تبليغاتX
به اصرار آقای محمدزاده
     
 

به اصرار آقای محمدزاده

 
     
 

 
 

 

اجازه آقای شکارسری ! شکارسری عزیز ، معلم تاریخ مدنی مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند است . هر روز صبح با رنوی قرمز پیرش (مضارع استمراری آن می شود پراید) به سر کار می رود و مسافر توراهی می زند ، به او کارشناس راه می گویند و یک مهتابی دستی کوچک دارد که رادیو دارد ، رادیو را خاموش می کند ، مهتابی را خاموش می کند و: /مشكل اين نيست كه اينجا مصر نيست ، يوسف به گرد تو نمي رسد و يا اينكه من كمي با زليخا فرق دارم مشكل رساندن اين دست بريده است از اين پارك بي اعتناي شلوغ تا درمانگاهي كه كجاست در ترافيك عصر پنج شنبه تهران ./

آقای شکارسری هر روز بی تفاوت از کنار مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند رد می شود و مسافران توراهی خودش را می برد جاهای دور: /غبار اشیا را پاک نکرده ام ، گلدان ها را آب نداده ام ، حتی پرده ها را کنار نزده ام ، کولر همچنان روشن است در این چله ی زمستان ، یکی از همسایه ها (در نتیجه خانه ی او در همان جاهای دورافتاده است) در را می شکند ، عقب (رنوی قرمز پیر) می نشیند و اق می زند ، شاعری () با نیمه (عریانترین ترین؟ کارترین؟ نه ، اشتباه کردید) تمام ترین شعرش کشف می شود ./

شاعری که بنا به مقتضیات زمان ، به شعر بسنده نمی کند و مجبور به انتقاد است . برودل اعتقاد دارد که هنر ، بیشتر متمایل است به هنر علمی ، چیزی مثل مبل سازی و لحافدوزی (برای مصرف در محیط ، شناخته شده ، سفارشی ، لازم و کمتر دچار مخالفت است) برودل نقد را هنر علمی نام می گذارد و هنرمند را محکوم به حمل آن می داند (در این میان به این خطرات توجه کنید: میل به معیار شدن ، حرف آخر را زدن ، حق به جانب بودن ، سرعت غیر مجاز ، بوق زدن ممنوع ، کارگران مشغول کار هستند)

 

در نقدهای شکارسری این تعبیرات را می شود شنید: تاخیر معنا ، حسن تعلیل ، رسانه ، زبان و ... مطمئن باشید .

در مصاحبه های او: شعر دفاع مقدس ، شعر آیینی ، شعر مذهبی ، شعر متعهد ، شعر مشروطه ، ، شعر فلسطین ، شعر عاشورا ، شعر اجتماعی و ... مطمئن باشید .

گویا زیبایی مطلق است (اگر چه ... ) ، به نظر من حمیدرضا شکارسری هم مطلق است ، زیبایی برای او سالهاست که تغییری ندارد ، به شدت بر روی نظرات خود تاکید می کند (نقل به مضمون) و اصلن اصراری ندارد که "به شدت" را به اطلاع دیگران برساند ، حتی در این خصوص اقدامات دفاعیش نیز به کار بسته می شوند . او و خدم و حشم و لشکر و ...

داوری که مدعو بسیاری از فراخوانها بود ، سپس (نه از لحاظ زمانی ، از لحاظ تعدد مکانی) مدعو نشست و سخنرانی شد ، میزان مطالعات شکارسری در این ایام کثرت یافته تا بتواند حیثیت اکتسابی خود را حفظ کند . چنین که می نماید (پایدار) ، ما به اهمیت کتاب و کتابخوانی پی می بریم و سعی خواهیم کرد فرزندان خود را توصیه کنیم تا نهال عمر خویش را به میوه های علم و دانش بیارایند .

از جمله روشهایی که شکارسری به شعر می پردازد ، مقابله و تغییر است: خون را که با خون نمی شویند (ضرب المثل است) مقابل آن (شعر: سنگي فرستاد ، گلوله اي پس گرفت ، زخمي بر سينه اش ، به عدالت جهان پوزخند زد ...) این شعر را (خرس های قطبی در استخرها ، روباه های قطبی در مرغ فروشی ها ، پنگوئن ها در جوی ها ، گلسنگ های قطبی در گلدان ها و اين هم ماموت ها در خيابان های مبهوت شهر ، بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم!) بر عکس می خوانیم (بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم ! (بنابراین) خرس های قطبی در استخرها ، روباه های قطبی در مرغ فروشی ها ، پنگوئن ها در جوی ها، گلسنگ های قطبی در گلدان ها و اين هم ماموت ها در خيابان های مبهوت شهر! / – گزارشی از مشاهدات شخصی) و از توانایی های مهم شکارسری کاشف به عمل می آید . درون مایه: سرد و بی روح را شنیده اید؟ خب، شکارسری هم شنیده است و بی مهری زندگی با استفاده از حیوانات سرد (دیو و ددند اینان) و سابقه ی سرزمین یخ ها ، او را (با رنوی قرمز پیر) به عصر یخبندان برده (آدرسها بسیار نزدیک و قابل دسترسند)

من هم معتقدم که استعداد همه ی پیش نیازها نیست ، همین که در حوزه یی خاص ، حضور هم داشته باشی ، تاثیر می گیری ، حالا به این بودن ، استعداد شاعر را هم اضافه کنیم : /هرگز تصادف نکرديم ، تو در خيابان های ديگر، مشغول تصادف بودی.../ /قرار نيست آن قطار بپيچد در اين ايستگاه ، قرار نيست پياده شوی و آه بکشی از خستگی... ، تروريست عاشق... ، در حمله ی انتحاری به ايستگاه شهر کشته شد.../

و درباره ی این دست شعرها: /حلاج با کمی طناب خدا شد ، من حتی به حوالی خانه اش نرسيدم ، ديگر با اين طنابهای ارزان قيمت روی چارپايه نمی روم/ آیا منظور این است که طنابهای ارزان قیمت به علت مطلوب نبودن کیفیتشان ، توانایی تحمل وزن یک نفر را ندارند؟ نه چنین نیست . آیا منظور این است که عرفان و سلوکهای این زمانه به گرد پای (بنا به عللی در اینجا: خانه ی) امثال حلاجها نمی رسند؟ خب، منظور؟ مستفیض شدیم . 

پایان بندی: من در زمان موشک باران که از تهران رفته بودیم ، چیزهای زیادی از مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند آموختم و هرگز نمی توانم آنها را فراموش کنم (تکذیبیه: موش ، کور است) 

 

 


|