تبليغاتX
به اصرار آقای محمدزاده
     
 

به اصرار آقای محمدزاده

 
     
 

 

 

 

به اين تركيب دقت كنيد: فراروي از زمان و مكان

حتمن بارها و بارها در شعرهاي اين سالها(نزديكتر به وزن نيمايي ، جلال آل احمد راجع به نيما كه مرد چيزي نوشته به نام پيرمرد چشم ما بود ، جلال اگر زنده بود حالا خيلي پير بود ، هر چه مي شد انبوه تر گيسوي او مي شد اندوه تر اندوه من)با چنين مفهومي مواجه بوديد . شايد قابليت و جذابيتش ، آنرا به چرخه ي توليد (كارخانه ، حداقل دستمزد صد و هشتاد و پنج هزار تومان ، بسياري از كارخانه هاي شهر صنعتي البرز در قزوين تعطيل شده اند ، مغازه هاي مانتو فروشي هفت تير به دخترهاي فروشنده اگر خوشگل باشند صد هزار تومان تا صد و پنجاه هزار تومان مي دهند ، هدف:هفت تير در سياره ي  مسافر كوچولو)رسانده باشد . اين بعيد نيست كه در مجموعه ي آخر امين پور(قاف ، حرف آخر عشق ، آنجا كه نام كوچكم آغاز مي شود ، اسمي هم هست حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه ، يكبار هم در كتابي اخلاقي خواندم محرم به نقطه يي مجرم مي شود)كه در پنج سال(مدت زيادي ست ، اندازه ي دو تا معشوقه ات شهرستان فوق ديپلم قبول شود و يك سال نامزد باشيد)جمع شده و مصادف است با همين چرخه ي توليد ، شعر سفر ايستگاه ، شكل بگيرد . قطار مي رود(ممكن ، مثل ترن آهسته مي لغزيد و ...)تو مي روي( ممكن ، مثل ... مي برد نگاه حسرت آلودي به همراه)تمام ايستگاه مي رود(ناممكن ، چرخه ي مذكور)در ادامه ، شاعر هنوز منتظر است(ممكن ، سحري جلوه نما تا رخ ماهت نگرم) و به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده(ناممكن ، البته مي شود فرض كرد شاعر هم با ايستگاه رفته است كه در اين صورت از آن دست تاويلها كرده ايم ، بد هم نيست . قابليت سر تكان دادن)حالا مي رسيم به بعيدش(چر اين شعر براي پشت جلد ، شعر اول ، نقل قول ديگران و ... انتخاب مي شود؟)

به اين تركيب دقت كنيد: فهم جمعي( چرا وقتي دانسته ام ، مي پرسم ؟ دليل حكيمانه يي دارد ، به اين كه نمي گويند دانستن)

انطباق با فهم جمعي ، امري ست (به چپ چپ ، كارت ساعت ، ورودي خانمها ، طراح جلد فرزاد اديبي باشد به چند علت بهتر است ، فعلن سه هزار و سيصد جلد حتمن به چاپ بعدي هم مي رسد ، جنس كاغذهاي مياني كاهي سنگين ، غزلها و رباعيها در قسمت دوم آورده شود ، شابك 978-964-8838-61-9 ، قرن چهارده ، سيد صابر موسوي اشك است ، محمد رمضاني فرخاني شديدن اندوه است ، طبق قاعده ي « يد » كه هر چيزي در دست كسي باشد براي اوست امين پور الان دست من است)(دستش بگرفتم و پا به پا بردم تا كودك چند روزه ام را(در آن دنيا چند روزه است)ببوسم ، بالا بياندازم ، بدهم مادرش شير برزخي بدهد ، منتظر باشم وقتي به حرف مي آيد شعر خواهد گفت؟ آن مرد در باران آمد ، فلش بك : بابا ، ماما ، فلش بك : مرا به جشن تولد فراخوانده بودند چرا سر از مجلس ختم درآورده ام؟)

از معاصرانش كسي را نيت مي كنم و فال مي زنم(يوسفي كه با همان مشكلات روبروست بي آنكه پيراهنش بو و خاصيتي داشته باشد ، فرمول دستكاري روايت ، مثل چيزي از پنجره معلوم نبود ، پنجره ديوار بود)خودم را نيت مي كنم و فال مي زنم(بادا بيافتد سايه برگي به پايت باري ، به روزي روزگاري از عبورم . يعني آگاه باش وزن دارد كه اين طوري نوشته شده)سيد احمد نادمي را نيت مي كنم و فال مي زنم(از خواب چهل ساله ي خود پا شده ام گم بوده ام و دوباره پيدا شده ام ، مولاناي عزيز ، ناصر خسروي عزيز ، فال اشتباه آمده است ، دوباره فال مي زنم: چه اشكال دارد پس از هر نماز دو ركعت گلي را عبادت كنيم ، فال اشتباه آمده است ، سپهري عزيز ، دوباره فال مي زنم: ندارم شاهدي جز چشم مستت كه اشكم شاهد و آهم گواهه ، معشوقه ي عزيز ، زيبا ، قد صد و هفتاد و سه ، شصت و چهار كيلو ، فال اشتباه آمده است)

كدام يك از اين دو بهترند؟ چه اسپندها دود كرديم براي تو ماه ارديبهشتي ... يا بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما . به نظرم هر دو خوبند. و چقدر خوبهاي بيشتر(براي ادامه ي خوبي ، جلوي هر كدام ضربدر):صورتگران چين همه انگار خوانده اند زيباشناسي نظري پيش چشم تو×××××××××××اي شكوه بي كران اندوه من! آسماندرياي جنگلكوه من×××××××××××(اينها با جملات قصار فرق دارد ، با سه طرحي براي صلح فرق دارد ، كودكي هاي دو ، شعر خوبي ست البته با همان معيار كهن كذب پيش مي رود اما خيال عدم كه براي هاليوود وجود ندارد مي تواند فيلمي بسازد كه از اول تا آخرش كودك و باد و بادبادكي بيشتر نباشد ، هيچكس ترانه يي دارد كه در آن دوران كودكي بدي دارد و با عقده بزرگ مي شود ، خوش به حال قيصرها ، در مورد شعر كودكان كربلا هيچ توضيحي ندارم)اما چرا آهنگ ... تيره و رنگشان تلخ است؟

مي خواست بگويم : « گفتن نمي توانم » آيا همين كه گفتم ، يعني ، همين كه ، گفتم؟(با همان فرمول : همه چيز نسبي ست ، خود اين جمله هم نسبي ست ، پس محتمل است كه چيزي مطلق باشد)

مرد ماهيگير طعمه هايش را به دريا ريخت . شادمان برگشت . در ميان تور خالي ، مرگ ، تنها ، دست و پا مي زد(اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد) 

فرض را بر اين بگذاريم كه امين پور به جاي ادبيات فارسي ، تاريخ خوانده باشد (تاريخ خوانده ، تنافر حروف دارد) به اين شعر ناسروده دقت كنيد : اهرام ثلاثه را نعل مي كنم و به خواستگاري مادهاي همسايه مي روم . من با ارواح فرعونها از سه طرف دنبال معشوقه ام مي گردم . آهاي دختر گذشته هاي زمين!

پرنده نشسته روي ديوار ، گرفته يك قفس به منقار(فكر كنيد يك قناري به جاي نوك ، منقار داشته باشد!!!)

اي حسن يوسف دكمه ي پيراهن تو(مثالِ يك عالمه چيز(نقل به مضمون)يك موي سر تو هم نمي شود را با اشاره يي اروتيك ترقي داده ، بالاتر از ساق سيمين ، همان پهلو و اطرافش)دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

عده يي از سطرها و بيت ها ، خنثي هستند . مي خوانيم و مي گذريم(اين روزها كه مي گذرد شادم ، زيرا يك سطر در ميان(مسامحه دارد)آزادم)جاهايي نيز هست كه من تكليفم را نمي دانم يعني بگذرم يا ضربدر بزنم(بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند سالها ، هجري و شمسي ، همه بي خورشيدند)كار جهان جز بر مدار آرزو نيست .

اشاره : ماهيان نديده غير از آب پرس پرسان ز هم كه آب كجاست؟

 

 

 


|