تبليغاتX
به اصرار آقای محمدزاده
     
 

به اصرار آقای محمدزاده

 
     
 

 

 

جمعه ـ خیابان ولیعصر / مجموعه شعر آرش شفاعی که در دو بخش شامل "هندسه ی شهر کامل است" با 24 شعر سپید و  "چهارراه های احتمال" با 8 شعر نیمایی ، در مجموع با 76 صفحه به طبع رسیده است .

پیش از این مجموعه های

«تهران شبیه هر شب دیگر سیاه بود» / نشرسوره مهر

«تا فراسوی رفتن» / نشر مدیا

«تکه‌های سرب در دهانم»  / نشر صریر

از او منتشر شده است.

همچنین خاطرات حج خود را با عنوان «سنگ در سرزمين آينه‌ها» و يادنامه‌ي احمد زارعي را با عنوان «گریه پنهان» در دستور کار قرار داده است .

شفاعي متولد سال 1354 در مشهد می باشد و چند سالی است که ساکن تهران شده است/ تحصیلاتش را در رشته کارشناسی برق ادامه داده و تاكنون خبرنگار گروه ادب و هنر، خبرنگار سياسي، معاون گروه اجتماعي ، دبير سرويس اجتماعي و دارای یکی از وبلاگهای فارسی پربیننده بوده است / او برنده جشنواره شعر دانش‌آموزی ، نفر اول مسابقه شعر عطر شهادت سال 80 ، رتبه نخست مسابقه سراسري شعر حج سال 83 و برنده جايزه شب‌هاي شهريور سال 84 بود .

شفاعی به طنز معتقد است که : اصلا به خاطر طرح جلدش هم كه شده كتاب «جمعه ـ خيابان وليعصر» را مي‌خريد. شك ندارم، اما بعد كه صفحاتش را ورق زديد و شعرها را خوانديد ، به انتخاب خود آفرين مي‌گوييد. و نیز او به جد معتقد است که : در این مجموعه ، شور به زندگي و مبارزه براي آن در تك تك شعرها نهفته و عيان است و در ستايش زيبايي، در ستايش صلح و زندگي و داراي رگه‌هاي اجتماعي قوي می باشد.

نویسنده کتاب «جمعه ـ خيابان وليعصر» در جایی پرسیده است : فكر مي‌كنيد وظيفه يك هنرمند ، مثلا يك شاعر چيست؟ لابد مي‌گوييد او وظيفه دارد آثار هنري خوب و كاملي بيافريند. اشتباه مي‌كنيد چون در ايران ، يك شاعر علاوه بر اين‌كه اثري را مي‌آفريند، بايد خودش آن اثر را به چاپ برساند و خودش نيز آن را توزيع كند !

البته به لطف خدا و گروس عبدالملکیان ، چاپ و توزیع این کتاب در 1100 نسخه را دفتر شعر جوان بر عهده گرفته است .

اگر بخواهیم امروز به دلایلی ، مرزی بعد از این شاعر ترسیم کنیم ، می توانیم در آن سو ، جایی را برای دوست سابقش فرهاد جعفری ، به عنوان کاندیدای انصراف داده ی مجلس پنجم و نویسنده ی رمان پرفروش کافه پیانو ، خالی کنیم . و این ربطی به اینکه مدتی است به دلایل صنفی از روزنامه جام جم فاصله گرفته ، ندارد .

-----------------------------------------------------------------------

در شناخت وابستگی ها و علاقه های آرش شفاعی / در نقد مجموعه شعر جمعه ـ خیابان ولیعصر / ۱۷۰۰ تومان /

 

اشاره به شعرهایی که تقدیم شده اند :

 

 

ص ۱۷

حسين تقديسي ، شاعر کتاب "ماه مي رقصد بر پله اي از آفريقا" در ۵۳ صفحه از نشر پاندا / او شاعري سنتي است و هيچ ابايي هم ندارد كه به روشني، وابستگي اش را به گزاره هاي مربوط به شعر كهن نشان دهد/ چند بیت از کتابش :

·         تميز شيشه از آب آنچنان بر او گران آمد
كه شد از ديدن خود سير بلقيس سليماني

·         تو را جاشوان از دهان نهنگان رهاندند و خواندند
كه هر معده ی خشك طبعي پذيراي تر دامنان نيست

·         زلال مي طلبم در مواجهه صنمم را
شود زياد كند آينه وجوه كمم را

·         آفتاب است كه در بشكه قير افتاده ست
آفتاب است فرو خفته به روزن در شهر

***

شعر : از کوچه می گذری / بی اعتنا به باد مخالف / شاخه گلی در دست / و شعری ناتمام // آنقدر واضحی که بی پرده به ملاقات آفتاب می روی / گنجشکهای شلوغ / در حنجره ی مشجرت لانه می کنند / به خانه می رسی / زخم از شانه می تکانی / شعرت کامل می شود .

-----------------------------------------------------------------------

ص ۱۹

شیر پنجشیر ، یا همان احمد شاه مسعود که کودتای خلق و تجاوز روس ها به افغانستان، او را به چهرۀ مشهوری مبدل ساخت و به او این لقب را داد، چون به گمان عده ای ، چند بار توانست حملات روس ها بر پنجشیر را به تنهایی دفع نماید . هفته نامه "تایم" در تاریخ 11 جون 1984 نوشته است: "سه هفته پیش از آنکه تانک های شوروی (برای جنگی نابود کننده علیه مسعود) به حرکت درآیند، ماهواره های آمریکایی حرکات مذکور را تحت نظر داشتند و این، عوامل امریکایی را قادر ساخت تا از تهاجم قریب الوقوع روسها، مجاهدین را آگاه سازند. سی آی ای به احمدشاه مسعود چهل فرستندۀ رادیویی قابل حمل داده بود که دریافت پیام های وی را ممکن می ساخت.

 ***

شعر : الاغی فرتوت / کوهستان صعبالعبور را گز می کند / بینابین تازیانه ها / فرصتی اگر باشد / شاهینی مغرور / در آسمان دوردست ... // آسمانی تهیدست / و الاغی که همچنان

-----------------------------------------------------------------------

ص ۲۲

 الف ـ بامداد ، متولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴ / تهران/ خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه / وی 2 مرداد 1379 درگذشت و در امامزاده طاهر کرج دفن شد / پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفتهٔ  احمد شاملو در شعر من بامدادم از مجموعهٔ  مدایح بی صله به اهالی کابل برمی‌گشت. مادرش کوکب ، از قفقازیهایی بود که انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، خانواده‌اش را به ایران کوچاند . دورهٔ کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت ، سمیرم ، اصفهان ، آباده و شیراز گذراند. به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌ و محل تولدش در شناسنامه، رشت می باشد / در سال ۱۳۳۲ بعد از کودتای ۲۸ مرداد به علت اختناق سیاسی موجود ، مجموعه اشعار "آهن‌ها و احساس" توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش ماموران به خانه او ترجمهٔ "طلا در لجن اثر ژیگموند موریس" و بخش عمدهٔ کتاب "پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی" با تعدادی داستان کوتاه نوشتهٔ خودش و یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود / با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه‌ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید.

***

شعر : و مرگ از تو اجازت گرفت / تا بمیری / در جامه ای به سپیدی شعر / بر درگاه ابدیت / به ما می خندی / که کلمات را / به لاشه ی فیش حقوقی مان / فروخته ایم

 -----------------------------------------------------------------------

ص ۲۴

آغا محمد خان قاجار ؛ همه مردم کرمان بر آن عقیده بودند که قشون شاه قاجار در سرمای زمستان کرمان دوام نخواهد آورد و سرانجام مجبور به ترک آن دیار خواهند شد و برای همین هر شب شعر می‌خواندند و فحش‌های رکیکی نسبت به شاه قجر خطاب می‌دادند . به دستور خان فاجار شهری در پیرامون شهر کرمان به صورت موقت ساخته شد تادر سرمای زمستان نیز محاصره ادامه یابد.قحطی شهر را فرا گرفت. سپس حمله عمومی و قتل و تعرض به نوامیس و درآوردن بیست هزار چشم آغاز شد  / او پس از فتح کامل جنوب ایران در واقع مقر حکم رانی خویش را در تهران نهاد و آن را دارالخلافه نامید ، در حالیکه پایتخت وی هنوز ساری بود / در سال ۱۲۰۰ هجري قمري تهران بعد از چندي مقاومت گشوده شد. با اين وجود، تهرانيان از دم تيغ جان بدر بردند؛ شايد از آن رو که اندکي پيش تر بيماري وبا ، کارشان را ساخته بود. / سپس آغا محمد خان با سپاهی گسترده عازم قفقاز گشت تا حاکمان آنجا را مطیع خویش سازد . در آنجا با مقاومت سرسختانه ابراهیم خلیل خان جوانشیر حاکم شوشی مواجه شد و سرانجام دست از محاصره این شهر برداشت و به تفلیس رفت. حاکم تفلیس شهر را رها کرده و گریخت ، آغامحمدخان دستور ویران کردن قسمتی از شهر و قتل عام مردم داد و باردیگر سربازان وی در این شهر به دستور او به تجاوز به ناموس مردم دست زدند. تمام کلیساهای شهر ویران شد و روحانیون مسیحی دست بسته به رود ارس انداخته شدند. در نهایت آغا محمد خان با پانزده هزار تن از دختران و حتی پسران شهر که آنان را به اسارت گرفته بود به تهران بازگشت. اینان برای سواستفاده جنسی و نیز برای بردگی به ثروتمندان فروخته شدند.

***

شعر دوشنبه : به افتخار سی سال خدمات بی شائبه / آن بالا نشسته ای / و با سرفه ای غلیظ / نئون های تهران را تماشا می کنی / نشسته ای آن بالا / و به محمود غزنوی / حسادت می کنی / که هیچ میدانی به نام او نیست

 -----------------------------------------------------------------------

ص ۵۷

جروم دیوید سالینجر ، نویسنده معاصر آمریکایی / او شخصیتی گوشه گیر داشت و تلاش می کرد تا دیگران را به حریم خصوصی اش راه ندهد / جنبه مهم زندگي سالينجر ، مبهم بودنش براي منتقدان وهواداران اوست  / رمان های پرطرفدار وی مانند ناتور (نگهبان) دشت در نقد جامعه مدرن غرب و خصوصن آمریکا نوشته شده‌اند / این کتاب در مناطقی از آمریکا، به‌عنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانه‌های آمریکا» - قرارگرفت / شایع است که داریوش مهرجویی ، فیلم پری را با برداشتی آزاد از یکی از رمان های او ساخته‌است / از جمله کتابهای او ، دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل و هشتم، با ترجمه احمد گلشیری، توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسیده است .

***

شعر : حرف بزن لعنتی / مثل یک راهبه زیبا / در نمازخانه ی کوچکت / انتظار مرگ را می کشی / و نقاشی جوان در انتظار معجزه ی تازه ات پیر می شود // نشسته ای یک گوشه / و به موسیقی قدیمی ات گوش می دهی / وچشمها به دهان توست / به کلمات ستم می کنی / زندانبانِ بی نظیر ! // حرف بزن لعنتی / بگو وقتی شاعران می میرند / نگران جهان می شوی / و سیاستمداران را دوست داری / با لطیفه هایی که برایشان می سازیم / و ژنرالها را / که دوست دارند به صورتهایشان هم مدال بچسبانند / و در مزرعه ی دیگران / قارچ هسته ای بکارند // بگو که خودنویست را هنوز پر می کنی

----------------------------------------------------------------------- 

ص ۶۹

احمد کاظمی ،  در سن ‪ ۱۸سالگي در صف مبارزين جنوب لبنان حضور پيدا كرد . او بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه به سپاه پاسداران پيوسته و از فرماندهان مدير و خلاق بود . با شروع جنگ تحميلي ، با يك گروه پنجاه ‪ نفره در جبهه‌هاي آبادان حضور يافت و مبارزه را آغاز كرد . وي در راه‌اندازي و شكل‌گيري نيروي زميني سپاه به عنوان معاون عملياتي نيروي زميني ، خدمات شاياني ارائه کرد / در سال ۱۳۸۴ طي سه ماه فعاليت شبانه‌روزي، بيش از ‪ ۱۰۰سفر به تمامي يگان‌هاي نيروي زميني داشت و وضعيت آنها را از نزديك بررسي مي‌كرد /  وي ، شب شهادت در جلسه‌اي ، ضمن آنكه كه حسرت مي‌خورد كه چرا شهيد نشده ، سفارش کرد که بايد در اردوهاي راهيان نور از همه شهدا بگوييد ، از خودتان نگوييد ، از ديگران بگوييد . از نيروي هوايي ارتش ، از هوانيروز ارتش ، از شهداي ارتش و جهاد بگوييد / او جانباز 45 درصد بود و نقش موثري در پيروزي‌هاي عمليات جنگي نظير،  آزادسازي مناطق شمال غرب از دست ضد انقلاب ، شكست حصر آبادان ، فتح خرمشهر و فتح‌المبين ايفا كرد .

***

شعر : ماه سربلند من / سالهاست خسته بود / از فراز شانه اش ستاره می تکاند / دل / به این حلب شکسته ها نبسته بود / نام روشنش / بر زبان آسمان گذشت / شامه ی پلنگهای پیر / تا هنوز تیر می کشد .

----------------------------------------------------------------------- 

 

نقد موردی

بخشی از شعر اول (باران) : ... حالا با روزنامه های رنگی ، کاغذ باد درست می کنیم / و به کفتران سیاه و سفید محل نمی دهیم ...

کشف رابطه ها : 1 - انتقال خبر با روزنامه های رنگی انجام می شود . در قدیم با روزنامه های سیاه و سفید انجام می شد . در قدیم تر با کبوتران سیاه و سفید (با کمی تسامح) انجام می شد . این شامل مسیر تکنولوژی و اهمیت اطلاعات می باشد . 2 - روزنامه ها بی جان هستند و کبوتران جاندار ، اما دیگر به کبوتران اهمیتی داده نمی شود ( تقابل سنت و مدرنیسم ) 3- میل به پرواز را می شود هم با پر دادن کبوتر و هم با ساختن کاغذ باد ارائه کرد . در همان مسیر ، در این میان ، کاغذ باد انتخاب می شود . 4 – همچنین کاغذ باد ، نام کتاب شعر سید رضا محمدی و نام فیلم کوتاهی از علی زمانی عصمتی می باشد که با همکاری شركت برق منطقه اي گلستان تهیه شده است 5- ایراد : معمولن کاغذ باد ، مصرف کودکانه دارد و کبوتربازی از سن و سال جوانی شروع می شود . در تعریفی که تا کنون شاعر ارائه می دهد و با توجه به نسبت "کودکی" در سابقه تاریخی شعر که نماد "پاکی و سادگی و آرامش" است ، بدون هیچ رویکرد تازه ای ، فارغ از سابقه پیشین کلمات ، کارکرد نامناسب عرضه می شود .

بخش دیگری از شعر اول (باران) : ...آرامش / یعنی تکه تکه کردن شهیدی در جدول کلمات متقاطع ...

کشف معنا :  1- جدول را از سر بیکاری ، اعتیاد ، بی حوصلگی و گاهی آرامش پر می کنند .  2- جدول شامل کلمات قطعه قطعه شده می باشد . جدول محتوی حروف از هم پاشیده است . 3 – شهید یکبار در جنگ تکه تکه شده و این بار در جدول کلمات افقی و عمودی از هم می پاشد . 4- تغییر فرهنگ با کنایه ای زیبا به تصویر کشیده می شود .

بخش پایانی شعر اول (باران) : ... من طبل توفان را / به موسیقی باد / ترجیح می دهم

در مقایسه میان کشف رابطه ها و کشف معنا در این شعر ، چنین به نظر می رسد که دریافت رابطه ها ، هرچند که با کمک مخاطب انجام پذیرد ، باز هم کمکی به برجستگی معنا و تصویر نمی کند اما کشف معنا ، هر چند که از اندیشه ای فربه ، رنج می برد اما به شدت در حافظه می ماند و ایجاد لذت بخشی می نماید . در مورد بخش پایانی شعر هم که به گونه ای می توان آنرا "شعر خنثی" نام داد ، تنها از ترکیب سازی (اضافه تشبیهی) استفاده شده که قصد پایان دادن به شعر و مشخص کردن ترجیح شاعر را دارد و این به سادگی دست می دهد که با شعر ساده تفاوت چشمگیر دارد .  

 


|

 
     
 

 
 

شنيده اي لال از دنيا نروي صلوات فرست را؟ پس بشنو كور از دنيا نروي صلوات فرست را. و بعدش به جاي اينكه صلوات بفرستي بلند بگو الهي آمين. بله، شعر گاهي از همين جنگولك بازيها شروع مي شود. ولي ما خيلي جدي بازي می کردیم (البته در گونه هاي ديگر نيز دستهايي داشتيم) بيشتر از حدي كه ما را جدي مي گرفتند. خيلي موقعها جوان بوديم، خيلي موقعها بايد مي رفتيم و كتاب فلسفه ي دوران دبيرستان را مي خوانديم، و همان موقعها با بليط مترو و اتوبوس، خودمان را مي رسانديم كه شعر خوانده باشيم و بعدش به جاي نقد اين افاضات را به کار بندیم. اصلن در اين حرفي نيست كه مجيد سعدآبادي رشد كرد، دم كشيد و جا افتاد. اما هنوز هم شعرهاي آن روزهاش خوب است، آن روزهاي بد. مثلن اين تصوير، ببينيد: "سقف كاهگلي اشك مي ريخت، پدر كه خانه را مي ساخت كاهگلها را زياد لگد زده بود." همچنين شكي نيست كه ادبيات در سرزمين ما بيش از حد محفلي ست و براي ورود به اين محافل هر كسي با توجه به وضعيت خود هزينه هاي متفاوتي مي پردازد اما اینجانبان وضعيت بهتري داشتيم كه با محفل خودمان شروع كرديم و گور پدر حرفهاي ديگران. البته سعدآبادي بعدترها با نظرخواهي از دست اندركاران توانست آبي به آسياب ايشان بريزد و بهره اي از جوايز جشنواره ها داشته باشد و اين تا جايي پيش رفت كه به زعم داورها در فلان مسابقه بايد دوم مي شد چون زياد اول شده بود. الغرض بدينگونه شد كه از آن پس يك پاش در محفل خودي بود و يك پاش در خانه ي همسايه ها. شعر: حق همسايگي نگه مي دار تا كه همسايه دخترش بدهد. (علي احمدي عزيز! پاراگراف تمام شده است)

صفحه ي 1) انگشتهاي تو هنوز هم نقاشند/ چشمهايت/ يادت هست؟/ مداد آبي پر رنگي بودي/ دستت را گرفتم و آنقدر آسمان كشيدم/ كه چيزي از تو نماند/ جز ته مدادي كه همين روزها/ مرا در خيابان مي بيند/ و نقاشي هاي صورتم را خط خطي مي كند/ ...

توضيح) همه چيز را مي شود تصور كرد و به نوعي مربوط دانست. انگشتها، چشمها، يكي به جاي مداد و ديگري آبي رنگ. هر دو به جاي مداد رنگي. دستت را مي گيرم و راه زيادي مي رويم. اما يك دفعه ته مداد كه همان معشوقه مي باشد همين روزها او را در خيابان مي بيند. يعني تا حالا حواسش نبوده؟ و نقاشي هاي صورتش را خط خطي مي كند. يعني صورت او آسمان بوده كه تا حالا روش نقاشي مي شده؟ يا نعوذ با... مردي در اين شعر آرايش كرده؟ يا يك معشوقه ي ديگر كه رقيب محسوب مي شود موقعي كه ديگري داشته آسمان مي كشيده، داشته صورت مجيد سعدآبادي را لمس مي كرده؟ يا با رژ لب غليظ مي بوسيده كه حالا جاي آن بايد خط خطي شود؟

 صفحه ي 1) آسمان صاف بود/ باران كشيدي راه راه/ باران راه راه بود و راهم را گم كردم/ ميله كشيدي/ ميله راه راه بود و به زندان كشيده شد/ حالا ته مداد براي خودش نقاشي شده/ كه روي تمام ديوارها/ عكس خدا را مي كشد.

توضيح) اگر يادتان باشد مداد آبي پر رنگ در قسمت قبل كم شده بود و ته مداد شده بود ، اما كم رنگ نشده بود مثل باران. فقط چون باران جزء آسمان است و نماد گريه است و بعد هم اين شكست منجر به زندان مي شود، اين كنار هم نشيني رخ داده است. در نهايت هم همانطور كه خدا معلوم نيست، معلوم نيست خدايي كه مداد كشيده است، چه طوري و چه شكلي كشيده شده است، به همان نامشخصي رخداد هستي.

نقل قول بعضي تصاوير جهت همان كور از دنيا نرفتن:

شعر 2) دريا مجسمه ي آب است.

شعر 3) خاطراتي كه از ابتدا پياده آمديم.

شعر 4)  اشك ريختن سقف كاهگلي.

شعر 5)  شستن نقشه ي جغرافيا. آب رفتن شهرها و روستاها و كشورها و مرزها. روستاي ما اگر امامزاده سيد طاهر نداشت حتمن آب مي رفت.

شعر 6)  ماشينم بدون بنزين مرا تا اينجا آورده، اسباب بازيهايم. عروسكم، دختر كبريت فروش.

شعر 7)  ماهي نبود كه وقتي مرد، به آدمها نزديكتر شود.

شعر 8)  جنگل به بهانه ي هيزم آوردن هر روز از خانه دورتر مي شد.

شعر 9)  شايد براي اين هواپيما دانه پاشيدي كه كنار ضريحت فرود آمد. پيرزني نخ بافتني اش را داد به شما برسانم، به ضريح نرسيده تمام شد.

شعر 10) اتاق شلوغ مملو از جنها. كوچكترين انگشتم توي دهان بچه جني مي رود كه دندان درنياورده و بهانه سينه هاي مادرش را مي گيرد.

شعر 11)  اين قطار و ريلهاش شبيه زيپي هستند كه وقتي به مقصد مي رسيم تمام راه هاي پشت سرمان بسته است.

شعر 12) محرم. پيشاني تمام كوچه را بايد با پارچه مشكي بست.

شعر 13) مي خواست يكي را بغل كند و ببوسد يا قورت دهد. از كم لطفي هاي درياست كه نهنگش به من رو آورده اما قورت نداد.

شعر 14)  اواخر معجزه هاي بهار بود. 

شعر 15) درست متوجه نمي شوم. دو سوم مهرباني زمين آن روزها كجا بود.

شعر 16) غار حرا بزرگتر به نظر مي رسد. بزرگتر. ا... اكبر.

شعر 17) بالاي پل ايستاده ام و بزرگ راه هايي كه به سمت شما مي آيند را تشويق مي كنم.

شعر 18) آقا بزرگ دست به ديوار گرفت و راه رفت. خانه هم چروك شد. ديوار يك لحظه دستش را ول كرد تا در را باز كند.

شعر 19) وقتي اسكناس بايد ريخت روي سرت و حتي سكه اي نداشتم كه بريزم روي سر اين تلفن همگاني كه تو را بگيرد و گوشي را برداري.

شعر 20) بارها درست نوشتم، ابرها گريه كنيد. اما غلط گرفتي و سيل آمد.

خب، تا صفحه ي 36 دالان حاج مختار پلاك 9 را ورق زديم. تا شعر 79 و صفحه ي 104 را خودتان از نشر هنر رسانه ي ارديبهشت با قيمت 1500 تومان تهيه كنيد.

متاسفانه مخاطب شعر امروز در ايران خيلي درپيت است. يا دنبال جمله ي قصار يابي براي معشوقه و قاب عكس و تاييد نصايح هستند، يا دنبال چيزي براي الهام گرفتن و دزدي و اين جور حرفها یا دنبال مخالف بودن و ژست روشنفکری و يا دنبال يافتن نمونه هاي خوب براي بالا بردن نمودار شعر پس از انقلاب. در موارد ديگر نيز اهميت، كمتر از كابرد است.

متاسفانه من در خانواده ام نيز شرم دارم كه بگويم شاعر هستم و اين موضوع را خودشان بعد از چاپ كتابهاي سه گانه ام از همين امثال مجيد سعدآبادي فراهاني ها فهميدند.

 


|

 
     
 

 
 

 

تصوف در بستر تاریخ اسلام (سري سقطي متوفي 257هـ .ق مي‌گويد تصوف اسلامي براي سه معنا است: كسي كه نور معرفت او نور ورعش را خاموش نكند، در باطن به چيزي تكلم نكند كه ظاهر كتاب و سنت آن را نقض كند، و كرامات او را به هتك محارم الهي وادار نكند.) پدید آمده و مسیر بالندگی خود را در کنار سایر عناصر طی کرده و نسبتی با قرآن، حدیث، ادب فارسی و عربی، و همینطور حوادث تاریخ ایرانیان برقرار داشته است. اگر کلام و فقه و فلسفه اسلامی، پیوستگی عمیقی با شرایط تاریخی و حوادث زمانی دارد، تصوف علیرغم پیوستگی با این عناصر به نحو عجیبی قابلیت انفکاک و طرح در فضاهای دیگر، مستقل از پیدایش خود دارد.

پارارگراف دوم: در این میان به دو گروه از اندیشه ها که علت پویا شدن تصوف را در این روزها بررسی می کنند اشاره می شود.

اول اینکه: ظهور اندیشه­های نو درباره عالم و آدم و سیاست و حکومت و همینطور دستاوردهای علمی جدید و تأسیس نهادهای اجتماعی جدید باعث می­شود بسیاری از باورها، اعتقادات و اندیشه­های موجود در فلسفه و فقه و علوم و کلام اسلامی مورد تردید قرار گیرد. در این میان کمترین آسیب متوجه تصوف می شود، کمتر ایرانی فرهیخته و باسوادی است که فارغ از منشها و گرایش­های سیاسی و فرهنگی، در ذهن و جانش ابیاتی از حافظ و سعدی و مولانای بلخی حک نشده باشد. به تعبیر دیگر، به تدریج دیوان حافظ، صورت لوح محفوظ خاطرات جمعی ایرانیان شده و مثنوی مولوی حکایت جان بی­قرار و در جستجوی معنا.

دوم اینکه: در طول تاریخ خودمان توجه به تصوف و عرفان، موقعی گسترش پیدا کرده که دیکتاتوری شدت یافته است. هر وقت یک دید تنگ‌ نظرانه، خشک و خشن حاکم می‌شود، چون مردم ذاتن اهل اخلاق و معنویت هستند، وقتی آن برداشت دین را نمی‌پسندند، چون نمی‌توانند به خدا پشت کنند، به شکلی رو می‌آورند که لطیف‌تر است و با احساساتشان سازگارتر است. بسیاری از کسانی که الان در ایران فعالیت‌های عرفانی می‌کنند، همین حرف‌ها را قبل از انقلاب هم می‌زدند ولی خریدار نداشت. مردم حرفهای انقلابی می‌خواستند و می‌خواستند از مبارزه دم بزنند. کسی حوصله‌ی شعر شنیدن و عرفان خواندن نداشت. یک روحیه‌ی دیگر حاکم بود. ولی چون الان از آن طرز تفکر، خسته شده‌اند و زده شده‌اند و آثار و نتایج خشم و خون خشونت و خرابی را دیده‌اند، این بار شیفته‌ی لطافت و معنویت هستند و می‌روند به سراغ قرائت مولانا یا حافظ.

هر دو مورد را می توان پذیرفت و درباره ی آنها گزارشهای آماری تهیه کرد اما هر دو که جزء به روز ترین القائات (دقیقن از لحاظ تقویمی) هستند، نقش شاعران قرون شش تا هشت را (پذیرش این قسمت زور دارد) که سالهای فعال تصوف ایرانی ست، مورد نظر قرار داده و به عنوان شاهد مثال و دلیل محکم (صرف نظر از معانی و مصداقهای دیگر تصوف) ابراز می کنند و با این بضاعت ناچیز، قصد حل مشکلات جامعه ی ایرانی و در برداشتی فراگیرتر، میل به رفع مشکلات سازمان ملل دارند.

حالا نوع سوم این نظرات که در نقطه ی دیگری قرار دارد: 

حاصل نبرد ميان تصوف پنهان و تصرفات آن در جوامع، و تمدن تكنولوژيك و تصرفات فراگير آن، ظهور جوامع روان‌پريش مشرق‌‌زمين كنوني است كه مي‌خواهند خدا و خرما را با هم جمع كنند يا به‌ عبارت ديگر زندگي شباني (شبان‌وار زيستن تشبه به انبياست و صورت غالب انبياي بزرگ، شبانان بوده‌اند. شبان به رمه بسته است نه به زميني كه رمه در آن به‌ سر مي‌برد، از اين‌رو شبان متحرك و متحول است نه ساكن و راكد و از سرزميني به سرزمين ديگر مي‌رود. اين كوچ و هجرت مدام روزگاري همچون كوچ همواره ی ابراهيم خليل‌الرحمان، صورت ظاهري داشت و سرزمينها مدام دستخوش دگرگوني بودند، اما از روزگاري كه شهرنشيني غلبه كرد، اين كوچ و هجرت صورت باطني پيدا كرد و تصوف از هجرت صوري به هجرت باطني و معنوي متمايل شد و قرون متوالي عهده‌دار رهبري خلايق بود) و فاقد مسئوليت را با امكانات تمدن تكنيكي همراه سازند، اما ميان اين دو، تباين و تنافر بسيارست، براي انسان تكنيكي شدن، هيچ فرهنگي لازم نيست و اين خلاف قاعدة تصوف است كه «شدن مداوم» و «كوچ مستمر» را لازمه ی قطعي صيرورت آدمي شمرده است و مي‌شمرد.

پاراگراف هفتم: آفات و آسيب‌هايی در بستر تصوف پديد آمده که می تواند در بستر هر نوعِ دینیِ حاکم نیز پدید آید، چنانکه بسیاری از حیاتداران ایرانی (نوع دیگری از موجودات) بدون شناخت خاصی از عرفان و تصوف، به همین موارد دست یافته اند:

1. تعدادي بر اين باور بودند كه اگر امور از ازل مقدر است و گروهي سعادتمند و گروهي ديگر شقي و اهل عذاب، از سوي ديگر اهل سعادت شقي نمي‌شوند و اهل شقاوت، سعادتمند نمي‌گردند، همچنين اعمال ذاتن مورد طلب نيستند، بلكه براي جلب سعادت و دفع شقاوت است؛ ازاين‌رو دليلي براي خسته‌كردن نفس در انجام عمل يا بازداشتن آن از لذت وجود ندارد؛ چون امر مقدر لا محاله واقع مي‌شود.

2. عده‌اي گفتند خداوند از اعمال ما بي‌نياز است و از آن‌ها (اعمال) خواه معصيت يا عبادت، متاثر نمي‌شود؛ ازاين‌رو نيازي نيست كه خود را بي‌دليل در امور بي‌فايده خسته كنيم.

3. دسته‌اي معتقد بودند ثابت شده است كه رحمت الهي بسي گسترده‌ و بي‌حد و حصر است و به ما هم مي‌رسد؛ بنابراين دليلي براي حرمان نفوس خود از خواسته‌هاي آن نمي‌بينيم.

4. عده‌اي ديگر مدتي به رياضت نفس پرداختند، ولي چون ايجاد صفا و نور در جان خود را سـخت ديدند، گفـتند: چـرا خود را در امـري به زحـمت بـيندازيم كه حـصول آن دشـوار و دست‌نيافتني است؛ ازاين‌رو اعمال و عبادات را كنار گذاشتند.

5. عده‌اي ديگر مدتي به رياضت نفس پرداختند و گمان كردند كه به مرحله یی رسيده‌اند؛ درنتيجه گفتند: ديگر به اعمال خود توجهي نداريم، چون اوامر و نواهي، رسوم و مناسك عوام است و اگر آنان نيز به حد تجوهر مي‌رسيدند، اين اعمال از آن‌ها هم ساقط مي‌شد.

6. گروهي ديگر در رياضت راه مبالغه را در پيش گرفتند و چيزهايي شبيه كرامات يا روياهاي صادقانه ديدند يا بر اثر انديشه و خلوت، كلمات و عبارات لطيفي بر زبان آن‌ها جاري شد؛ درنتيجه گمان كردند كه به مقصود رسيده‌اند و كسي كه به وصال برسد، ديگر نيازي به سلوك ندارد و …

ابوالقاسم قشيري در كتاب خود به نام "رساله قشيريه" به نقد اين مسلك مي‌پردازد و به عنوان نمونه در همان آغاز كتاب مي‌گويد: بدانيد (رحمكم الله) كه خداوندان حقيقت از اين طايفه پيشتر برفتند و اندر زمانه‌ ما از آن طايفه نماند، مگر اثر ايشان … واندر طريقت فترت پيدا آمد، لا بلكه يكسره مندرس گشت بحقيقت و پيران كي اين طريقت را دانستند، برفتند و اندكي‌اند برنايان كه به سيرت و طريقت ايشان اقتدا كنند. ورع برفت و بساط او برنوشته آمد و طمع اندر دل‌ها قوي شد و بيخ فرو برد و حرمت شريعت از دل‌ها بيرون شد و ناباكي اندر دين قوي‌ترين سببي دانند و دست بداشتند تميز كردن ميان حلال و حرام. ترك حرمت و بي‌حشمتي دين خويش كردند و آسان فراز گرفتند گزاردن عبادتها و نماز و روزه را خوار فراز گرفتند … و همه ميل گرفتند به حاصل كردن شهوت‌ها و … و بسنده نكردند و اشارت كردند به برترين حقايق و احوال و دعوي كردند كه ايشان از حد بزرگي برگذشتند و به حقيقت وصال رسيدند و ايشان قائم‌اند به حق و …

بايزيد بسطامي نیز می گوید: اگر ديديد كه يك فرد كراماتي دارد كه مي‌تواند در هوا بپرد، فريفته نشويد تا ببينيد وضعيت او هنگام مواجهه با امر و نهي و حفظ حدوث و آداب شريعت چگونه است.

جالب اینکه رينيه گنو، كه از مسيحيت به دين اسلام درآمده و نام خود را عبدالواحد يحيي گذاشته می گوید: جماعت‌هايي در حال حاضر در غرب ديده مي‌شوند و مدعي سلوك بر طريق صوفيه هستند و با اين‌حال بر هيچ شريعت الهي اتكا ندارند.

گذشته از همه ی اینها، نمی دانم چرا انواع رفتارهای صوفیانه یی که در خاطرات خود به یاد دارم، برای من عجیب به نظر می رسید؟ برای شما پیش آمده که اطرافتان کسی کاری انجام بدهد و شما خجالت بکشید؟ من معمولن اینطوری هستم و هر قدر هم خواسته ام طور دیگری باشم، نشده. به هر حال امیدوارم هم نمونه ها و هم تعریفهایی که در مقابلم قرار گرفته، تمام واقعیت نباشد.

 

 


|

 
     
 

 

 

 

بعضي شعرها به صورت نمونه ي اورجينال در منابع و مخازن حفظ شده اند. آثاري كه از روي اين نوشته ها كپي زده مي شود، در ابتدا مورد تاييد قرار گرفته اما بعد از مدتي اين سوال پيش مي آيد كه مگر نمونه ي اصلي آن، مفقود شده يا قابل تكثير و توزيع نيست كه به گونه ي كپي ميل كنيم؟

ميل عمومي به كپي ها منتج از آشنا بودن با آثار اصلي و فهم و انطباق آسان و از سوي ديگر، جوگرفتگي اساتيد در خصوص متونِ منابع و در نتيجه تشويق به انتشار كپي ها، در ايران عزيز كه سابقه و ادعاي طولاني در خصوص ادبيات گرانقدرش!!! دارد، منجر به مواجه شدن با تعداد بسياري كپي و نيز تعداد بسياري شاعر گرديده است.

خطا، به دلايل متعددي ممكن است در امور مختلفي موجود شود. حال ببينيم در اين اوضاع نابسامان، خطا در كپي ها به نفع شعر تمام مي شود يا نه؟ به نظرم راهي كه مي تواند چنين شاعراني را از بي مايگي حفظ كند، دست به خطا بودنشان است، شايد بتوان از ميان خطاها و برابر اصل نبودنها، چيزي يافت، اگر چه سوزني در كاهدان باشد كه لنگه كفشي در بيابان است و در شعر بزرگان، يك مو از تن خرس.

مي توان نظراتي را در گذشته پيدا كرد كه مخلوقات مانند كلمات فرض مي شدند و در اين صورت، آفرينش در نگاهي كلي و از بالا زيبا به نظر مي رسيد اگر چه كلمات با كاربردهاي مختلف و شكل و گونه هاي سالم و معيوب، كنار هم مي نشستند.

اينها براي من ايراداتي پيش مي آورد مثل: خب! زشت به نظر برسد. به مخلوقات چه كه بايد زحمت زيبا به نظر رسيدن آفرينش را به دوش بكشند؟ و پديده هايي (كه شايد خطا باشند شايد نباشند) همچون بلا، معلوليت، فاصله، جبر و اختيار و ... را تحمل كنند؟

اميدوارم كلمات نيز مانند ما هويت و درد و وجود نداشته باشند چون به علت عدم شعور در مورد آنها و خطاهاي ناشي از نوشتن، هرچند كه متنهايي بهتر ايجاد مي شود اما زجرش براي ديگري كه اصلن به حساب نمي آيد، منظور مي شود.

مي بينيد! اين همه فلاسفه و الهيون و كسبه ي علوم نظري، سالها وقتشان را صرف فهماندن اين مسائل به امثال من كرده اند و متاسفانه هنوز زير بار نرفته ام چون درد و دلزدگي و... غير قابل تحمل است. البته به استحضار مي رسد كه مطلعم: درد و دلزدگي و... از اين بدترش هم وجود دارد كه توسط مخلوقات (كاسه هاي داغتر از آش) ممكن است بر سر آدم بيايد. و در اين امكان، يك حتمن نهفته كه جزو درگيري كلمات و خطاهاي جزيي است و لابد از بالا زيبا به نظر مي رسد. مثل همين يانگوم خودمان كه بدبختيهاي منجر به خوشبختيهاش، معركه ي تلويزيونهاي شرقي ست و درس عبرت زندگيهاي وطني (جالب اينكه آنقدر همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد كه واقعن تاثير و كاربرد هم پيدا مي كند)

دوباره توجه شما را به منشا شكل گيري اين متن جلب مي كنم: شعرهاي كپي. و بر روي اين نكته تاكيد دارم كه در خصوص داستان، وضع وخيم تري داريم اگرچه نمونه هاي ايراني داستان بسيار كمتر از شعر است ، اما همان چند تا ترجمه ي موجود كافي ست.

 

 


|

 
     
 

 

 

 

28 مارس ـ به لئونارد:

مطمئنم که دوباره دارم دیوانه می شوم: احساس می کنم که دیگر نمی توانم چنان دوران وحشتناکی را طی کنم. (روزنامه ساسکس دیلی نیوز نوشت: بانوی نویسنده یی از ساسکس، قربانی فشار شرایط جنگی) این بار خوب نخواهم شد. درون سرم صداهای مختلفی را می شنوم. نمی توانم تمرکز داشته باشم. (فرد اسکیزوفرنیک قابلیت تمیز دادن بین افکار، ایده ها و تصورات قوی خودش و واقعیت ـ ادراکات مشترک، مجموعه ایده ها و ارزش های افراد دیگری که در فرهنگ او آن را واقعیت می نامند ـ راندارد. از جمله عوارض این بیماری این است که فرد ممکن است صداهایی را بشنود یا ممکن است فکرکند که افراد دیگر می توانند فکر او را خوانده و یا افکار او را کنترل کنند.) بنابراین کاری خواهم کرد که به نظر خودم بهترین راه حل است. (18 آوریل، چند نوجوان که برای دوچرخه سواری از شهر خارج شده بودند تصمیم گرفتند در نزدیکی اشهام در کنار رودخانه استراحت کنند. آنها در رودخانه متوجه چیزی شدند که بر روی آب در حرکت بود. ابتدا تصور می کنند که یک تنه درخت است اما یکی از پسرها داخل آب شد و دید که جسد زنی پوشیده در پالتو پوست است) تو مرا بی نهایت خوشبخت کرده یی، همیشه وجودت برای من پشت گرمی بوده است. نمی توانم تصور کنم که هیچ زوجی به اندازه ی ما خوشبخت بوده است. (وقتی اطرافیان فهمیدند که او پس از مرگ مادرش و یکبار هم مدتی بعد از آن، از شدت افسردگی دست به خودکشی زده، ونسا خواهرش فریاد زد که این بز چقدر دیوانه است و اصلن توانایی مراقبت از خود را ندارد و این که لئونارد نمی تواند دائم در مراقبت از او اصرار کند و این فشار را زیاد تاب بیاورد) تا اینکه این مرض وحشتناک اتفاق افتاد. دیگر نمی توانم با آن مبارزه کنم. می دانم تو را به تدریج از بین می برم و بدون من تو بهتر کار خواهی کرد. شک ندارم. می بینی که من این یادداشت را هم نمی توانم درست بنویسم. (1914 ویرجینیا پشت سر هم احساس افسردگی و اضطراب می کرد و بسیار طول کشید تا سلامت خود را بازیافت. در ماه اوت همین سال اعلام جنگ شد و خانواده وولف در هوگارث هاوس ریچموند مستقر شدند. ویرجینیا، ظاهرا احساس بهبودی می کند و به دروس آشپزی علاقه نشان می دهد اما در سال 1915 افسردگی بسیار شدید او آغاز می شود و در اواخر فوریه به نهایت خود می رسد . دو روز پیش از انتشار سفر خروج، او را به بیمارستان منتقل می کنند. این بار بیماریش در مقایسه با مرحله اول تفاوت داشت. او به حالت جنون حرفی می رسد. از هر چیزی، بی شکل و نامفهوم حرف می زند که نهایت آن به کما رفتن بیمار است) دیگر نمی توانم مطالعه کنم. چیزی که من می خواهم بگویم این است که تمام خوشبختی زندگیم را مدیون تو هستم. تو همه جور من را تحمل کردی و بی اندازه مهربان بوده ای. ( ویرجینیا با زنی به نام ویتا سکویل ارتباط برقرار می کند. در مدتی که ویتا به علت سفر به ایران از او دور است، به شدت احساس تنهایی می کند. در سال 1928 که ویتا مدتی دیگر ویرجینیا را تنها می گذارد تا به ماری کمپل بپیوندد، ویرجینیا که به شدت حسود است، احساس درماندگی می کند. او با گرته برداری از شخصیت ویتا "اورلاندو" را می نویسد و این مساله آنها را تدریجن به یکدیگر نزدیک می کند) می خواهم این را به تو بگویم و همه هم می دانند. اگر کسی قادر به نجات من بود، آن شخص تو بودی. (اوکتاویا که با تلفن لئونارد با خبر شده بود، آمد و گفت هیچ کس دیگری هم نمی توانست او را تا این زمان زنده نگهدارد و لئونارد فقط اشک ریخت . ویتا هم به دیدن لئونارد رفت، آنها چای نوشیدند، ویتا گفت ناراحتم که شما اینجا اینطور تنها هستید. لئونارد: این تنها کاری ست که می توانم بکنم) همه چیز جز یقین به نیک صفتی تو، از من رخت بر بسته. نمی توانم بیش از این زندگی تو را تباه کنم. فکر نمی کنم هیچ زوجی قادر می بود که از من و تو خوشبخت تر باشد. (من همه ی اینها را برای همین مختصر که "بیچاره لئونارد" ، یک گوشه جمع نکرده ام، مطمئن باشید ویژگی های ویرجینیا، توانسته جای خالی محبتهاش را پر کند و تلافی آزارهاش باشد اما بیچاره تر از لئونارد، کسی که زن برایش مصرف کننده ی صرف است و دقیقن بدون هیچ خروجی، از این بیماری رنج می برد، آنقدر وجود خارجی دارد که دنیا، روزی هزار مرتبه بیشتر، لعن و نفرین شود. جالب این که معمولن زنان این شکلی در گروه روشنفکرترها قرار دارند و با اداهای اکمل، به جای درمان و مصرف دارو، از خود افاده صادر می کنند)

 

 


|

 
     
 

 

 

 

احتمال زیادی دارد که قابلیت معنا شدن و موضوع یافتن، شعریت را از بین ببرد. در ادبیات، دلالتها معمولن غیر مستقیم به کار می روند و از سایر امکانات زبان هم استفاده می شود. حتی در این باره گاهی سوءتفاهمهای زبانی، منشا ساخت و ایجاد کارکردی ثانوی می باشند. شاید بسیاری از شعرها را دیده اید که بتوان آنها را در جمله یی، کلمه یی و یا حسی ناچیز معنا کرد. این رفتار که آنرا ترجمه ی قاموسی نام می گذاریم گاهی توسط خود شعر ایجاب می شود. مخاطب مجبور به معنا کردن است، این جبر و آن معنای ناچیز که معمولن سابقه ی طولانی داشته و فلان شاعر هم تجربه اش کرده، از زیبایی های احتمالی شعر می کاهد و آنرا تبدیل به تفنن، جلوه دادن شکوه زبان، مساله حکمی، امر رسانه یی و ... می کند.

پاراگراف دوم: ما هرقدر هم که سعی کنیم بدون هیچ پیش فرضی، با متنی مواجه شویم، بازهم پیشاذهن و حتی آب و هوای منطقه یی، در برداشت و درک آن موثر خواهند بود. متاسفانه در بررسی مخاطبان بومی ِ حبیب محمدزاده، که آب و هوا و پیشاذهن، در تاویل و معنای مطالعاتیشان، دخالت بسیاری دارد و هیچ تلاشی در کم کردن آن دیده نمی شود، نتایج دیگری هم به دست می آید، از جمله اینکه اصلن زیبایی شناسی متون برای ایشان چنین می نماید. من اوایل باور نمی کردم که شعرهای خاص مذکور، مورد توجه قرار بگیرند و به آنها اهمیت داده شود اما انگار باید زیبایی دوستی این چنینی را هم پذیرفت و به گردن گرفت. حال با این فرض که به هر حال ما با معانی مشخص و مصداقهای ثابتی سر و کار داشته ایم، اگر شعری بخوانیم که به منزله ی دانش جدید منظور گردد، به معنی شعر نزدیکتریم و نه اینکه به موضوع شعر مجبور شویم.

البته مشخص است که اگر با هر متنی به روش معناگری مواجهه شود، می توانیم آنرا در جمله یی خلاصه کنیم و اگر در این قضیه، تمرین و تجربه ی ما زیاد شود، می توانیم به سرعت آنرا در جمله یی خلاصه کنیم، اما من باز هم روی این نکته تاکید می کنم که بعضی شعرها، مخاطب را مجبور به معنا می کند و موضوع در اثر بارز است.

این بارز بودن موضوع، به معنی این نیست که حالا با روشهای دیگر مثل تکثر و ... از ایجادش جلوگیری شود، بلکه مصداق می تواند ارجح تر از موضوع باشد و روایت می تواند مسبب مصداقهایی غیر معیوب گردد. و بلکه سمت و سوهای دیگر نیز.

خروج از مسائل فیزیکی به سمت مسائل متافیزیکی را می توان از متعارفات علوم انسانی دانست، سالها از این خروج می گذرد، به قدری که شاید بتوان آنرا به عنوان تاریخ پیش از میلاد مسیح، قلمداد کرد و تقویم صادر نمود. نقل و انتقالات و جایه جایی های متافیزیکی در ادامه ی این مسیر کم یافته، پیشنهاد می گردد تا ما را به همان سه سال شمسی و قمری و میلادی بسنده کند. همچنین بازیافت و بازشناخت فیزیک به عنوان ماده یی مهمتر به پیشنهاد قبلی الصاق می شود. شاخه های نوین علوم و یافتن و بافتن معناهای دستمالی نشده، ادامه ی حیات شعر را هم ممکن می کند. ببینید! یک صندلی اگر نشکند می تواند تا وزن 100 کیلو یا بیشتر را تحمل کند اما یک شلوار اگر نپوسد، فقط رانها و کمری تا اندازه ی مشخص را در خود پنهان می کند. ما نباید از شلوار، توقع صندلی را داشته باشیم و نباید از شعر توقع فیزیک را داشته باشیم که بعد از سالها هنوز آب در دمای استاندارد صد درجه به جوش می آید. دوباره ببینید! شاید این مثال خیلی سخیف باشد، اما به اندازه ی انتظاری که از شعر فارسی می رود، تاسف بار نیست. من نمی خواهم همچنان همان حرفهای حضرات که از شعر غر می زنند و به نوع افتضاح تری به کار ادبیاتی می پردازند را نشخوار کنم چون اصولن معده ی چند قسمتی ندارم. همین که این داعیه را فحش ناموسی معنی و در حق خود تلقی کنند، کافی ست.

 

 


|

 
     
 

 
 

 

انجمن شاعران ايران، دفتر شعر جوان، واقع در تهران، خيابان شريعتي، خيابان كلاهدوز، نبش خيابان نعمتي و تلفن بيست و دو شصت پنجاه و هشت صفر نه، در بهار هشتاد و دو شمسي، با تيراژ سه هزار جلد و طراحي جلد باسم الرسام، قيمت هفت هزار ريال، ليتوگرافي، چاپ و صحافي: سازمان چاپ و انتشارات وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي (سعادتا به حال ناشر) همچنين اين كتاب در همايش ادبي "حماسه سنگ" انجمن خردورزان جوان، در بهمن هشتاد و سه شمسي، هديه شده است (خوش به حال نويسنده ي كتاب عطر نارس ليمو، محمد حسين همافر) فيلم ... و ... و ... را يادتان هست؟ عطر بهار نارنج داشت. بعضي چيزها در بعضي سالها مد مي شود.

در شعر اول: سنگ حكاكي گشته ي بيستون به تصوير كشيده مي شود كه در آن مرد و حيات و چشم و شمشير و خون، سنگي و منقش است. جناب شاعر!!! از ميزان توجه و دقت شما تشكر مي شود. 

در شعر دوم: آن ضرب المثل به دريا بنگرم دريا تو بينم، به صحرا بنگرم صحرا تو بينم، به هر جا بنگرم كوه و در و دشت، نشان از قامت زيبا تو بينم را به اين صورت درآورده كه /شيپورها نام تو را مي نوازند، طبل ها گام تو را مي نوازند، اكنون من به هيچ چيز نيازم نيست./ و آن يكي شدن عاشق و معشوق را به اين صورت درآورده: /اكنون تو شده ام/!!!

پاراگراف چهارم: در شعر سوم به مفتش مي گويد همه جا را بگرديد ما هيچ چيز نداريم و به ياد نداريم، چيزي جز عشق ننوشته ايم. جناب همافر! چرا چيزي جز عشق ننوشتيد؟ و آيا عرفان قرن پنج و شش ايراني، باورپذيرتر نيست؟

اميد است در ادامه، كتاب، شعرتر شود. 

 

 


|

 
     
 

 

 

 

معصومه سادات شاكري نيشابوري هم از جمله كساني ست كه شعر مذهبي دارد. شعر اول كتاب سايه هايي كه كوتاه مي شوند، انتشارت سخن گستر، چاپ هشتاد و شش، شمارگان هزار عدد و قيمت هزار و دويست تومان در هشتاد صفحه: منظومه يي بزرگ/...چگونه مي توان منظومه يي بزرگ را در بيتي كوچك ترسيم كرد؟!.../ طبق گذشته ي اين ستون به روش نوشتن اين شعر مي پردازيم: تا به حال اصطلاح "تمام خوبيها" را شنيده ايد؟ يا درباره ي بهره وري كه در آن از حداقل چيزها، حداكثر استفاده را مي شود، مثل ساخت هشت واحد آپارتمان در يك زمين دويست متري يا كمتر؟ خانم شاكري هم اينها را شنيده و اگر از شركت كنندگان جلسات شعر باشد، در نقدهاي شعر كلاسيك، بيت الغزل را گوش كرده است. او از آنجا كه طبق سنت بايد كسي را كه مي خواهد تحسين كند، فقط بزرگ جلوه دهد، مي نويسد: /... چگونه مي توان منظومه يي بزرگ را در بيتي كوچك ترسيم كرد؟!.../ در ادامه با تركيب سازي، قصد شعر سازي دارد: / مكاشفه ي شال سبز دستانت ـ تثبيت شق القمر ـ جاذبه ي قدس نگاهت/ و در دو شعر بعد هم: / چند قدمي احساس خدا ـ كنار پرچين نگاهت ـ ريزش كوه كلمات ـ هجوم بادهاي خشن نامساعد ـ وسعت معصوم گلبرگهاي ياس ـ منحني نجيب دستانت/

بزرگ ساختن، در شعر دوم كه به واقعه ي عاشورا مي پردازد: /... مي دانم هر چقدر هم كه دنيا بزرگ باشد، چيزي از ارتفاع شما كم نمي شود! .../ روش شعر: خدا در آسمان است، بلند مرتبگي خوب است، حتي قد بلندي و چهار ستوني خوب است، منظور از ارتفاع شما، ارتفاع قد شما نيست، بلكه بزرگ مرتبگي تان است. خب. منظور؟ مگر ما نمي دانستيم ايشان بلند مرتبه اند. آيا جز اين است كه اين توصيفها و تمجيدها، حشو زباني شده است و مي توان به گونه يي ديگر عزيزشان داشت؟ كهن الگوهايي مثل "عزيز علي ان اري الخلق و لا تري" كه همچنان مشعوف كننده است.

در شعر "آسمان بانو": /سالهاست كه رد پاي فدك، بر شانه هاي رودهاي جهان سنگيني مي كند/ شاعر مي خواهد بگويد به خاطر آن موضوع معروف فدك، سالهاست كه گريه هاي بسياري جاري شده است. دست ايشان درد نكند اما در ترانه هاي مذهبي كه به صورت مداحي و با صداهاي محزون خوانده مي شود از اين بهترش را نمي شود شنيد؟

هر چه جلوتر مي رويم، شعرها مناسب تر مي شوند.

 

 


|

 
     
 

 
 

 

هنر از گذشته ها که پر از سوابق اسطوره یی ست، به عنوان مفهومی مقدس رواج یافته است. الان هم که در عصر غیبت به سر می بریم و هیچ اسطوره یی را نمی شناسیم و صرفن شناخت ما از اسطوره ی غایب، ناشی از پیشگویی های عصر ظهور است، همچنان هنر محل بروز معنویت است.

اسطوره های سنتی تر، فرازمانی و فرامکانی بودند اما هر چه به سمت روزگار متبوع پیش می رویم، هویت خود را از دست می دهند و نزدیکتر می شوند. اگر چه در برخی منابع مثل تفسیر کشف الاسرار، هنوز شاهدمثالهای عجیب و دلنشین را می توان پذیرفت.

در ادامه ی این روند، هماهنگی ، تطابق و ترادف موجودات با هستی بسیار ناچیز می شود، انگار بیشتر خلقت، به ضرر مخلوق تمام می شود.

اسطوره، مدام خوب است، اما شخصیتهای بعد از هنر متقدم، ثبات ندارند و این بی ثباتی مبسوط در آن، وقتی به هنر رسوخ می کند و از آن جا دست به تخریب معنی مسبوق تقدس می زند، سبک دیگری از زندگی را آموزش می بینیم .

در این وضعیت هر کس خود را برتر از دیگران می داند. حال به این ویژگی، سابقه ی ذهنی و تاریخی اسطوره ها را اضافه کنیم که نمی توان آن را انکار کرد. یعنی همچنان امکان حضور کسی که برتر از خود باشد، لازم به نظر می رسد. و لزوم آن در لحظاتی خاص مانند فقر، بیماری و مرگ بسیار تاثیرگذارتر است.

علمای دینی در همین نزدیکی، که می شود سالهایش را با چند بار شمردن انگشتها، حساب کرد، علامه بودند. علامه کسی ست که از اکثر علوم زمان خود خبر دارد. این برتری در همه ی جوانب که روزگاری ممکن بود و کارآمد، هنوز هم از سوی مردم انتظار می رود یا لااقل در حوزه ی علوم انسانی تصور می شود. اینکه در مسیر جدا سازی، چقدر از محل بروز معنویت، فاصله گرفته و چقدر در آن موثر بوده اند، بماند؛ بگذریم از تاثیرات سطحی ناشی از حواشی مثل رسانه و...

جلوه های ویژه در سینما، راه خوبی برای جایگزینی بدلکاری بود. چون خطرها را کمتر کرده و قابلیتها را بیشتر. اما چرا بعد از آن به چیزی به اسم ماوراء روی آورد؟ شاید همین بروز معنویت که از ماوراء نشات می گیرد و شاید تاثیر نشانه های غیب، صرفن به دلیل حضور پررنگ ماده که سبب دلزدگی و بی مصرفی آن شده است.

تمتع یا بهره وری از چی؟ حتی هر آنچه که منع شده مثل سکس و مشربات و... دیگر مثل قبل، قادر به ایجاد لذت نیستند و انسان کام جو را به سمت مصرف روان گردانها می کشد. روی این ترکیب تاکید می کنم  "روان گردان" و شما را به برقراری نسبت آن با هنر دعوت می کنم.

اسطوره، امکان همزاد پنداری داشت؛ انسان با موفقیتهای اسطوره، احساس کامجویی می کرد و بیشتر از آن انتظار ایجاد تحول در زندگی ناشی از درد و نیاز، اسطوره ی ملحق به خوبی ها و تقدس را مجذوب و محبوب می نمود.

جهانی فاقد توازن، قطعیت، سرگردانی و... هم اسطوره می خواهد ، هم نمی خواهد. ضرورت داشتن و نداشتن اسطوره، شاید از آن جهت باشد که برای آن جایگزین فراهم شده است. به این علت، علتهای دیگری نیز اضافه می شوند، مثل اینکه در فلان جا که باید، اسطوره یی حضور نداشت، در فلان جا که حضور آن شدیدن نیاز بود و انتظار می رفت. دیر رسیدن یا نرسیدن اسطوره به دلایل مهمی مثل ترافیک ساعت هفت شب و ...

تغییر موضع در تعریف اسطوره از جهت لذت بخشی:

1)زشت، درشت، مهربان، قوی

2)زشت، کوچک، پردار، تله کابین

3)زشت، سر بزرگ، پاهای کوچک، قلب قرمز

4)زشت، وحشی، فیزیکدان، رختخواب

5) زشت، راننده تاکسی، تاکسی متر، دروازه دولت

6) زشت، 7، 8، 9

هر کدام از اسطوره های مذکور می تواند خدایگان ادراکی خاص باشد و مفاهیم دیریاب را به صورتی اصیل و فطری عرضه کند. تکلیف است بر خدا که مظهر خیر باشد و سمت و سوی این شخصیتها با موجودات کیهانی (خیر و شر)، سنخیتی ملموس دارند.

تغییر موضع در تعریف اسطوره از جهت لذت بخشی:

10)هیولا، متقارن، خالص، موزون

11)هیولا، عشق، تفنگ، راز درون

12)هیولا، مجرد، هندسی، ثبوت

13) هیولا، مظلوم، شفابخش، لطیف

14)هیولا، ایرانی، یونانی، بومی

15)هیولا، گروه، امهات اربعه، آباء علوی

16)هیولا، ابجد، هوز، حطی

هر کدام از اسطوره های مذکور می تواند خدایگان ادراکی خاص باشد و مفاهیم دیریاب را به صورتی اصیل و فطری عرضه کند. تکلیف است بر خدا که مظهر خیر باشد و سمت و سوی این شخصیتها با موجودات کیهانی (خیر و شر)، سنخیتی ملموس دارند.

نمونه های تاریخی:

ک) در صفحه مدور برنزي مكشوفه از لرستان، گيل گمش دو شاخه كه چهار انار به آن آويزان است بدست دارد. با در دست داشتن انار كه مظهر فراواني مي باشد گيل گمش بصورت حامي كشاورزان در آمده است و گاهي نيز او را خداي نعمت مي پندارند زيرا در كنار خداي موكل آب ايستاده و عصاي بلند دسته داري كه مظهر خداي آب است به دست دارد. در برخي از نقوش به دست آمده از لرستان ، گيل گمش دو شير نر را به دست گرفته كه نشان از قدرت و اقتدار او دارد .

ل) روژه كايوا مي گويد: در برش هاي عقيق، اسناد و مدارك آفرينش را مي بينيد. و پل الوار معتقد است روحي پالوده و ناب زير پوسته سنگ عقيق مي بالد. از سخنان ميرچا الياده پيرامون سنگهاي مقدس نيز مي توان دريافت كه عقيق، سنگ بركت و باروري و نوزايي محسوب مي شود.

م) با آمدن اسلام به ایران، اساطیر سامی با اساطیر ایرانی در آمیخت و حتی پاره‌ای ایرانیان کوشیدند که نوعی رابطهٔ چه بسا هم‌ارزی میان شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو چهارچوب کاملن متفاوت برقرار سازند. پس زمان و مکان و شخصیت‌های اسطوره‌ای این دو نظام اسطوره‌ای (ایرانی و سامی) با هم خلط شد. مثلاً در اساطیر ایرانی پیش‌نمونه ی انسان، کیومرث است. در دوران اسلامی عده‌ای کیومرث را با آدم که نخستین مردمان در اساطیر سامی‌ ست یکی دانستند.

ن) دانشمندان اغلب اسطوره را به عنوان کوشش هایی ابتدائی برای توضیح پدیده های طبیعت و به عنوان یک دانش بدوی تلقی می کنند. فیلسوفان و الهیون می خواهند آن را یک فلسفه یا دین بدوی بدانند. مورخین داستانهای اسطوره ای را رسوباتِ وقایع تاریخی نیمه فراموش شده یی می دانند که به این صورت در ذهن یک قوم باقی مانده است. جامعه شناسان معتقدند که اسطوره، تغیییراتی را که در ساختار اجتماعی رخ داده است توصیف می کنند. در نظر هنرمندان و شاعران، اسطوره گنجینه ای از تصاویر ذهنی است.

س) اسطوره ها صرفا شرح وقایع گذشته های دور نیستند بلکه درام هایی ابدی هستند که به تکرار در زندگی اتفاق می افتند. آگاه بودن از این امر، بُعدی را اضافه میکند که اغلب شاعران از آن برخوردارند. همانطور که موسی تا ابد مشغول قانونگذاری است و عیسی هم تا ابد مصلوب میشود، هراکلیس هم تا ابد مشغول خدمتگذاری است و پرسیوس هم هنوز مشغول مقابله با مدوزا است و تسیوس هم تا ابد سایه به سایه مینوتور راه می رود.

ع) در زرتشت «جهان فروهرها» و در اسلام «عالم ذر» که در آن جان داران قبل از پیدایش خود در این جهان وجود دارند، نمونه‌ای از تصورات اسطوره ای است و حتی برخی برآن هستند که اندیشه ی افلاطون درباره ی جهان «مثل» مأخوذ از اندیشه ی زرتشتی دربارۀ جهان «فروهر» هاست، چنان که هراکلیت را در همانند ساختن هستی به سوزشی عظیم و دائمی، تحت تأثیر کیش مزدایی آتش می دانند.

ف) هومه (سومه ودایی) ایزدی است که تندرستی و قوت می دهد و به محصولات و فرزندان برکت ارزانی می دارد. هوم نام گیاهی است که توانایی شفابخشی دارد، و باور بر این است که از جنس افدرا است. شیره ی این گیاه قدرتهای ماورایی اعطا می کند و تاثیر مسمومیت زدایی دارد.

ز)ز، ض، ظ، ذ

 

 


|

 
     
 

 
 

 

بخش دوم كتاب "رفته بودم به صيد نهنگ" . نويسنده: علي باباچاهي. نشر پاندا. زمستان هشتاد و دو. دوهزار جلد. با عنوان از شعر متفاوت تا شعر متفاوط شروع كرده، اما به تعريفهاي كلمه ي پست مدرن پرداخته است. در اين نوزده صفحه چندين بار نام يداله رويايي را به عنوان نمونه مي آورد. اين نمونه ها در موقعي ست كه به مزيت شعر پست مدرن مي پردازد و از رويايي به عنوان كسي كه آن را درك نكرده و انديشه و شعر كهن تري دارد، ياد مي كند؛ جاهايي هم از فروغ به عنوان زني كه گاهي چيزهايي را رعايت كرده است.

پاراگراف دوم: در اين متن با نقل قولها و جملاتي روبرو هستيم كه به درد جلسات نقد مي خورد. در كارگاه هاي شعر با نقدهايي مواجه مي شويم كه من به آنها نقدهاي "وويس ركوردر" نام مي دهم يعني فقط يكبار ضبط مي شوند و بارها و بارها (به نفع مالك وويس ركوردر) پخش مي شوند (چند تاييش را مي آورم تا بعدن به كار ببريد و اگر دختر هستيد، كلي جلوي پسرها قيف بياييد و اگر پسر هستيد، كلي جلوي دخترها قيف بياييد و اگر استاد هستيد، كلي جلوي بغل دستيهاتان قيف بياييد):

پاراگراف سوم: مدرنيته در كار يكسان سازي انسانهاست و به جهانهاي فكري–ارزشي ديگر، بي اعتناست و استعمار مدرن هم كاري ندارد جز اينكه فرهنگ هاي مختلف را تحقير كند.

تري ايگلتون: بي محتوايي ساختگي و تصنعي پست مدرنيسم، هر گونه وقار و عظمت متافيزيكي را تضعيف و نابود مي كند.

ماركس: رابطه ي توسعه ي توليد مادي با هنر، ناموزون است.

محمد مختاري: هم تجربه و درك و سنجش دروني و ملي ما و هم نقد و تبادل ارتباطات گسترده ي جهاني، مبين راه هاي متفاوت است. (لزومن براي درك پست مدرنيسم، نياز به زندگي در جامعه ي مدرن نيست)

جمع بندي علي باباچاهي: دستاورد اين تفكر بر فرهنگ و شعر و هنر ما نقض جزميتهايي است كه بعضا مورد تاييد و تقديس قرار گرفته؛ حقايق ابدي همچون آزادي و عدالت كه ناپايدارند و بعضا فريبكار . اما اگر قرار باشد دامنه ي مولفه هايي همچون عدم قطعيت و تكثر حقايق و البته نسبيت باوري تا جايي كشانده شود كه قاتل و مقتول، هميشه و در همه حال به يك اندازه محق جلوه كنند، از اردت و اخلاص ما نسبت به حضرات پست مدرنيست به شدت كاسته مي شود.

شعر پست مدرن: در سنتها و همچنين در خرافه ها، با مهرورزي و مداراي بيشتري نگاه مي كند، باورهاي خرافي و اصولا فرهنگ عوام را با قاطعيت نفي و انكار نمي كند. هيچ خرت و پرتي را دور نمي ريزد.

مولد چندآوايي بودن: تناقض در گفتار، تناقض در انديشه، احساس و در نهايت چند جهاني بودن انسان در متن.

بورخس: معني آن چيزي است كه به شعر اضافه مي شود و زيبايي شعر، پيش از آن كه حتي به معني آن فكر كنيم، احساس مي شود. (البته اين دو تاي آخر، بعد از شعر پست مدرن آورده شده است)

 

 


|

 
     
 

 
 

 

شعرهاي مريم خزايي. "تو" قرار است كار ديگري بكند، منشاء خوبي ها باشد. اما در اولين شعر: كنار تو تنها مي شوم... كنار تو فهميدم كه زندگي چقدر تلخ است... كنار تو از همه بيزارم، از همه گله دارم/ پس قرار نيست كه "تو" خوب باشد "تو" مثل بقيه ست، حتي بدتر. اما يك خط در آن وسطها: كنار تو... خودم را گم كردم/ جمع اينها باهم از فرمولهاي امروزي شعر نوشتن است. حتي اين فرمولها زندگي هم مي شود. يك جور فرهنگ سازي، آموزش.

پاراگراف دوم: شعر بخند، فقط اعتراض است، ماچيزي داريم به اسم واگويه، معتقدم واگويه هم مي تواند اگر خوب باشد، شعر خوب باشد. اما شعر بخند، تصميم گيري در عصبانيت است.

پاراگراف سوم: اين عصبانيت در "شعر دوست" هم ديده مي شود.

تغيير موضع در معرفي: قسمتي از شعر غريب: مهم نيست كه اين قطره آبي كه در كوزه صدا داد، باران نبود، قطره آبي بود كه غريبه ها از من پنهانش كردند/

از ساير شعرها: ديوانه! دوستتت دارم. مرا از خود نرنجان و بيهوده نترسان/

اعتراف مي كنم از جنس خاكم، نه از رنگ آسمان. اگر مردم با گورم تا نهايت مي مانم/

چنان تنگ در آغوشت گيرم كه فكر بد نكني/

مي گفتي ما آن قدر كوچكيم كه مرگ فراموش مي كند ما را با خود ببرد... مي گفتي با من بيا در ميان ابرها بمان، اين سقوط ماست كه آزاد است/

دوست دارم باراني بيايد كه خاك جمع كنم، خدايا مي توانم انساني نو بسازم؟؟؟ همه برايم تكراري اند/ عاشقي كه همچون تو عمري كوتاه دارد، خسته است/

عاشق تو بودن اسمي ست، عاشق توام اما حرفي نمي زنم/ 

 

 


|

 
     
 

 
 

 

اجازه آقای شکارسری ! شکارسری عزیز ، معلم تاریخ مدنی مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند است . هر روز صبح با رنوی قرمز پیرش (مضارع استمراری آن می شود پراید) به سر کار می رود و مسافر توراهی می زند ، به او کارشناس راه می گویند و یک مهتابی دستی کوچک دارد که رادیو دارد ، رادیو را خاموش می کند ، مهتابی را خاموش می کند و: /مشكل اين نيست كه اينجا مصر نيست ، يوسف به گرد تو نمي رسد و يا اينكه من كمي با زليخا فرق دارم مشكل رساندن اين دست بريده است از اين پارك بي اعتناي شلوغ تا درمانگاهي كه كجاست در ترافيك عصر پنج شنبه تهران ./

آقای شکارسری هر روز بی تفاوت از کنار مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند رد می شود و مسافران توراهی خودش را می برد جاهای دور: /غبار اشیا را پاک نکرده ام ، گلدان ها را آب نداده ام ، حتی پرده ها را کنار نزده ام ، کولر همچنان روشن است در این چله ی زمستان ، یکی از همسایه ها (در نتیجه خانه ی او در همان جاهای دورافتاده است) در را می شکند ، عقب (رنوی قرمز پیر) می نشیند و اق می زند ، شاعری () با نیمه (عریانترین ترین؟ کارترین؟ نه ، اشتباه کردید) تمام ترین شعرش کشف می شود ./

شاعری که بنا به مقتضیات زمان ، به شعر بسنده نمی کند و مجبور به انتقاد است . برودل اعتقاد دارد که هنر ، بیشتر متمایل است به هنر علمی ، چیزی مثل مبل سازی و لحافدوزی (برای مصرف در محیط ، شناخته شده ، سفارشی ، لازم و کمتر دچار مخالفت است) برودل نقد را هنر علمی نام می گذارد و هنرمند را محکوم به حمل آن می داند (در این میان به این خطرات توجه کنید: میل به معیار شدن ، حرف آخر را زدن ، حق به جانب بودن ، سرعت غیر مجاز ، بوق زدن ممنوع ، کارگران مشغول کار هستند)

 

در نقدهای شکارسری این تعبیرات را می شود شنید: تاخیر معنا ، حسن تعلیل ، رسانه ، زبان و ... مطمئن باشید .

در مصاحبه های او: شعر دفاع مقدس ، شعر آیینی ، شعر مذهبی ، شعر متعهد ، شعر مشروطه ، ، شعر فلسطین ، شعر عاشورا ، شعر اجتماعی و ... مطمئن باشید .

گویا زیبایی مطلق است (اگر چه ... ) ، به نظر من حمیدرضا شکارسری هم مطلق است ، زیبایی برای او سالهاست که تغییری ندارد ، به شدت بر روی نظرات خود تاکید می کند (نقل به مضمون) و اصلن اصراری ندارد که "به شدت" را به اطلاع دیگران برساند ، حتی در این خصوص اقدامات دفاعیش نیز به کار بسته می شوند . او و خدم و حشم و لشکر و ...

داوری که مدعو بسیاری از فراخوانها بود ، سپس (نه از لحاظ زمانی ، از لحاظ تعدد مکانی) مدعو نشست و سخنرانی شد ، میزان مطالعات شکارسری در این ایام کثرت یافته تا بتواند حیثیت اکتسابی خود را حفظ کند . چنین که می نماید (پایدار) ، ما به اهمیت کتاب و کتابخوانی پی می بریم و سعی خواهیم کرد فرزندان خود را توصیه کنیم تا نهال عمر خویش را به میوه های علم و دانش بیارایند .

از جمله روشهایی که شکارسری به شعر می پردازد ، مقابله و تغییر است: خون را که با خون نمی شویند (ضرب المثل است) مقابل آن (شعر: سنگي فرستاد ، گلوله اي پس گرفت ، زخمي بر سينه اش ، به عدالت جهان پوزخند زد ...) این شعر را (خرس های قطبی در استخرها ، روباه های قطبی در مرغ فروشی ها ، پنگوئن ها در جوی ها ، گلسنگ های قطبی در گلدان ها و اين هم ماموت ها در خيابان های مبهوت شهر ، بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم!) بر عکس می خوانیم (بی تو بايد عصر جديد یخبندان را جدی بگيريم ! (بنابراین) خرس های قطبی در استخرها ، روباه های قطبی در مرغ فروشی ها ، پنگوئن ها در جوی ها، گلسنگ های قطبی در گلدان ها و اين هم ماموت ها در خيابان های مبهوت شهر! / – گزارشی از مشاهدات شخصی) و از توانایی های مهم شکارسری کاشف به عمل می آید . درون مایه: سرد و بی روح را شنیده اید؟ خب، شکارسری هم شنیده است و بی مهری زندگی با استفاده از حیوانات سرد (دیو و ددند اینان) و سابقه ی سرزمین یخ ها ، او را (با رنوی قرمز پیر) به عصر یخبندان برده (آدرسها بسیار نزدیک و قابل دسترسند)

من هم معتقدم که استعداد همه ی پیش نیازها نیست ، همین که در حوزه یی خاص ، حضور هم داشته باشی ، تاثیر می گیری ، حالا به این بودن ، استعداد شاعر را هم اضافه کنیم : /هرگز تصادف نکرديم ، تو در خيابان های ديگر، مشغول تصادف بودی.../ /قرار نيست آن قطار بپيچد در اين ايستگاه ، قرار نيست پياده شوی و آه بکشی از خستگی... ، تروريست عاشق... ، در حمله ی انتحاری به ايستگاه شهر کشته شد.../

و درباره ی این دست شعرها: /حلاج با کمی طناب خدا شد ، من حتی به حوالی خانه اش نرسيدم ، ديگر با اين طنابهای ارزان قيمت روی چارپايه نمی روم/ آیا منظور این است که طنابهای ارزان قیمت به علت مطلوب نبودن کیفیتشان ، توانایی تحمل وزن یک نفر را ندارند؟ نه چنین نیست . آیا منظور این است که عرفان و سلوکهای این زمانه به گرد پای (بنا به عللی در اینجا: خانه ی) امثال حلاجها نمی رسند؟ خب، منظور؟ مستفیض شدیم . 

پایان بندی: من در زمان موشک باران که از تهران رفته بودیم ، چیزهای زیادی از مدرسه ی راهنمایی شهید رجایی شهرستان بیرجند آموختم و هرگز نمی توانم آنها را فراموش کنم (تکذیبیه: موش ، کور است) 

 

 


|

 
     
 

 

 

 

به اين تركيب دقت كنيد: فراروي از زمان و مكان

حتمن بارها و بارها در شعرهاي اين سالها(نزديكتر به وزن نيمايي ، جلال آل احمد راجع به نيما كه مرد چيزي نوشته به نام پيرمرد چشم ما بود ، جلال اگر زنده بود حالا خيلي پير بود ، هر چه مي شد انبوه تر گيسوي او مي شد اندوه تر اندوه من)با چنين مفهومي مواجه بوديد . شايد قابليت و جذابيتش ، آنرا به چرخه ي توليد (كارخانه ، حداقل دستمزد صد و هشتاد و پنج هزار تومان ، بسياري از كارخانه هاي شهر صنعتي البرز در قزوين تعطيل شده اند ، مغازه هاي مانتو فروشي هفت تير به دخترهاي فروشنده اگر خوشگل باشند صد هزار تومان تا صد و پنجاه هزار تومان مي دهند ، هدف:هفت تير در سياره ي  مسافر كوچولو)رسانده باشد . اين بعيد نيست كه در مجموعه ي آخر امين پور(قاف ، حرف آخر عشق ، آنجا كه نام كوچكم آغاز مي شود ، اسمي هم هست حكايت عشقي بي قاف بي شين بي نقطه ، يكبار هم در كتابي اخلاقي خواندم محرم به نقطه يي مجرم مي شود)كه در پنج سال(مدت زيادي ست ، اندازه ي دو تا معشوقه ات شهرستان فوق ديپلم قبول شود و يك سال نامزد باشيد)جمع شده و مصادف است با همين چرخه ي توليد ، شعر سفر ايستگاه ، شكل بگيرد . قطار مي رود(ممكن ، مثل ترن آهسته مي لغزيد و ...)تو مي روي( ممكن ، مثل ... مي برد نگاه حسرت آلودي به همراه)تمام ايستگاه مي رود(ناممكن ، چرخه ي مذكور)در ادامه ، شاعر هنوز منتظر است(ممكن ، سحري جلوه نما تا رخ ماهت نگرم) و به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده(ناممكن ، البته مي شود فرض كرد شاعر هم با ايستگاه رفته است كه در اين صورت از آن دست تاويلها كرده ايم ، بد هم نيست . قابليت سر تكان دادن)حالا مي رسيم به بعيدش(چر اين شعر براي پشت جلد ، شعر اول ، نقل قول ديگران و ... انتخاب مي شود؟)

به اين تركيب دقت كنيد: فهم جمعي( چرا وقتي دانسته ام ، مي پرسم ؟ دليل حكيمانه يي دارد ، به اين كه نمي گويند دانستن)

انطباق با فهم جمعي ، امري ست (به چپ چپ ، كارت ساعت ، ورودي خانمها ، طراح جلد فرزاد اديبي باشد به چند علت بهتر است ، فعلن سه هزار و سيصد جلد حتمن به چاپ بعدي هم مي رسد ، جنس كاغذهاي مياني كاهي سنگين ، غزلها و رباعيها در قسمت دوم آورده شود ، شابك 978-964-8838-61-9 ، قرن چهارده ، سيد صابر موسوي اشك است ، محمد رمضاني فرخاني شديدن اندوه است ، طبق قاعده ي « يد » كه هر چيزي در دست كسي باشد براي اوست امين پور الان دست من است)(دستش بگرفتم و پا به پا بردم تا كودك چند روزه ام را(در آن دنيا چند روزه است)ببوسم ، بالا بياندازم ، بدهم مادرش شير برزخي بدهد ، منتظر باشم وقتي به حرف مي آيد شعر خواهد گفت؟ آن مرد در باران آمد ، فلش بك : بابا ، ماما ، فلش بك : مرا به جشن تولد فراخوانده بودند چرا سر از مجلس ختم درآورده ام؟)

از معاصرانش كسي را نيت مي كنم و فال مي زنم(يوسفي كه با همان مشكلات روبروست بي آنكه پيراهنش بو و خاصيتي داشته باشد ، فرمول دستكاري روايت ، مثل چيزي از پنجره معلوم نبود ، پنجره ديوار بود)خودم را نيت مي كنم و فال مي زنم(بادا بيافتد سايه برگي به پايت باري ، به روزي روزگاري از عبورم . يعني آگاه باش وزن دارد كه اين طوري نوشته شده)سيد احمد نادمي را نيت مي كنم و فال مي زنم(از خواب چهل ساله ي خود پا شده ام گم بوده ام و دوباره پيدا شده ام ، مولاناي عزيز ، ناصر خسروي عزيز ، فال اشتباه آمده است ، دوباره فال مي زنم: چه اشكال دارد پس از هر نماز دو ركعت گلي را عبادت كنيم ، فال اشتباه آمده است ، سپهري عزيز ، دوباره فال مي زنم: ندارم شاهدي جز چشم مستت كه اشكم شاهد و آهم گواهه ، معشوقه ي عزيز ، زيبا ، قد صد و هفتاد و سه ، شصت و چهار كيلو ، فال اشتباه آمده است)

كدام يك از اين دو بهترند؟ چه اسپندها دود كرديم براي تو ماه ارديبهشتي ... يا بفرماييد فروردين شود اسفندهاي ما . به نظرم هر دو خوبند. و چقدر خوبهاي بيشتر(براي ادامه ي خوبي ، جلوي هر كدام ضربدر):صورتگران چين همه انگار خوانده اند زيباشناسي نظري پيش چشم تو×××××××××××اي شكوه بي كران اندوه من! آسماندرياي جنگلكوه من×××××××××××(اينها با جملات قصار فرق دارد ، با سه طرحي براي صلح فرق دارد ، كودكي هاي دو ، شعر خوبي ست البته با همان معيار كهن كذب پيش مي رود اما خيال عدم كه براي هاليوود وجود ندارد مي تواند فيلمي بسازد كه از اول تا آخرش كودك و باد و بادبادكي بيشتر نباشد ، هيچكس ترانه يي دارد كه در آن دوران كودكي بدي دارد و با عقده بزرگ مي شود ، خوش به حال قيصرها ، در مورد شعر كودكان كربلا هيچ توضيحي ندارم)اما چرا آهنگ ... تيره و رنگشان تلخ است؟

مي خواست بگويم : « گفتن نمي توانم » آيا همين كه گفتم ، يعني ، همين كه ، گفتم؟(با همان فرمول : همه چيز نسبي ست ، خود اين جمله هم نسبي ست ، پس محتمل است كه چيزي مطلق باشد)

مرد ماهيگير طعمه هايش را به دريا ريخت . شادمان برگشت . در ميان تور خالي ، مرگ ، تنها ، دست و پا مي زد(اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد) 

فرض را بر اين بگذاريم كه امين پور به جاي ادبيات فارسي ، تاريخ خوانده باشد (تاريخ خوانده ، تنافر حروف دارد) به اين شعر ناسروده دقت كنيد : اهرام ثلاثه را نعل مي كنم و به خواستگاري مادهاي همسايه مي روم . من با ارواح فرعونها از سه طرف دنبال معشوقه ام مي گردم . آهاي دختر گذشته هاي زمين!

پرنده نشسته روي ديوار ، گرفته يك قفس به منقار(فكر كنيد يك قناري به جاي نوك ، منقار داشته باشد!!!)

اي حسن يوسف دكمه ي پيراهن تو(مثالِ يك عالمه چيز(نقل به مضمون)يك موي سر تو هم نمي شود را با اشاره يي اروتيك ترقي داده ، بالاتر از ساق سيمين ، همان پهلو و اطرافش)دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

عده يي از سطرها و بيت ها ، خنثي هستند . مي خوانيم و مي گذريم(اين روزها كه مي گذرد شادم ، زيرا يك سطر در ميان(مسامحه دارد)آزادم)جاهايي نيز هست كه من تكليفم را نمي دانم يعني بگذرم يا ضربدر بزنم(بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند سالها ، هجري و شمسي ، همه بي خورشيدند)كار جهان جز بر مدار آرزو نيست .

اشاره : ماهيان نديده غير از آب پرس پرسان ز هم كه آب كجاست؟

 

 

 


|

 
     
 

 
 

 

محبوبه زارع از Nu-Nudo Dolente كه در طراحي جلد كتاب صداي موجي زن ، با او همكاري نموده ، تشكر كرده است . اين به كدام معناست ؟ آيا نامبرده به كمك محبوبه آمده يا اثر نامبرده چنين كرده . دومي مي تواند معناي بدي يا خوبي داشته باشد و اگر احتمال معناي بدي بدارد ، زارع با اين نوع تشكر در پشت جلد ، از شرمندگي وي درآمده . اين ترفندها در بسياري از شعرهاي اين دوره نيز توانسته درصدد تغيير باوري و حتي يافته يي برآيد . هدي قريشي و مونا زنده دل ، يكي در ميان كتاب را به 103 صفحه رسانده اند . 

هدي قريشي :

هداي سنگدل ول ! هداي مفت گران !

گرفته زندگي اش را به چنگ ... و دندان ! ...

چقدر لك زده امشب دلم براي گناه

براي رقصيدن زير سرخي باران

براي لخت شدن از لباس آدمها

براي جسم هداوند مرده ي بي جان ! ...

گناه ، لخت شدن ، ذهنيتي اروتيك دارد اما مرده ي بي جان هداوند كاري نمي تواند به جز لخت شدن برای كفن پوشيدن و در آن دنيا دوباره بي كفن شدن . و در اين بین ، ميل به مردن است كه در روزمرگيهاش گم شده . چيزي كه شايد ناشي از زندگي در جهان سوم باشد . يا شايد ناشي از زندگي در دنيا باشد . البته آدم در جهنم نيز بارها آرزوي مرگ مي كند .

مونا زنده دل :

يك عمر گريه ي الكي زندگي شدن

يك مشت قرص قايمكي زیر تخت من ...

هي بيت ناگزير كه بالا بيارمت

موي مرا بگير كه بالا بيارمت ...

چاپخانه ژيان و انتشارات سخن گستر ، در سال 1384 اين كتاب مهم را 1000 جلد كرده اند .

 

 


|

 
     
 

 
 

 

از چشمهاش خون مي بارد ، از اين اغراقها كه جزء شعر فارسي شده و جاي بسياري به خود اختصاص داده است را حتمن شنيده ايد . صفحه ي هفت كتاب " چراغاني بي دليل " با همين تكنيك ، مي خواهد شعر بشود « چوب خشكي كه بر سنگي نشانده مي شود ، چوب در سنگ خيلي مي رويد و قد مي كشد چون پيراهني خوني را بر آن افراشته اند . البته نبايد ناديده گرفت كه پيراهن بر اساس تاريخ ، اولين چيزي كه به خاطرش مي رسد علم شدن است و سر در ابرها مي برد » اين كتاب مجموعه يي است از آثار قبلي حميدرضا شكارسري كه توانسته با موضوع ... توسط انتشارات هزاره ققنوس ، شماره ي 2196 -84م كتابخانه ملي ايران و با حمايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس در تيراژ 2200 عدد ، 48 شعر در پنج بخش ، منتشر شود .

سنتي داريم كه آب مي ريزند پشت سر مسافر به اين اميد كه تا آب خشك نشده ، مسافر برگردد . يعني سفر طول نكشد « در شعر بدرقه ، شكارسري اگر دريايي پشت سر مسافر مي ريخت تا حالا خشك شده بود ولي مسافرش برنگشته است در صورتي كه آن روز فقط كاسه آبي ريخته بود ، پس چرا بايد مسافرش برنگردد ؟ او مي داند كه مسافرش برنخواهد گشت و آبهاي جهان در گودي جا پاي مسافرش خشك خواهد شد » ما اگر خوابمان نبرد چيزي مثل ستاره را مي شماريم « در شعري كه مرگهاي بيشمار كسي شمرده مي شود ، صحرا مي ايستد و عددي ست . درختها كه خود بسيارند ، مي بارند كه دانه هاي اشك اعدادي باشند ، چون شن و برگ و ستاره هم براي شمارش مرگها كافي نيستند » بگذريم از « بودن يا نبودن ، مساله اين است ، ماندن يا رفتن ، تمام دغدغه ها اين بود ؛ كه در شعر انتخاب مي خوانيم و در آن تاجر به جاي جبهه ، كمكهاي مردمي بسيار مي فرستد و شاعر با جوهر قرمز از شهيد مي نويسد و عابري كه تنها لبخندي دارد ، مي رود و باز نمي گردد . » يا « پرنده اي كه در كلاهخود رزمنده اي كه نيست ، لانه كرده است و به جايش آواز مي خواند . البته مي توان جاي كلاهخود را به جمجمه داد و شعر را به جاي مفقود الاثرها ، براي جسته هاي تفحص هم به كار برد . »

در شعر بي نشان « از آنجا كه اگر اداره ي پست نتواند نامه يي را به دست صاحبش برساند ، ناچار باز مي گرداند ، بنابراين پاي كبوتر نامه رسان از لاي پرهاش در مي آيد و افسوسي كه كبوتر تو را كجا پيدا كند ؟ در اين جا احتمالن چون كبوتر جاي پست را گرفته ، شعر هم جاي نامه را مي گيرد . » من فقط تا صفحه ي پانزده پيش رفتم . كتاب را كه تا صفحه ي هفتاد ادامه دارد ، واگذار مي كنم .     

 

 


|

 
     
 

 
 

 

اين دفعه كتابي را كه خواستم معرفي نمي كنم . كسي را معرفي مي كنم كه بعضي وقتها شباهتي به هم نداريم و اين باعث مي شود دو نفر باشيم . چقدر دو نفر بودن خوب است ، از تنهايي بهتر است . وقتي تنها هستم فكرهاي عجيبي به سرم مي زند ، مثلن ترجيح مي دهم از تنهايي دربيايم .

از كسي كه 13 آبان پارسال براش گزارش نوشته ، اين طوري با من حرف مي زند و مثل تمام آدمهاي دنيا « تو » خطابم مي كند : 

 

ماجراي زني كه كتاب زني را خوانده است : 

با تو که صحبت می کردم گفتم دلم برای هیاهوی آن سال ها تنگ شده :

عوض کردن دنیا ، هیاهوی انتخابات ، سفر هایی که نرفتم ، سینماییِ متولد ماه مهر ، وقتی بزرگ شدم ، رادیو و خیابان نقره يی شب ، اصلن دلم برای" تو " هم ...

گالیا را که می بینم ، از کتابش که حرف می زند ، وقتی که می خوانمش ، چقدر دلم براي تو تنگ می شود . این روز ها دلم شعار هم می خواهد ، شاید زندگی در یک اتاق دانشجویی ، اصلن سحر های ماه مبارک .

اصلن هر فصلی از كتاب " جادو گر من سلام " را که می خوانم ، دلم بیشتر هوایی می شود .

« گالیا توانگر » جادویی در نویسندگی ندارد . یک متن رئال با یک زبان رئال ، از یک روزنامه نگار زمین شناس رئال . اما من به این دنیا که ایده آلهاش فراموشم شده ، نوستالژی شدیدی دارم . دوست داشتم چند سال زودتر به دنیا می آمدم . اما همین راه نرفته ي كوتاه ، باعث شده او " اعتراض " را در سينما ببيند و به من كه برسد 4 سال است از روي پرده برداشته اند .

گالیا توانگر ، دوست من است و مسئول صفحه ي « مدرسه » در روزنامه  کیهان است . شاعر هم هست . همکاریش را با کیهان از ۱۷ سالگی شروع کرده . کتابش پر از نامه هایی است به یک دوست ... از همانها که حسرت داشتنش به دل خیلی ها مانده . ۲۸ نامه توی کتابی ۱۰۱ صفحه ای ...

اولین نامه ش « در تکاپوی دانستن با من باش »  و آخریش  « از نو ریشه می دوانم » . اما من یکی را بیشتر دوست دارم ، فکر کنم دومیش باشد . همان یکی که حاشیه هم دارد .

- یک روز خودمان نشریه ای می زنیم و هرکسی بنا به هنرش در آن می تواند کاری انجام دهد . بی خیال دغدغه های روز گار .

 

 


|

 
     
 

 

 

 

جمال مير صادقي كتاب دارد . با عنوان " برگزيده داستانهاي كوتاه "

هانيبال الخاص روي جلدش را نقاشي كرده و موسسه فرهنگي ماهور ، سال 68 در 293 صفحه و با قيمت 180 تومان به چاپ رسانده است . كتاب 24 داستان دارد كه شايد روزگاري واقعيت داشته اند و بتوان از آنها با عنوان خاطره ، ياد كرد .

از كودكي و بزرگيِ آدميزادي كه روزگاري در كافه هم مي توانسته مست كند . كه جايي دغدغه ي غيرت دارد و مثلن ته بن بست ، يك عده معطل پسري هستند كه از ترس فرار كرده و از درخت بالا رفته و دختري كه نمي دانسته چقدر دستها و صورت پسره ، لذت بخش است و مثل ديوانه ها هي می لرزد و مي خندد . يا پيرمردي كه به خاطر ناتواني و كهولت سن بيكار است ؛ دزدي مي كند و مي افتد روي درخت ديگري كه شاخه هاش تيز است و چاقوست و موقع فرار از پشت بام افتاده روي چاقو . يا عده يي روشنفكر كه ميانسال شده اند و آرمانهاشان را زندگيِ آسوده ، کنده است . حتي ميل به پهلواني و تختي و جوانمردي را مي توان دو بار مشاهده كرد . يا از آن توصيفهاي روانشناسانه و روايتهاي درهم كه هنوز مد است . اما ساده انگاري ست اگر اين كتاب را اثري اجتماعي يا تاريخي دانست ؛ تنها واژگاني مربوط است كه بسامد ديداري بالايي دارند .

مي شود يك فضاي كاملن ايراني و چند صدا را تشخيص داد و حس كرد . همين حس كردنش اگر دست دهد ، ناچار منجر به لذت است . اگرچه جمال ميرصادقي براي خودش تئوريهايي در نوشتن داشته كه شايد بارها مطرود كرده و شايد مثل يك ساعت مچي قديمي ، هنوز وزن خاليش را روي دستش حس مي كند .

 

 


|

 
     
 

 
 

 

ضياءالدين ترابي براي خودش پيرمردي شده . تاليفات و ترجمه هاي زيادي دارد . ترم قبل در دانشگاه ، فارسي عمومي تدريس مي كرده و فارغ التحصيل زبان انگليسي بوده است . پيرمرد معتقد است هركسي اگر خودش را برتر از بقيه نداند نمي تواند در آن مسير خاص جلو بزند . همان حكايت شاگرد و استاد . همان حكايت پسر ناخلف شايد .

منظومه سينوهه داستاني از مصر باستان – ترجمه به انگليسي : آر . بي . پاركينسون – ترجمه به فارسي : ضياءالدين ترابي .

ناشر يك صفحه مقدمه دارد ، مترجم فارسي پنج صفحه و مترجم انگليسي چهارده صفحه . زيرنويس هاي مقدمه و متن هم شامل بيست و چهار صفحه مي باشد . پيرمرد به همراه انتشارات آواي كلار و با قيمت هزار و هشتصد تومان در صد و شش صفحه ، مرجعي تاريخي را فراهم آورده كه فراشعر است . يك جور زندگي كه نكرديم و يك جور آدمهايي كه مثل ما براي سير شدن بايد غذا بخورند و براي زنده بودن ، نبايد بميرند .

...

چونان مردي از دلتا ، كه خويشتن خويش را در الفانتين ببيند

چونان مردابهاي مصر عليا

هراس را سببي به نمي ديدم .

نه كسي دنبالم كرده بود

نه سرزنشي شنوده بودم و نه نامم را به جار فراخوانده بودند

تنها لرزش پيكرم

شتاب گام هايم

و قلبم بود كه بر من غالب آمدند

...

 

 


|

 
     
 

 
 

 

كشور دلواپسي ، صد و چهل و يك شهر دارد . و آن را امير جواد يونسي نوشته . سبزه است ، مقداري از جلوي موهاش تنك شده ، ريش پرفسوري كه مي گذارد ، تعداد زيادي موي سفيد مي توان در آن يافت . انتشارت داستان سرا – شيراز ، چاپ و توزيع كتاب را در صد و هشتاد و هشت صفحه و قيمت هزار و پانصد تومان بر عهده گرفته است . احساسات امير جواد از آن جنس است كه مثلن اگر كتابش را به كسي بدهد اولش مي نويسد « براي دوستِ جان »

در اين كتاب نام شعرها نقش مهمي دارند به نحوي كه مي شود فهرست را از اول تا آخر خواند . چيزيش با هم : شهر يك نيمكت / شهر نيمكت بعدي / شهر دو نيمكت / شهر نيمكت بعدي / شهر بي حوصله / شهر درختان خرمالو / شهر هزار تو / شهر گم / شهر ولگرد / شهر بيماري هاي بي درمان / شهر سرعين / شهر قوم جلجتا / شهر يك كمونيست / شهر دانايي / شهر همان جا / الخ

به عقيده يونسي « نوشتن كار دشواري ست و به راحتي نمي توان خود را از حصار كلمات بيرون آورد . دانستن اين كه نوشتن تا چه اندازه مي تواند زندگي متفاوتي برايمان بسازد كار ساده يي نيست . »

 

شهر لافكاديو

 

وقت شكار خودمان رسيده

وقت به گلوله بستن هم نوعان است

يك لافكاديوي پريشان

در آن زمين

و اين زمانه

پريشان نباشي پسر !

بگو ببينم : اين تفنگ را از كجا آورده اي ؟

چنان شيري كه به ناگاه از پا در آيد

خودش را اعلام مي كند

او نيز از خودمان است .

 

 


|

 
     
 

 
 

 

پيش تر ها نويسنده را با نام كتابش صدا مي زدند . مثلن صاحب جواهر ، صاحب گناهان كبيره ، صاحب معراج السعاده و ... صاحب دو مجموعه غزل سمفوني روايت قفل شده و پيانو ، مريم جعفري با حدود بيست و نه سال سن مي باشد . گاهي پيش آمده كه چيزي مي خواهيم . يا چيزي پيش مي آيد و دقيقا همان است كه مي خواستيم . در اين اوقات ، خواسته ، همان بوده كه نسبت به آن آشنايي داريم . ونيز به آن وقت ، آشنايي داريم . يعني چيزي در وقتي ، دلچسب مي شود . اينها را تعميم دهيد به شعري كه بهتر است شعر موقعيت ، نام بگذاريم . اين نوع ، بسيار كارآمد يا حتي كار راه انداز است . البته نبايد حدود ، با هم تلفيق شود . مثلن اگر شعر قمارباز ، از قمار جلوگيري كند ، شامل تعريف شعر موقعيت نيست . يا اگر براي خوشحالي همسرتان لطيفه يي تعريف كنيد ، آن شعر دچار اين تعريف نمي شود . كتابهاي مريم جعفري ، مصداقهاي مناسبي براي شعر موقعيت است . و از آنجا كه شاعر همه ي زحمتهاي لازم براي نفوذ كلام را از طريق مطالعه ي بخشي از آرشيو ادبيات ايران ، به خصوص علاقه ي وافر به عرفان ، كشيده اند و آنرا با آموخته هاشان از تحصيل در رشته زبان فرانسه و حضور در كارگاه ها و جلسات متعدد ادبي ، آميخته اند (‌ البته اينها به امور شخصيشان كه از آن آگاهم مربوط مي شود ) ؛ در وقت مشخص ، مصرف مناسب دست مي دهد . اما از آنجا كه ايشان به تعداد قابل شمارشي از موقعيتها بسنده مي كنند و همچنين از ساخت موقعيت بكر ، فاصله مي گيرند ، براي مخاطب خاص كه تلخ هم نباشد و عنق هم نباشد ، آنچنان كه هست ، تنها گاهي بهره مي دهد . البته هر چه بود ، انتخاب آگاهانه ي دختري ست كه بارها گفتمش ، شعر مي تواند همه ي زندگي نباشد و زندگي هم بيشتر از اين است . فكر مي كنم مي داند و نمي خواهد . 

پس خدا به شكل صندلی‌ست، می‌شود كه روی او نشست
این نتیجه را گرفت و بعد، روی دسته‌اش دخیل بست

گاه، شكل میز می‌شود، دست تكیه داده‌ام به او
لحظه‌ای نگاه می‌كنم؛ دست من سفیدتر شده ست

                                                    ...

 


|