صفحه ي 1) آسمان صاف بود/ باران كشيدي راه راه/ باران راه راه بود و راهم را گم كردم/ ميله كشيدي/ ميله راه راه بود و به زندان كشيده شد/ حالا ته مداد براي خودش نقاشي شده/ كه روي تمام ديوارها/ عكس خدا را مي كشد.

توضيح) اگر يادتان باشد مداد آبي پر رنگ در قسمت قبل كم شده بود و ته مداد شده بود ، اما كم رنگ نشده بود مثل باران. فقط چون باران جزء آسمان است و نماد گريه است و بعد هم اين شكست منجر به زندان مي شود، اين كنار هم نشيني رخ داده است. در نهايت هم همانطور كه خدا معلوم نيست، معلوم نيست خدايي كه مداد كشيده است، چه طوري و چه شكلي كشيده شده است، به همان نامشخصي رخداد هستي.

نقل قول بعضي تصاوير جهت همان كور از دنيا نرفتن:

شعر 2) دريا مجسمه ي آب است.

شعر 3) خاطراتي كه از ابتدا پياده آمديم.

شعر 4)  اشك ريختن سقف كاهگلي.

شعر 5)  شستن نقشه ي جغرافيا. آب رفتن شهرها و روستاها و كشورها و مرزها. روستاي ما اگر امامزاده سيد طاهر نداشت حتمن آب مي رفت.

شعر 6)  ماشينم بدون بنزين مرا تا اينجا آورده، اسباب بازيهايم. عروسكم، دختر كبريت فروش.

شعر 7)  ماهي نبود كه وقتي مرد، به آدمها نزديكتر شود.

شعر 8)  جنگل به بهانه ي هيزم آوردن هر روز از خانه دورتر مي شد.

شعر 9)  شايد براي اين هواپيما دانه پاشيدي كه كنار ضريحت فرود آمد. پيرزني نخ بافتني اش را داد به شما برسانم، به ضريح نرسيده تمام شد.

شعر 10) اتاق شلوغ مملو از جنها. كوچكترين انگشتم توي دهان بچه جني مي رود كه دندان درنياورده و بهانه سينه هاي مادرش را مي گيرد.

شعر 11)  اين قطار و ريلهاش شبيه زيپي هستند كه وقتي به مقصد مي رسيم تمام راه هاي پشت سرمان بسته است.

شعر 12) محرم. پيشاني تمام كوچه را بايد با پارچه مشكي بست.

شعر 13) مي خواست يكي را بغل كند و ببوسد يا قورت دهد. از كم لطفي هاي درياست كه نهنگش به من رو آورده اما قورت نداد.

شعر 14)  اواخر معجزه هاي بهار بود. 

شعر 15) درست متوجه نمي شوم. دو سوم مهرباني زمين آن روزها كجا بود.

شعر 16) غار حرا بزرگتر به نظر مي رسد. بزرگتر. ا... اكبر.

شعر 17) بالاي پل ايستاده ام و بزرگ راه هايي كه به سمت شما مي آيند را تشويق مي كنم.

شعر 18) آقا بزرگ دست به ديوار گرفت و راه رفت. خانه هم چروك شد. ديوار يك لحظه دستش را ول كرد تا در را باز كند.

شعر 19) وقتي اسكناس بايد ريخت روي سرت و حتي سكه اي نداشتم كه بريزم روي سر اين تلفن همگاني كه تو را بگيرد و گوشي را برداري.

شعر 20) بارها درست نوشتم، ابرها گريه كنيد. اما غلط گرفتي و سيل آمد.

خب، تا صفحه ي 36 دالان حاج مختار پلاك 9 را ورق زديم. تا شعر 79 و صفحه ي 104 را خودتان از نشر هنر رسانه ي ارديبهشت با قيمت 1500 تومان تهيه كنيد.

متاسفانه مخاطب شعر امروز در ايران خيلي درپيت است. يا دنبال جمله ي قصار يابي براي معشوقه و قاب عكس و تاييد نصايح هستند، يا دنبال چيزي براي الهام گرفتن و دزدي و اين جور حرفها یا دنبال مخالف بودن و ژست روشنفکری و يا دنبال يافتن نمونه هاي خوب براي بالا بردن نمودار شعر پس از انقلاب. در موارد ديگر نيز اهميت، كمتر از كابرد است.

متاسفانه من در خانواده ام نيز شرم دارم كه بگويم شاعر هستم و اين موضوع را خودشان بعد از چاپ كتابهاي سه گانه ام از همين امثال مجيد سعدآبادي فراهاني ها فهميدند.

 


|