|
|
|
احتمال زیادی دارد که قابلیت معنا شدن و موضوع یافتن، شعریت را از بین ببرد. در ادبیات، دلالتها معمولن غیر مستقیم به کار می روند و از سایر امکانات زبان هم استفاده می شود. حتی در این باره گاهی سوءتفاهمهای زبانی، منشا ساخت و ایجاد کارکردی ثانوی می باشند. شاید بسیاری از شعرها را دیده اید که بتوان آنها را در جمله یی، کلمه یی و یا حسی ناچیز معنا کرد. این رفتار که آنرا ترجمه ی قاموسی نام می گذاریم گاهی توسط خود شعر ایجاب می شود. مخاطب مجبور به معنا کردن است، این جبر و آن معنای ناچیز که معمولن سابقه ی طولانی داشته و فلان شاعر هم تجربه اش کرده، از زیبایی های احتمالی شعر می کاهد و آنرا تبدیل به تفنن، جلوه دادن شکوه زبان، مساله حکمی، امر رسانه یی و ... می کند.
پاراگراف دوم: ما هرقدر هم که سعی کنیم بدون هیچ پیش فرضی، با متنی مواجه شویم، بازهم پیشاذهن و حتی آب و هوای منطقه یی، در برداشت و درک آن موثر خواهند بود. متاسفانه در بررسی مخاطبان بومی ِ حبیب محمدزاده، که آب و هوا و پیشاذهن، در تاویل و معنای مطالعاتیشان، دخالت بسیاری دارد و هیچ تلاشی در کم کردن آن دیده نمی شود، نتایج دیگری هم به دست می آید، از جمله اینکه اصلن زیبایی شناسی متون برای ایشان چنین می نماید. من اوایل باور نمی کردم که شعرهای خاص مذکور، مورد توجه قرار بگیرند و به آنها اهمیت داده شود اما انگار باید زیبایی دوستی این چنینی را هم پذیرفت و به گردن گرفت. حال با این فرض که به هر حال ما با معانی مشخص و مصداقهای ثابتی سر و کار داشته ایم، اگر شعری بخوانیم که به منزله ی دانش جدید منظور گردد، به معنی شعر نزدیکتریم و نه اینکه به موضوع شعر مجبور شویم.
البته مشخص است که اگر با هر متنی به روش معناگری مواجهه شود، می توانیم آنرا در جمله یی خلاصه کنیم و اگر در این قضیه، تمرین و تجربه ی ما زیاد شود، می توانیم به سرعت آنرا در جمله یی خلاصه کنیم، اما من باز هم روی این نکته تاکید می کنم که بعضی شعرها، مخاطب را مجبور به معنا می کند و موضوع در اثر بارز است.
این بارز بودن موضوع، به معنی این نیست که حالا با روشهای دیگر مثل تکثر و ... از ایجادش جلوگیری شود، بلکه مصداق می تواند ارجح تر از موضوع باشد و روایت می تواند مسبب مصداقهایی غیر معیوب گردد. و بلکه سمت و سوهای دیگر نیز.
خروج از مسائل فیزیکی به سمت مسائل متافیزیکی را می توان از متعارفات علوم انسانی دانست، سالها از این خروج می گذرد، به قدری که شاید بتوان آنرا به عنوان تاریخ پیش از میلاد مسیح، قلمداد کرد و تقویم صادر نمود. نقل و انتقالات و جایه جایی های متافیزیکی در ادامه ی این مسیر کم یافته، پیشنهاد می گردد تا ما را به همان سه سال شمسی و قمری و میلادی بسنده کند. همچنین بازیافت و بازشناخت فیزیک به عنوان ماده یی مهمتر به پیشنهاد قبلی الصاق می شود. شاخه های نوین علوم و یافتن و بافتن معناهای دستمالی نشده، ادامه ی حیات شعر را هم ممکن می کند. ببینید! یک صندلی اگر نشکند می تواند تا وزن 100 کیلو یا بیشتر را تحمل کند اما یک شلوار اگر نپوسد، فقط رانها و کمری تا اندازه ی مشخص را در خود پنهان می کند. ما نباید از شلوار، توقع صندلی را داشته باشیم و نباید از شعر توقع فیزیک را داشته باشیم که بعد از سالها هنوز آب در دمای استاندارد صد درجه به جوش می آید. دوباره ببینید! شاید این مثال خیلی سخیف باشد، اما به اندازه ی انتظاری که از شعر فارسی می رود، تاسف بار نیست. من نمی خواهم همچنان همان حرفهای حضرات که از شعر غر می زنند و به نوع افتضاح تری به کار ادبیاتی می پردازند را نشخوار کنم چون اصولن معده ی چند قسمتی ندارم. همین که این داعیه را فحش ناموسی معنی و در حق خود تلقی کنند، کافی ست.
|
|
|
|
|
| |
|
|
| |